۱۴۰۴ خرداد ۲۸, چهارشنبه

نشانه قابیل: بشریت و جنگ

 


نشانه قابیل: بشریت و جنگ

مارگارت مک میلان

سخنرانی های ریت مجموعه ای از سخنرانی ها هستند که هر سال توسط یکی از اندیشمندان برجسته در رادیو بی بی سی پخش می شوند. هدف این سخنرانی ها ترویج درک عمومی و ایجاد بحث درباره یکی از مهم ترین موضوعات روز است. اولین سخنران این برنامه برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۴۸ بود. آرنولد توینبی، ادوارد سعید، آنتونی گیدنز، مایکل سندل و استیفن هاوکینگ از جمله این سخنرانان هستند آن ها در ۷۰ سال گذشته چنین بوده اند.

امسال، بی بی سی از مارگارت مک میلان، استاد تاریخ دانشگاه آکسفورد، دعوت کرد تا پنج بار به عنوان سخنران ویژه سال ۲۰۱۸ در رادیو سخنرانی کند. این سلسله سخنرانی با عنوان «نشانه قابیل» به بررسی تاریخ جنگ، نقش جنگ در جامعه، رابطه ما با زنان و مردانی که به جنگ می روند، و نقش غیرنظامیان به عنوان حامیان و قربانیان جنگ می پردازد. این کتاب به تلاش های بین المللی برای مهار یا توجیه جنگ و رابطه میان جنگ و هنر می پردازد. ترجمه زیر متن اولین سخنرانی با عنوان «بشریت و جنگ» است.

متن سخنرانی های «ریت» سال ۲۰۱۶ اینجا در دسترس است. سخنران برجسته سال ۲۰۱۶ آنتونی آپیا بود، نظریه پرداز شعر آمریکایی و استاد فلسفه در دانشگاه نیویورک که چهار بار درباره «هویت» سخنرانی کرده است.


همه ما که اینجا گرد آمده ایم، تاریخچه های متفاوتی داریم، اما امروز مسیرهای متفاوتی را برای رسیدن به اینجا طی کرده ایم. برخی از ما از طریق میدان ترافالگار به ایستگاه واترلو آمده ایم، که نام آن برگرفته از پیروزی در نبرد ترافالگار است. برخی ممکن است از ایستگاه پدینگتون آمده باشند و از کنار مجسمه برنزی یک سرباز جنگ جهانی اول که در حال خواندن نامه است، عبور کرده باشند. برخی از شما احتمالاً از ایستگاه ویکتوریا آمده اید، جایی که بسیاری از سربازان جنگ جهانی اول به میدان نبرد رفتند و تنها تعداد کمی بازگشتند.

در لندن و جاهای دیگر، شما از کنار بناهای یادبود، قبرهای نمادین، نام گذرگاه ها و محله ها، مجسمه های دریاسالاران و مجسمه های ژنرال هایی که دیگر نام هایشان را به یاد نمی آوریم، دیده اید. در تمام شهرها و روستاهای کوچک اروپا یادبودهای جنگی وجود دارد، زیرا در اروپا جنگ های زیادی رخ داده و بدون شک یادبودهایی برای جنگ های دیگر در نقاط دیگر جهان نیز وجود دارد.

جنگ اغلب بر زبان ما تأثیر می گذارد. در انگلیسی، اگر بخواهید چیزی بی ادبانه بگویید، احتمالاً از کلمات «هلندی» یا «فرانسوی» استفاده می کنید (مثلاً «می خواهم بگویم فرانسوی...») و این عادت زبانی به زمانی برمی گردد که هلند، بریتانیا، فرانسه و بریتانیا دشمن یکدیگر بودند. ما جنگ را به عنوان استعاره به کار می بریم: ما از جنگ علیه فقر یا جنگ علیه مواد مخدر صحبت می کنیم. وقتی به کانادا رسیدم، عضو هیئت داوران کتاب بودم و عنوان یکی از کتاب هایی که برای بررسی ارسال شد، «مبارزه همسرم با کلسترول» بود. با توجه به دستورالعمل هایی که بخشی از این جنگ بود، فکر می کنم مرد بیچاره ترجیح می داد کلسترول داشته باشد.

بدون شک، بقایای مادی جنگ هنوز گاهی به ذهن شان می آید. در سال ۲۰۰۲، هزاران جسد در یک گور دسته جمعی در خارج از شهر ویلنیوس پیدا شد. آن ها هنوز یونیفورم آبی به تن داشتند و روی کلاه خودهایشان نشان پرچم فرانسه نقش بسته بود. آن ها سربازانی بودند که با ارتش ناپلئون از مسکو عقب نشینی کردند.

