در دههی سوم قرن بیست و یکم، آنگاه که هشت میلیون آمریکایی در پنجاه ایالت آمریکا برای "نجات دمکراسی" در سومین دور تظاهرات سراسری علیه دونالد ترامپ، رئیسجمهور وقت آمریکا به خیابانها آمدند و شعار "نه به پادشاهی" یا به زبان خودشان "No King" سر دادند، در کانادا و در برخی کشورهای اروپایی نیز کنشگران اجتماعی گردهم آمدند و تظاهرات اعتراضی علیه ترامپ و ترامپیسم برپا کردند، اما در تاریخ خواهند نوشت که همزمان با این رخدادهای اجتماعی، برخی با اینکه تعداد آنها کم بود و قابل مقایسه با هشت میلیون نبود، اما برای نخستین بار در تاریخ، ایرانیانی یافت شدند و پرچم یک کشور دیگر را برافراشتند و در دفاع از نظام پادشاهی، شعار "کینگ رضا پهلوی" سردادند!
این عدهی قلیل، اما پرهیاهو که با فحاشی و تهدید دگراندیشان، وارد عرصهی سیاسی شدند کسانی بودند که خواندن کتاب یا خواندن تاریخ پیشکش، حتا حاضر نبودند یک مقالهی کوتاه در مورد سرنوشت کشور خود بخوانند تا اندکی به هزارتوی روابط اجتماعی و سیاسی کشور ایران پی ببرند! آنها سالیان دراز خود را غیرسیاسی معرفی میکردند و در هیچ تظاهراتی علیه نظام جنایتکار جمهوری اسلامی شرکت نمیکردند! سراسر زندگی آنها در اروپا و آمریکا به روزمرگی خلاصه میشد، دایرهی واژگانی آنها به اندازهای کوچک بود که پس از ورود به سپهر سیاسی، چارهای جز فحاشی و انگ زدن و تهدید، نداشتند!
اگرچه این تعارض شگفت، در دههی سوم قرن بیست و یکم، جامعهشناسان و روانشناسان اجتماعی را در جهان انگشت به دهان گذاشت، اما یک بار دیگر ثابت شد که هیچ جامعهای را نمیتوان به طور مطلق باهوش یا بیفرهنگ ارزیابی کرد، چراکه هوشمندی یک جامعه به درک و اثرگذاری عناصر جامعه در جهت دادن به رویدادهای اجتماعی بستگی دارد، عناصر عقبماندهای که سرنوشت خود را به "ولی فقیه" به عنوان رهبر و یا سرنوشت خود را به فردی به عنوان "پادشاه" میسپارند به یقین هیچ جایگاهی به خویشتن خویش در تغییر پیرامون خویش قائل نیستند!
در روزگاری که انفجار اطلاعات و هوش مصنوعی، زندگی انسانها را تحت تاثیر قرار داده، رفتار آنهایی که برای سرنوشت ۹۰ میلیون انسان و آیندهی کشور پهناوری چون ایران، "یک فرد" را به عنوان "ولی فقیه" یا "شاه" برمیگزینند، انسانهای دوران قرون وسطا را تداعی میکنند که چون توان اندیشه کردن و اندیشهورزی نداشتند سرنوشت خود را به "یک فرد" میسپردند! یکصد سال پیش نیز تهماندههای همین نگرش عقبمانده در اروپا ظهور کرد و فاشیستها توانستند سکان قدرت را در آلمان و ایتالیا به دست گیرند و با ایجاد جنگ جهانی دوم، میلیونها انسان را به کام مرگ و نابودی کشاندند و اگر برآمدن فاشیستها در یکصد سال پیش در اروپا بخش تراژدی تاریخ بود، هماینک بخش کمدی آن در میان سلطنتطلبان ایرانی رخ داد که سرانجام در کمتر از یک سال به دوران افول خود رسیدند!
به یقین، در آیندهای نزدیک جامعهشناسان و کارشناسان علوم سیاسی به بررسی رفتار و واکنش شبهفاشیستها خواهند پرداخت، اما هدف از این نوشتار، تلاشی است تا شاید بتوان اندکی به چرایی ظهور و افول این نوع شبهفاشیسم پرداخت و آن، چیزی نیست جز پراکندگی و ازهم گسستگی عناصر پویا و اندیشهورز جامعه که بخش مهم آن را خانوادهی چپ دربرمیگیرد. کسانی که در خارج از کشور تا این اندازه سقوط کردند و سرنوشت خود و کشور خود را به یک فرد گره زدند، نه تنها الفبای مبارزهی اجتماعی را نمیشناختند، بلکه ادبیات لمپنیسم و فحاشی و ناسزا را نیز ترویج و تبلیغ کردند و اگر این بیمایگان بیدرد مرفه، به این گستاخی دست یافتند که پا به سپهر سیاسی گذارند علتهای گوناگون داشت و دارد! ولی در میان این هیاهوها و جنجالهای ناهنجار میتوان به دو نتیجهی مشخص رسید:
یکم اینکه حاکمیت جمهوری اسلامی، هارتر و جنایتکارتر از پیش خواهد شد و خشنتر از پیش به سرکوب معترضان، کنشگران و مبارزان خواهد پرداخت!
دوم اینکه، ظهور فاشیسمی که جلوهی کمدی داشت میتواند تلنگری بر اهالی اندیشه، به ویژه تلنگری بر خانوادهی چپ باشد تا شاید به یک همبستگی پایدار دست یابند؛ ناگفته نماند که روند این همبستگی پایدار میسر نخواهد شد مگر اینکه چپ به نقد ریشهای و واقعی خود بپردازد و از سوی دیگر با چپنماها مرزبندی کند.
در نوشتار پسین، به سه شاخهی مهم چپنماها خواهیم پرداخت تا چپهای راستین به ویژه کمونیستهای انقلابی بتوانند به مبارزهی خویش و جایگاه خویش در پیشبرد مبارزهی طبقاتی جامعه، بیش از پیش پی ببرند.
جمعی از کمونیستهای مبارز
۹ فروردین ۱۴۰۵
۲۹ مارس ۲۰۲۶



