متن چند ساعت پیش از اعلام آتش بس پایان یافت، یک روز پس از آنکه ترامپ از «مرگ یک تمدن» با تهدید استعماری سخن گفت که به طور ضمنی شامل استفاده از بمب اتمی یا قتل عام مردم ساکن جغرافیای ایران و تخریب زیرساخت های حیاتی آن بود. این متن بدون تغییر منتشر می شود.
در کنفرانس مطبوعاتی ۶ اپریل ۲۰۲۶، زمانی که یک خبرنگار از ترامپ درباره تهدید بمباران زیرساخت های حیاتی و مجازات گسترده مردم پرسید، او پاسخ داد: «مردم ایران حاضرند برای آزادی رنج بکشند؛ آن ها می گویند: 'به بمباران ادامه دهید!'»
اظهارات ترامپ که «جنایات جنگی» را به طور خاص با اشاره به «اراده» مردم ایران مشروعیت می بخشد و توجیه می کند، به وضوح نشان می دهد که چقدر مهم است موضع ضدجنگ بگیریم و حملات نظامی اسرائیل و آمریکا را بدون لکنت محکوم کنیم. سکوت در برابر جنگ یا نبود تلاش های فعال برای «آتش بس» نه تنها چرخ دنده های ماشین جنگی را صیقل می دهد، بلکه به تداوم جنگی کمک کرده است که به طرز طنزآمیزی جمهوری اسلامی را از نظر اجتماعی، سیاسی و ژئوپولیتیکی تقویت و بازسازی کرده است.
«نه به جنگ» فراتر از یک موضع اخلاقی
برخی می گویند اتخاذ موضع ضد جنگ «بی فایده» است؛ در میانه جنگ بین قدرت های جهانی و منطقه ای، موضع ما چه تأثیری می تواند داشته باشد؟ موضع «ما» چگونه تصمیم ایالات متحده و اسرائیل برای حمله نظامی را تغییر می دهد؟ گفته می شود که محکومیت جنگ صرفاً یک موضع «اخلاقی» و «انتزاعی» است که هیچ ارتباطی با «واقعیت ها» جامعه ندارد: پس از قتل دست کم ۷۰۰۰ معترض در ژانویه ۲۰۲۶ و پس از پایان تقریباً همه اشکال مبارزه در طول چهل و هفت سال دیکتاتوری (از مبارزات اتحادیه های کارگری و انتخابات تا اعتراضات خیابانی)، جایی برای «احساسات گرایی» باقی نمانده است. با فروپاشی افق های سیاسی تغییر از درون، تنها «امکان واقعی» برای رهایی از وضعیت موجود، بیرونی سازی تغییر به عنوان میانجی جنگ است.
اما برای پیروی از منطق درونی استدلال فوق، بیایید فعلاً «اخلاق» و «اصول» را کنار بگذاریم. بیایید چشم پوشی کنیم بر رنج مردم جغرافیای ایران، به قتل بیش از ۱۵۰۰ غیرنظامی، از جمله ۱۶۸ دانش آموز دختر در مدرسه مینب، که ایالات متحده و اسرائیل مسئول اصلی و مستقیم قتل معترضان در ژانویه ۲۰۱۹ هستند، تخریب بیش از ۸۰٬۰۰۰ واحد مسکونی، بیکاری و تورم که ابعاد آن تنها پس از جنگ آشکارتر خواهد شد، بحران بازتولید اجتماعی و فشار دوگانه بر جنسیت های پایین تر، به ویژه زنان، و تخریب زیرساخت های اجتماعی، از دانشگاه ها و مؤسسه پاستور گرفته تا کارخانه های آب شیرین کن، مراکز تولید دارو، برق، پتروشیمی، نفت و گاز و بنادر که همه امکان زندگی فردی و جمعی را حفظ می کنند. حالا، اگر به «استراتژیک» نگاه کنیم نه «اخلاقی سازی مشکل»، سؤال این است: آیا این جنگ به «فرصتی» برای مخالفان جمهوری اسلامی تبدیل شده یا به طرز طنزآمیزی، فرصتی استثنایی برای خود جمهوری اسلامی شده است؟ روند ماه گذشته پاسخ را روشن کرده است.