من در کانادا بزرگ شدم که بسیار آرام است، اما پدرم و یکی از کاکاهایم در جنگ جهانی دوم جنگیدند و هر دو پدربزرگم در جنگ جهانی اول جنگیدند. در کودکی، کتاب هایی مانند «پسران اتحاد» را هم خواندم. من کتاب های جورج آلفرد هانتی را می خواندم که پیش از جنگ جهانی اول، دانش آموزان انگلیسی را تشویق می کرد تا سربازان خوبی باشند. ما کتاب های کمیک از زمان جنگ جهانی دوم را می خواندیم. در گروه های دختران پیشاهنگ، ما آهنگ هایی مرتبط با جنگ جهانی اول می خواندیم (اگرچه بعداً فهمیدم که آهنگی که می خواندیم نسخه پاک شده ای از سرودهای آن دوران بود).

در جنگ، ویژگی ها و ویژگی هایی وجود دارد که در زندگی روزمره یافت نمی شود.

فکر می کنم جنگ ما را گیج می کند. حتی اگر آن را تجربه نکنیم، ما را آشفته می کند. گاهی برای ما جذاب است. فکر می کنم که—اینکه جنگ هم منبع ترس است و هم چیزی قابل تحسین است—یکی از عواملی است که باعث می شود واکنش ما به آن پیچیده شود. امروز می خواهم همین موضوع را بررسی کنم.

فکر می کنم ما جامعه ای هستیم که به جنگ وسواس دارد. اگر به هر یک از کتابفروشی های اطراف سر بزنید، با چندین قفسه کتاب درباره جنگ روبرو خواهید شد. برای مثال، محبوب ترین بازی ویدیویی در ایالات متحده در آغاز سال ۲۰۱۸ Monster Hunter است که نوعی بازی جنگی است؛ در جایگاه دوم Dragon Ball و در جایگاه سوم Call of Duty قرار دارد که آخرین بازی درباره جنگ جهانی دوم می باشد.

چرا جنگ را ستایش می کنیم؟ اینکه چرا از آن می ترسیم سوال کاملاً متفاوتی است، اما من فکر می کنم ستایش جنگ بر این اساس است که در جنگ ویژگی ها و ویژگی هایی وجود دارد که در زندگی روزمره یافت نمی شود. در جنگ، ما با افرادی روبرو هستیم که حاضرند خود را فدا کنند، حاضرند برای آرمان های خود یا دیگران جان بدهند، و اگرچه ممکن است با اهداف و مقاصد جنگ اختلاف نظر داشته باشیم، گاهی ویژگی هایی که جنگ به همراه دارد قابل تحسین است.

اغلب ما بسیار خوش‌شانس بوده‌ایم و جنگ را تجربه نکرده‌ایم اما در زمانی نه چندان دور همین شهر و همین سالن در جنگ هدف حملات قرار گرفتند. در 1940 این ساختمانی که در آن قرار داریم بمباران شد و عامدانه هدف حملات نیروی هوایی آلمان قرار گرفت زیرا هیتلر و مشاورانش به اهمیت بی‌بی‌سی پی برده بودند.

این ساختمان هدف حمله قرار گرفت و در 1940 دو بار توسط آلمانی‌ها بمباران شد. هفت نفر از کارمندانی که تلاش داشتند بمب اول را جابه‌جا کنند کشته شدند. آتش‌نشان‌ها آمدند و بی‌بی‌سی به کار خود ادامه داد. گویندگان خبر ساعت 9 پس از اندکی مکث به کار خود ادامه دادند. روز بعد داربست زدند و آوارها جمع‌آوری شد. فکر می‌کنم این جریان جنبه‌ای از ماهیت جنگ را نشان می‌دهد- جنگ به سازماندهی زیادی نیاز دارد: آلمان نازی باید بمب‌ها را می‌ساخت، ابزار پرتاب آن را فراهم می‌آورد، باید آن را به لندن می‌آورد و بر روی ساختمان بی‌بی‌سی می‌انداخت، و بریتانیا و بی‌بی‌سی باید پس از تحمل خسارت راه‌هایی برای کنار آمدن با آن و ادامه‌ی مبارزه می‌یافتند.

به این ترتیب دومین مضمون سخنرانی من رابطه‌ی بین جنگ و سازماندهی جامعه‌ی بشری است. تصور این که جنگ با جوامع سازمان‌یافته و صلح‌طلب مرتبط باشد دشوار است اما نشان خواهم داد که چنین است. جنگ به مقدار زیادی سازماندهی نیاز دارد. جنگ کاربست خشونت سازمان‌یافته است. خشونت آن از نوعِ تن‌به‌تن نیست بلکه سازمان‌یافته است. جنگ نیازمند انضباط، پشتیبانی، تجهیزات، رهبری، و صد البته هوادار است. بی‌شک چنین امری با توجه به پیچیده‌تر شدن روزافزون جنگ، به سازماندهی بیشتری نیاز دارد. 

