اعتراض مسالمت آمیز، مطالبات مدنی، صندوق های رأی، کمپین های اجتماعی، حتی سکوت.
سرکوب، بازداشت، گلوله ها، محدودیت ها و محاصره های سیاسی.
در چنین وضعیتی، طبیعی است که سوال زیر را بپرسید:
اگر ساختار سیاسی از درون اصلاح نشود، اگر هر صدای اعتراض به عنوان امنیت تلقی شود، اگر مکانیزم پاسخگویی واقعی وجود نداشته باشد — چه چیزی باقی می ماند؟
واقعیت تلخ این است که در تاریخ مدرن، برخی رژیم های اقتدارگرا تنها زمانی فروپاشیده اند که فشار خارجی به سطح تعیین کننده رسیده باشد. در برخی کشورها، انزوای کامل بین المللی، تحریم های فلج کننده یا حتی مداخله خارجی بخشی از روند پایان دادن به دیکتاتوری بود.
نمونه هایی مانند:
سقوط صربستان و میلوشویچ در سایه فشارهای داخلی و خارجی
پایان آپارتاید در آفریقای جنوبی با تحریم های جهانی
تغییر قدرت در برخی کشورهای بالکان پس از مداخله خارجی
این تجربیات بسیاری از تحلیل گران را به این نتیجه رسانده است که وقتی یک دولت همه راه های تغییر داخلی را می بندد، معادله قدرت تنها با ورود نیروهای خارجی ممکن است تغییر کند.
این دیدگاه از روی علاقه به جنگ نیست.
این به خاطر بن بست است.
هیچ کشوری جنگ را انتخاب اول نمی داند.
اما وقتی ساختاری برای دهه ها در برابر هرگونه اصلاح مقاومت می کند، به این نتیجه می رسیم که بدون تغییر توازن قدرت در سطح بین المللی، غلبه بر آن غیرممکن است.
این بحث پیچیده ای است.
هزینه دارد.
پیامدهای انسانی دارد.
اما همچنین ساده لوحانه است که انکار کنیم در تاریخ، برخی دیکتاتوری ها تنها زمانی سقوط کرده اند که فشارهای خارجی به اوج رسیده اند.
سؤال اصلی ممکن است این باشد:
آیا ساختاری که همه راه های صلح آمیز را می بندد مسئول رسیدن به چنین نقطه ای نیست؟