جنگ به عنوان خون تازه در شریان های رژیم
ترور علی خامنه ای – که به گفته هواداران شیعه اش «با لب تشنه مانند حسین» شهید شد – خون تازه ای را در رگ های پایه اجتماعی رژیم جاری کرده است. اکنون، «حیدرگویان ها» با شور و شوق بی سابقه ای که از گلوله های شبیه آلت رژیم و آتش بازی های آسمان تل آویو به خیابان های ده ها شهر آمده اند و به «جبهه» اجتماعی-سیاسی جنگ پیوسته اند. از سوی دیگر، مسئله جانشینی خامنه ای که پیش از این جنگ یکی از منازعات اصلی و داخلی جمهوری اسلامی محسوب می شد، یک شبه حل شد و همه جناح های رژیم به سلسله موروثی ولایت فقیه و خود مجتبی خامنه ای بیعت کردند. در عین حال، بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی که این جنگ را «جنگ علیه ایران» می دانند، اکنون به صفوف جمهوری اسلامی پیوسته اند، یا به دلیل باورهای ایدئولوژیک مانند «دفاع میهن پرستانه» یا از نظر استراتژیک و تاکتیکی. همان جمهوری اسلامی که تا دیروز حجاب را به عنوان آخرین سد در برابر تجاوز غرب به «شرافت» با کشتن زنان در خیابان ها به جرم «حجاب بد» معرفی می کرد، امروز در ماشین تبلیغاتی جنگی خود، زنان بدون حجاب اجباری را در رادیو و تلویزیون نشان می دهد که پرچم جمهوری اسلامی را در دست دارند. و البته، در سطح ساختن جامعه پادگان به بهانه تأمین «امنیت ملی» – یعنی کشاندن درگیری ژئوپولیتیکی به مرزهای «ملی» و تبدیل آن به ابزاری برای سرکوب داخلی – علاوه بر تهدیدهای مکرر به «کشیدن ماشه» و تیراندازی به هر کسی که به خیابان ها بیاید، و جدا از ایجاد ایست بازرسی خیابانی توسط بسیج، جمهوری اسلامی تاکنون ۱۱ زندانی سیاسی را بازداشت کرده است – ۵ معترض در ژانویه و ۶ زندانی وابسته به مجاهدین خلق (م.خ). او اعدام شده و بیش از ۲۰۰۰ نفر را بازداشت کرده است[1].
اگر جنگ داخلی به انسجام داخلی جمهوری اسلامی کمک کرده، همچنین به بازتولید مشروعیت آن و افزایش قدرت ژئوپولیتیکی آن در سطح خارجی کمک کرده است. به لطف این جنگ، جمهوری اسلامی اکنون از حمایت بی سابقه ای برخوردار است: گویی تنها نیرویی است که می تواند در برابر امپریالیسم آمریکا و اسرائیل بایستد و به گفته حامیانش، چشم انداز حمایت از فلسطین را زنده نگه دارد. فقط کافی است به تظاهرات سراسر جهان، از جمله در برلین، نگاه کنید که در آن پرچم جمهوری اسلامی به عنوان نماد «مقاومت» برافراشته شده است، همراه با پلاکاردهایی که تصویر خامنه ای با عبارت «در سمت درست تاریخ بایستید!» را حمل می کند. اما وظیفه این تظاهرات تنها تقویت ژئوپولیتیک جمهوری اسلامی نیست؛ این نمایش های انتزاعی همبستگی که هیچ ارتباطی با مبارزات مردمی ایران ندارد، چه در عمل و چه صرف نظر از نیت هایشان، افق های سیاست مردمی، فمینیستی و ضد استعماری را در مبارزات مردم ایران تضعیف می کند؛ مبارزاتی که به طور کامل در «زن، زندگی، آزادی» تجلی یافته و اکنون به عنوان یک پروژه توسط جنگ به حاشیه رانده می شود، تضعیف می کند آن ها نمایانگر پیدایش اسرائیل و ایالات متحده هستند.