بین باستان‌شناسان، انسان‌شناسان، و مورخان مباحثاتی مفصل وجود دارد مبنی این که چه زمانی جامعه‌ی بشری به این سطح از سازماندهی، که وقوع جنگ را ممکن می‌سازد، دست یافت. عموماً تصور می‌شود جوامع شکارچی‌-گردآورنده چندان سازماندهی‌شده نبودند زیرا ضرورتی وجود نداشت- در حالی که همواره می‌توان به مراتع یا شکارگاه‌های جدید نقل مکان کرد، چرا به خود برای تشکیل سازمان‌های سیاسی و اجتماعی پردردسر زحمت بدهیم؟ در نتیجه به نظر می‌رسد (می‌گویم به نظر می‌رسد زیرا شکی نیست که دست یافتن به شواهد مربوط به آن سال‌های دور بسیار بسیار دشوار است) اگر در جوامع شکارچی-گردآورنده خشونت وجود داشت به صورت تن‌به‌تن بود و نه سازمان‌یافته.

با پیدایش کشاورزی بود که جوامع بشری پیچیده‌تر شدند و سکون بیشتری یافتند؛ زمانی که یکجانشین بشوید و بخشی از جهان را آباد کنید، به طعمه‌ای برای دیگران تبدیل خواهید شد و باید از خود دفاع کنید. ظاهراً سازماندهی جوامع بشری که با یکجانشینی و کشاورزی آغاز شد با آمادگی برای دفاع از خود یا حمله به دیگران همراه بوده است- اما گفتن این که کدام یک زودتر از دیگری روی داده بسیار دشوار است.

شگفت این که –فکر می‌کنم در رابطه با جنگ شگفتی‌های بسیاری وجود دارد- همان سازمانی که به جوامع امکان می‌داد بجنگند و از خود دفاع کنند، فوایدی نیز به همراه داشت. در نتیجه، تصور می‌کنم اشتباه باشد که فکر کنیم جنگ همواره ویرانگر بوده است و هیچگاه موجب بهبود وضعیت بشر نشده. بی‌شک خواهید گفت حتماً باید راه دیگری برای ترقی وجود داشته باشد، بی‌شک باید راه دیگری برای بهتر کردن جامعه‌ی بشری وجود داشته باشد، اما به نظر می‌رسد تا به حال در یافتن راهی دیگر موفق نبوده‌ایم.

جنگ صرفاً فقدان صلح نیست. جنگ چیزی است که جوامع بشری اغلب به نحوی هدفمند آن را به راه می‌اندازند و دریغا که اغلب بسیار خوب از عهده‌ی این کار نیز بر می‌آیند.

استیون پینکر، روانشناس و استاد دانشگاه هاروارد، و دیگران استدلال می‌کنند که از خشونت گونه‌ی بشری کاسته شده است و احتمال کمتری دارد که بخواهیم اختلاف‌هایمان را با خشونت برطرف کنیم. آنان با آمار نشان می‌دهند که به رغم خونریزی‌های عظیم دو جنگ جهانی در قرن بیستم، میزان خشونت در قرن بیستم و بیست و یکم کمتر از قرون پیشتر است.

این آمار همواره تسلی‌بخش به نظر نمی‌رسد زیرا در حالی که ما در بخشی از جهان ساکن‌ایم که در آن صلح حکم‌فرما است، باید به یاد داشته باشیم که از 1945 شاهد چه تعداد ستیزهای خشونت‌آمیز، مرگبار، و ویرانگر در هندوچین، بخش‌های عمده‌ی خاورمیانه، منطقه‌ی دریاچه‌های بزرگ آفریقا بوده‌ایم- در برخی از این نقاط هنوز هم چنین ستیزهایی در جریان‌اند. شاید از آنجا که ما در این بخشِ عاری از جنگ جهان ساکن‌ایم، فکر کنیم (البته این امر شاید درباره‌ی همه‌ی ما صادق نباشد) جنگ نوعی نابهنجاری یا فقدان صلح است، چیزی که هنگام فروپاشی جامعه‌ی بهنجار روی می‌دهد، اما نشان خواهم داد که این نوع نگاه به جنگ خیلی راهگشا نیست. باید جنگ را در رابطه‌ی تنگاتنگی که با جامعه دارد در نظر گرفت. جنگ صرفاً فقدان صلح نیست. جنگ چیزی است که جوامع بشری اغلب به نحوی هدفمند آن را به راه می‌اندازند و دریغا که اغلب بسیار خوب از عهده‌ی این کار نیز بر می‌آیند.