همزمان، جمهوری اسلامی و بهاصطلاح «محور مقاومت» خود را با منطق های جنگافروزی سرمایهداری معاصر -یعنی کنترل بر گردش سرمایه و فضا-زمانهای جهانیشده- بازآرایی کردهاند؛ چنانکه جمهوری اسلامی اکنون قدرت منطقهای و «امنیت ملی» خود را نه فقط از مسیر بالستیک، پهپادهای شاهد و متحدانش در منطقه، بلکه از خلال تهدید به بستن تنگه هرمز اعمال میکند؛ امری که قلب ناسیونالیستی و اردوگاهی بسیاری را در سراسر جهان به تپش انداخته است. بستن تنگه هرمز، این مهمترین گلوگاه گردش سرمایه فسیلی در جهان، بیش از آنکه مسئلهای نظامی یا تکنیکی باشد، مسئلهای اجتماعی-سیاسی در عصر جهانیسازی است: اختلال در یک گلوگاه میتواند، بهواسطه درهمتنیدگی جهانیشده جوامع و وابستگیهای متقابل سرمایه، تمامیت چرخههای انباشت را به خطر اندازد. پس از آنکه حوثیها در پی هفتم اکتبر، طی هشت ماه، گلوگاه بابالمندب در دریای سرخ را عملا مسدود کردند و هزینههای گزافی، بهویژه بر اسرائیل، تحمیل نمودند[2]، جمهوری اسلامی نیز این شکل از اخلال در گردش و زنجیره تامین را بهمثابه امکانی موثر آزموده و دریافته است که انسداد هرمز، بهمنزله یک پراتیک «ضدلوجستیکی»، بهمراتب موثرتر از پروژه منسوخ حرکت به سمت غنیسازی اورانیوم است[3].
جمهوری اسلامی با تنگه هرمز، بهمثابه یک گلوگاه جهانی و لوجستیکیِ حیاتی برای گردش سرمایه، همان کاری را انجام داد که ایالات متحده دهههاست از خلال تحریمها و هژمونی دلار پیش میبرد: تبدیل یک میانجی جهانیِ بازتولید سرمایه به سلاح. درست همانطور که آمریکا، پس از فروپاشی برتون وودز و با منفصلکردن پول از پشتوانه طلا، دلار را به ابزار جنگ مالی و اعمال زور بر مقیاس جهانی بدل کرد، جمهوری اسلامی نیز از امکان اخلال در گردش جهانی سرمایه سلاحی ساخت که برایش بازدارندگیای بهمراتب مؤثرتر از صدها کلاهکهای اتمی تولید میکند. از این منظر، جنگ کنونی، همانند حمله امپریالیستی روسیه به اوکراین، صرفاً ژئوپلیتیکی نیست، بلکه بهطور بنیادین ژئواکونومیک است: جنگی که در آن ملزومات بازتولید دولتها نه فقط از مسیر کنترل بر قلمرو ملی، بلکه از خلال تصرف، تهدید یا کنترل فضا-زمانهای فراملیِ گردش سرمایه -از تنگهها و کریدورها تا زنجیرههای تأمین- دنبال میشود.
در هر دو عرصه «داخلی» و «خارجی»، جنگ تا اینجا به یاری جمهوری اسلامی آمده است و این بحران، بیش از آنکه برای مخالفان آن گشایشی ایجاد کند، بهطرزی طعنهآمیز به فرصتی استثنایی برای تضمین بازتولید خود جمهوری اسلامی بدل شده است. بخشی از این داوری البته خصلتی واپسنگر دارد: فقط اکنون، با گذشت 38 روز از آغاز جنگ، میتوان با چنین صراحتی گفت که آنچه بسیاری «فرصت» میپنداشتند، عملاً به سازوکار بازسازی نظام تبدیل شده است. اما بخش مهمتر این واقعیت به منطق درونی خودِ جنگهای معاصر، بالاخص پس از هفتم اکتبر، بازمیگردد؛ به این معنا که جنگ شکلی از بحران است که گرایشی درونی به تقویت اقتدارگرایی، مرد/پدرسالاری، تعلیق تضادهای درونحاکمیت، بسیج ایدئولوژیک پایگاه اجتماعی، و بازآرایی نسبت دولت با جامعه و جهان بیرونی دارد. از این منظر، جنگ برای طبقه حاکم بحرانی میآفریند که همزمان میتواند لحظهای برای بازسازی باشد: لحظهای که در آن نظام سیاسی، درست از خلال تهدید، ویرانی و وضعیت اضطراری، میکوشد خود را هم در سطح داخلی و هم در سطح خارجی از نو سازمان دهد[4].
چیزی به نام «جنگ خوب» وجود ندارد. جنگ از همان لحظه نخست نه فقط غیرنظامیان و زیرساختهای حیاتی را هدف قرار داد، بلکه بهمثابه شکلی از مداخله امپریالیستی، قوای جمعی و ظرفیت سیاسی جامعه را نیز زیر نام «کمک» خلع و خنثی کرد؛ و در فردای پس از جنگ نیز، از خلال بحران بازتولید اجتماعی، شرایط امکان سازماندهی، پیوندیابی و کنش سیاسی را بیش از پیش فرسوده خواهد کرد. جنگ بهاصطلاح «نقطهزن» چیزی جز فانتزی استعماریِ خشونتی پاکیزه نیست؛ فانتزیای که در کنار انسداد درونی و واقعی مبارزات اجتماعی به یمن سرکوب جمهوری اسلامی با سالها انباشت ایدئولوژیک، رسانهای و گفتاری، ویرانگری خود را عقلانی و موجه میسازد و سوژههایی را میسازد که با عواطف، ادراک و پراتیکی معین به جنگ «آری» میگویند. در همین چارچوب، دوگانه رسانههای جریان اصلی میان جمهوری اسلامی و ایران، یا میان نظامی و غیرنظامی، دوگانهای کاذب است؛ نه از آن رو که هیچ تمایزی میان اینها وجود ندارد، بلکه از آن رو که این گفتار نفس خودِ حمله نظامی را به پرسش نمیگیرد و فقط به شکل خاصی از جنگ «نه» میگوید. حال آنکه حتی در نقطهزنترین حالت ممکن -مثلاً در ترور فرماندهان سپاه- با اصابت موشک به یک ساختمان، دهها نفر ممکن است در شعاع 70 تا 100 متری کشته یا زخمی شوند و خانه و کاشانه خود را از دست بدهند.
این مناسبات امپریالیستی جنگی هم مبارزات مردمان ستمدیده علیه جمهوری اسلامی را مصادره میکنند و همزمان خودِ جمهوری اسلامی را از جایگاه یک دولت سرمایهدارانه، اقتدارگرا و برساختهشده توسط استعمار درونی در قبال بلوچها، عربها و کوردها به مرتبه یک «استثنا» ارتقا میدهند؛ «رژیمی» که یا بیرون از تاریخ ایستاده، یا در زمانی منسوخ و ماقبل معاصر منجمد شده است، همان «عصر حجر»ی که ترامپ از آن سخن گفت. اما این بازنمایی فقط یک سوی ماجراست. سوی دیگر، بازنمایی هواداران محور مقاومت است که دقیقاً با وارونهکردن همین منطق زمانی، جمهوری اسلامی را نه یک شکل تاریخی مشخص از سلطه، بلکه نیرویی پیشرو و حتی طلایهدار مبارزات ضداستعماری تصویر میکنند. این دو بازنمایی، با همه تفاوت ظاهریشان، در یک نقطه به هم میرسند: هر دو امکان دیدن جمهوری اسلامی بهمثابه شکلی واقعاً موجود از سلطه سرمایهدارانه، اقتدارگرایانه و ضدانقلابی را مسدود میکنند.