به نظرم گرایشی (قابل‌ درک) وجود دارد که از جنگ روی‌گردان است و می‌گوید جنگ نفرت‌انگیز است، بربریت است، دیگر هرگز نمی‌خواهیم تکرار شود. فکر می‌کنم توجه به جنگ ضروری است زیرا نقش مهمی در تاریخ بشریت داشته است و گمان می‌کنم اگر آن را نادیده بگیریم، نقش آن در تاریخ بشریت ادامه خواهد داشت. همچنین، تصور می‌کنم ما به عنوان مورخان و شهروندان باید از معنای جنگ آگاه باشیم.

بی‌شک، رویکرد من کانادایی است. ما کشوری صلح‌طلب‌ایم. ما دوستدار صلح‌بانی هستیم، هویت خود را در صلح‌بانی می‌بینیم و مدام درباره‌ی صلح صحبت می‌کنیم. گاهی اوقات آن روی دیگرمان را فراموش می‌کنیم. کافی است شما یکی از بازی‌های هاکی روی یخ کانادا را ببینید تا منظورم را دریابید. اما علت دیگر علاقه‌ی من به این موضوع آن است که در مقام یک مورخ به تحولات جامعه‌ی بشری علاقه‌مندم، علاقه‌مندم بدانم چرا وقایع به این صورت روی داده‌اند، علاقه دارم بدانم چرا مردم تصمیم به جنگ یا صلح می‌گیرند زیرا این دو از پرعواقب‌ترین تصمیماتی است که می‌توان گرفت. چرا سیاستمداران در 1914 به این نتیجه رسیدند که جنگ گزینه‌ی معقولی است؟ آنان فکر می‌کردند چه کار دارند می‌کنند؟ تصور می‌کردند چه چیزی نصیبشان خواهد شد؟ محرکشان چه بود؟

یک نقطه‌ی شروع خوب برای فهم جنگ این است که بپرسیم آیا جنگ جزئی از ماهیت بشری است؟ این یکی از آن پرسش‌های ناخوشایند است و با کمک استعاره‌ای نظامی می‌توان گفت پاسخ به این پرسش، میدانِ نبردِ نظریه‌های مختلف است. من به شما پاسخ قاطعی نخواهم داد زیرا نمی‌توانم اما صرفاً می‌خواستم این پرسش را با شما مطرح کنم. در واقع گاهی فکر می‌کنم عنوان کل این مجموعه باید علامت سؤال داشته باشد- «داغ قابیل؟: آیا از نظر زیست‌شناختی محکوم به جنگیدن‌ایم؟»

برخی جواب مثبت می‌دهند و می‌گویند جنگ جزئی از ماهیت بشری است، و میل به جنگ وضعیت بهنجار امور بشری است؛ برخی نیز جواب منفی می‌دهند و می‌گویند، این درست نیست و چیزی (چه زیست‌شناسی باشد چه فرهنگ یا صرف انسان بودن و یا هر عامل دیگری) ما را محکوم به جنگیدن نمی‌کند.  

مختصر آن که، این تفاوت‌ دیدگاه‌ها را می‌توان به تفاوت بین روسو و هابز خلاصه کرد. روسو باور داشت که در جوامع اولیه مردان و زنان با یکدیگر در صلح بودند، پیش از سازماندهی شدن جوامع، کشمکش یا خشونت وجود نداشت؛ تنها با پیدایش جوامع سازمان‌یافته و مالکیت سازمان‌یافته بود که خشونت بین مردم رواج یافت. و همانطور که می‌دانید، هابز نظر کاملاً متفاوتی داشت. بنا بر توصیف وی، وضعیت طبیعی به هیچ وجه ساده و دلپذیر نبود بلکه «ناخوشایند، سبعانه، و کوتاه» بود.