تلاش فعالانه برای آتشبس فوری
تلاش فعالانه برای آتشبس، در شرایطی که نفس بازتولید اجتماعی و زیرساختهای حیاتی بیش از پیش در معرض تهدید قرار گرفته، بیش از هر زمان دیگری اهمیتی مضاعف یافته است. جنگ اکنون فرسنگها از تصورات آغازین و موهوم ترامپ درباره «استحاله درونی» جمهوری اسلامی در جهت یک «گذار کنترلشده» از نوع ونزوئلا فاصله گرفته است[5]. استراتژی نظامی-سیاسی دولت آمریکا برای یافتن عناصری در درون نظام که حاضر باشند جمهوری اسلامی را در «نظم نوین خاورمیانه» ادغام کنند نیز به شکلی مفتضحانه شکست خورده است. هیچیک از اهداف نظامی و سیاسی آمریکا و اسرائیل -از رژیمچنجی که در آغاز چشم به مصادره شورش مردم دوخته بود تا از میان بردن توان موشکی، هستهای و نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی- تاکنون محقق نشده است. این جنگ، بار دیگر، در امتداد تاریخ متناقض، مخرب و غیرعقلانی جنگهای امپریالیستی ایالات متحده در ویتنام، عراق و افغانستان قرار گرفته و، به همان اندازه، نشانهای از فرسایش ظرفیت این دولت برای اعمال کنترل بر بازار جهانی است.
ایالات متحده دیگر در پی احیای هژمونی از دسترفته خود به معنای کنترل وحدتبخشیدن به بازار جهانی نیست، بلکه برعکس میکوشد افول امپراتوری را به بهترین نحو ممکن مدیریت کند. اما جنگ علیه ایران، که بخشی از همین تلاش برای بازآرایی منطقه است، بهطرزی پارادوکسیکال زیر پای خود آمریکا را خالی میکند[6]. وضعیت ایالات متحده یادآور امپراتوری رمان «بنیاد» اثر آیزاک آسیموف است: هرچه بیشتر میکوشد افسار نظمی از زمام دررفته را در دست گیرد، شتاب افول هژمونیک خود را بیشتر میکند. در چنین وضعیتی، مهمترین دشمن آمریکا، بیش از جمهوری اسلامی، خودِ آمریکا است: دولتی متناقض، خودتخریبگر و بیچشمانداز که راه خروجش بیشازپیش به ویرانی زیرساختها گره خورده است.
شکست مفتضحانه ایالات متحده، خواهناخواه، جنگ با ایران را به الگویی از جنگافروزی نزدیک کرده است که مورد مطلوب اسرائیل است، جنگی در آن قدرت و سلطه از طریق نابودی نفس امکان زندگی جمعی بهعنوان یک جامعه و خلق شرایط وابستگی اعمال میشود. این شیوه از جنگافروزی، که مشخصاً بازتولید اجتماعی حیات جمعی را هدف قرار میدهد، نه فقط از سوی اسرائیل در نسلکشی مردم غزه و سپس لبنان، بلکه از سوی ترکیه نیز در قبال روژاوای کردستان بارها بهکار گرفته شده است (قصد نویسنده یکی کردن یا قیاس شرایط مردم کردستان و فلسطین، یا اسرائیل و ترکیه نیست). از این جهت، هرچه جنگ به سمت زیرساختهای حیاتی میرود، امریکا بیشتر به درون مدار و ملزومات اسرائیل و پیشبرد سلطه منطقهای آن کشیده میشود.
آنهایی که در برابر اسرائیل و امریکا سکوت میکنند، دربرابر کمپیسم نیز باید سکوت کنند
با انسداد تاریخیِ امکان تغییر از پایین، افق سیاسی جمعی بهطور کلی فرو نپاشیده؛ برعکس، آنچه رشد کرده افقها و تخیلاتی برای «سیاست از بالا» بهمیانجی جنگ است. در چنین شرایط اجتماعیای، موضع ضدجنگ یا بهمنزله حمایت از جمهوری اسلامی جا زده میشود (عموماً از سوی سلطنتطلبان)، یا با وجود آگاهی از ماهیت سلطنتطلبان و اربابان اسرائیلیشان، «نه به جنگ» بهمنزله موضعی «انتزاعی» توسط نیروهایی که خواهان دموکراسی اند کنار گذاشته میشود. اما اتهام «انتزاعی» به موضعهای ضدجنگ، بیش از آنکه حاصل تفکری استراتژیک و انضمامی باشد، خود نشانه یک وضعیت زیرین است: ناتوانی از سروکلهزدن با تناقضات، و پناهبردن به انکار آنها از طریق «عقلانیسازی». این استدلال، بهجای آنکه مسئله را از نو به شکل انتقادی صورتبندی کند و در پی راهحلهای ماندگار برآید، نفسِ صورت مسئله را پاک میکند و به این حکم میرسد که هیچ راه واقعیای جز جنگ وجود ندارد.
جنگ بهمثابه «یگانه راهحل واقعی» از همان منطق رئالپلتیکی پیروی میکند که حامیان محور مقاومت، دستکم از زمان جنگ عراق، پیش کشیدهاند: اینکه جمهوری اسلامی و متحدانش تنها نیروهای مادی و واقعاً موجود برای مقابله با جنگافروزی و سلطه آمریکا و اسرائیلاند. برخی از آنان، بیآنکه کمترین توهمی نسبت به ماهیت ارتجاعی جمهوری اسلامی داشته باشند، استدلال میکنند که میتوان بهشکلی استراتژیک، تاکتیکی و موقتی تضادها را با جمهوری اسلامی به تعلیق درآورد و بر این نیروها علیه آمریکا و اسرائیل حساب کرد. از این منظر، کسانی که دربرابر جنگ سکوت کردهاند دیگر در جایگاهی نیستند که بتوانند محور مقاومت را نقد کنند؛ زیرا آنها نیز، بر پایه همان منطق رئالپلتیک و همان تفکر اردوگاهی، ولو بهصورت تاکتیکی، جانب یکی از طرفهای جنگ را گرفتهاند.
از این هم فراتر، اگر منطق استدلال کسانی را که میگویند اتخاذ موضع فعالانه ضدجنگ بیهوده است تا نهایتش دنبال کنیم، باید به این نتیجه برسیم که اساساً در قبال هیچ مسئله اجتماعی و سیاسیای نباید موضع گرفت؛ چراکه در نهایت این قدرتها، دولتها و طبقه حاکماند که سرنوشت ما را رقم میزنند. نتیجه منطقی چنین موضعی، تصوری از تاریخ است که در آن سرمایه -و دولتهایی که شرایط امکان بازتولید آن را فراهم میکنند -همزمان سوژه و ابژه تاریخاند: تاریخی که در آن الزامات بازتولید سرمایه، همچون یک سوژه اتوماتیک، پشت سر افراد و گروهها عمل میکند. حال آنکه تاریخ مبارزات اجتماعی در جغرافیای ایران و منطقه چیز دیگری نشان میدهد: تنها راهحل واقعی موجود، نه راهحلهای از بالا، بلکه سیاست مردمی از پایین است؛ سیاستی که از خلال تأسیس زیرساختهای سیاسی ماندگار و بلندمدت شکل میگیرد، زیرساختهایی که شرایط امکان سازماندهی را دقیقاً از دل موضع «نه به جنگ» و «نه به جمهوری اسلامی» فراهم میسازد. چنین سیاستی، همزمان، متکی بر همبستگی انترناسیونالیستی و بر همسرنوشتی همه خلقهای ستمدیده است. در این معنا، همبستگی با مردمان فلسطین، لبنان و دیگر مردمانِ زیر آتش، امری انتزاعی نیست، بلکه بخشی از واقعیت روزمره و شرط هر سیاست رهاییبخش در این جغرافیاست. بیایید واقعبین باشیم و امر محال را دستهجمعی طلب کنیم؛ اما پیششرط این امر آتشبس فوری است.
[1] در جنگ دوازده-روزه نیز، جمهوری اسلامی جایگاه ازدسترفته خود را با انتقام از مهاجران و شهروندان ایرانی-افغانستانی در همدستی اجتماعی بخش بزرگی از مردم انجام داد و بیش از دو میلیون افغانستانی را ردمرز و اخراج کرد، اقدامی که یک الگوی ایدهئال برای فاشیسم جهانی و جنگطلبان است.
[2] در آن زمان حجم ترافیک کانتینری در کریدور بابالمندب–سوئز بیش از ۹۰ درصد کاهش یافت، در حالی که تغییر مسیر، حدود ۱۰ تا ۲۰ روز به هر سفر افزود و هزینهها را از رهگذر سوخت، اجاره کشتی و بیمه افزایش داد؛ بدینترتیب قیمتگذاریِ ریسک و حقبیمههای جنگی به شکلی از «قهر اقتصادی» بدل شدند. آثار این وضعیت نیز به اسرائیل محدود نماند -جایی که بنا بر گزارشها، دروازه دریای سرخ در ایلات برای نزدیک به هشت ماه تقریباً فلج شده بود- بلکه در سراسر شبکه گستردهتری از وابستگیهای متقابل موج انداخت؛ همان شبکهای که در آن اختلال در یک گره واحد، در کل زنجیرههای تأمین جهانی بازتاب مییابد.
[3] پروژهای که، برخلاف تجویزهای علی علیزاده و رئالیستهایی چون میرشایمر در روابط بینالملل، نه برای جمهوری اسلامی و نه، به طریق اولی، برای جوامعِ دارای سلاح اتم، حتی لحظهای بازدارندگیِ پایدار پدید نیاورده است. پروژه اتمی جمهوری اسلامی، دستکم تا پیش از جنگ، نه معطوف به دستیافتن بالفعل به خودِ بمب اتم، بلکه معطوف به حرکت در جهت آستانه بمب بود: نه غنیسازی صفر، نه غنیسازی کامل، بلکه سکونت در همان منطقه خاکستری «نه جنگ، نه صلح».
[۴] مارکس متأخر، برخلاف برخی فرمول بندی های گراندری که می توانند بحران را به عنوان مسیر اجتناب ناپذیر فروپاشی سرمایه و پایان آن به عنوان پایان تاریخی درک کنند، بحران را نه به عنوان لحظه ای ذاتاً رهایی بخش، بلکه به عنوان شکلی از جنبش پارادوکسیکال خود سرمایه می بیند، جنبشی که در آن سرمایه، درست در طول بحران، خود را دوباره گرد هم می آورد. بحران در این معنا دارای ماهیت «درمانی» است: سرمایه افق های جدیدی برای انباشت باز می کند و بقای خود را با انتقال، تعلیق و مهار تضادهایش بازسازی می کند.
[۵] آنچه در ونزوئلا رخ داد، مدل کلاسیک تغییر رژیم به سبک عراق در سال ۲۰۰۳ نبود: هیچ اشغال کامل قلمرو، فروپاشی دولت و جایگزینی مستقیم مخالفان تبعیدی وجود نداشت. آنچه دیدیم بیشتر نوعی «تغییر رژیم» از طریق «تحول» بود: برکناری رئیس قدرت، در حالی که خود دستگاه حکومت، نهادها، حلقه های داخلی حکومت و نظم اداری دست نخورده باقی ماندند و ظرف ۴۸ ساعت دوباره به کار بازگشتند. در این مدل، آنچه تعیین کننده است، نابودی دولت موجود نیست، بلکه بازآرایی داخلی همان دولت تحت فشار و خشونت خارجی است، به گونه ای که همان ساختار قبلی، این بار، با نیازهای سیاسی و اقتصادی ایالات متحده و سرمایه فراملی هماهنگ باشد. رها کردن مخالفان تبعیدی ونزوئلا، همان طور که بی توجهی ترامپ به پهلوی نشان داد—و ترجیح نیروهای «قابل مدیریت» درون رژیم، همراه با بازگشایی اقتصاد و بازارها تحت فرمان خارجی، نشان می دهد که تغییر رژیم امروز لزوماً به معنای گسست نیست، بلکه می تواند به معنای تداوم از طریق تحول باشد. به عبارت دیگر، یک دولت می تواند خود را «پاکسازی» کند تا با تغییر چهره و تنظیم روابط خود بدون از دست دادن هسته اش، دوباره در نظم جهانی ادغام شود.
[6] این جنگ به سفارش پترودلار آسیب بیشتری زده است که بر اساس حضور نظامی آمریکا در منطقه و سرمایه گذاری دلار نفتی خلیج فارس در بازارهای مالی آمریکا، به ویژه در بدهی های آمریکا و دولت آمریکا استوار است. مهم تر از همه، با تضعیف روابط کشورهای خلیج با ایالات متحده، بازآرایی لجستیکی نظم خاورمیانه به رهبری اسرائیل از طریق کریدور IMEC و توافق نامه های ابراهیم—چرخه های فراملی انباشت که هند و آسیا را به خلیج فارس و از آنجا به اروپا متصل می کند—ممکن است با بن بست مواجه شود