تا آنجا که شواهد و مدارک نشان می‌دهند، به نظر می‌رسد وضعیت به توصیف هابز نزدیکتر بوده است؛ حتی در جوامع شکارگر-گردآورنده نیز مردم یکدیگر را می‌کشتند. امروزه مدارک بیشتری در این رابطه به دست آمده است. اخیراً در شهر بسیار بسیار جذاب بولزانون در منطقه‌ی تیرول بودم –شهر جذابی در ایتالیا که هم ایتالیایی است و هم آلمانی- و دیدم مردم برای ورود به موزه صف بسته‌اند. از کسی پرسیدم جاذبه‌ی اصلی این موضوع چیست، او به من گفت که جاذبه‌ی اصلی آن مرد یخی است که احتمالاً شما هم درباره‌اش شنیده‌اید. این جسد یخ‌زده در 1991 پیدا شد. او از زمان مرگش، حدود 3300 پیش از میلاد، یخ‌زده باقی مانده بود و احتمالاً با توجه به لباس و وسایل همراهش به جامعه‌ای شکارچی تعلق داشت. ابتدا تصور بر این بود که وی راه خود را گم کرده و در کولاک مرده است و در این یخچال طبیعی، تا زمان آب شدن آن، مدفون مانده است. اما بنا بر اسکن‌ها و آزمایش‌های زیست‌شیمیایی جدید زخم‌هایی بر بدن او وجود دارند که نشان می‌دهند دست‌کم دوبار به او حمله شده است. این شواهد و نمونه‌هایی دیگر از سراسر جهان –گورهایی که اغلب میلیون‌ها سال قدمت دارند- ظاهراً بر این امر دلالت دارند که حتی پیش از آن که جوامع بشری سازماندهی زیادی بیابند، ما مشغول کشتن یکدیگر بوده‌ایم.

تورنتوستار


ممکن است مانند استیفن پینکر و دیگران استدلال کنید که بله، ظهور جوامع سازمان یافته انسانی امکان مبارزه در سطحی سازمان یافته تر و مخرب تر را فراهم کرد، اما همچنین به ما اجازه داد خشونت را پایان دهیم و در یک واحد سیاسی خاص با یکدیگر نجنگیم. ظهور چیزی که هابز آن را «لویاتان» می نامید، دولتی قدرتمند با حق انحصاری استفاده از زور، امری مثبت بود (حداقل در این نوع تفکر) زیرا توانست حداقل قانون و نظم را با وجود تمام کاستی هایش حفظ کند. لویاتان چارچوبی فراهم کرد که مردم شاید از آنچه ما آزادی می نامیم سود چندانی نبرند، اما بتوانند با هم کار و تجارت کنند. شواهد ظاهراً نشان می دهد که در امپراتوری روم، برای مثال، مردم عمر طولانی تری داشتند و بهتر غذا می خوردند. دلیل این نبود که خود رومی ها خیرخواه بودند و می خواستند چنین وضعیتی ایجاد کنند، بلکه این بود که آن ها فقط قانون و نظم را اجرا می کردند و امکان انجام فعالیت های دیگر در این چارچوب را فراهم می کردند.

بنابراین، با گذشت زمان، توسعه واحدهای سیاسی بزرگ تر به نظر می رسد سودمند بوده است، هرچند احتمالاً خالقان آن ها قصد چنین کاری را نداشتند. در طول تاریخ، ضرورت حفظ انحصار استفاده از زور و ضرورت دفاع از واحد سیاسی در برابر دشمنان داخلی یا خارجی منجر به سازماندهی بیشتر شده است؛ نه تنها دولت ها سازمان یافته تر شده اند، بلکه دولت ها کنترل بیشتری بر جامعه و منابع آن به دست آورده اند.

قدرت گرفتن بریتانیا در قرن های ۱۷ و اوایل ۱۸ تا حدی به دلیل ایجاد نیروی دریایی بسیار کارآمد بود. این به معنای نیاز به مدیریت منابع لازم برای حمل و نقل، سازماندهی پرسنل و آموزش افسران نیروی دریایی بود. حداقل در نیروی دریایی بریتانیا، نمی توانستید موقعیت خود را بخرید، اما باید واقعاً با دریانوردی آشنا می بودید، در حالی که در ارتش فقط لازم بود اسب سواری و جذاب به نظر رسیدن را بلد باشید. به این ترتیب، ظهور قدرت سیاسی بریتانیا ارتباط نزدیکی با توسعه و سازماندهی دولت بریتانیا و توانایی آن در استفاده از منابعش برای جنگ داشت.

ما ساموئل پیپس را به عنوان یک تاریخ نگار خوب می شناسیم که داستان های جالبی از زندگی در لندن تعریف می کرد، اما او یک بوروکرات بسیار مهم بود که به کنترل و ایجاد ارتشی برای اداره نیروی دریایی بریتانیا کمک کرد و منابع لازم را فراهم نمود. سازماندهی جوامع برای جنگ با تأمین منابع، سرمایه گذاری دولتی در علم و فناوری و افزایش کارایی دولت (که در تلاش برای فهمیدن آنچه در مرزهای خود دارد) بود، همراه بود.

رشد دانش آماری در قرن نوزدهم تا حدی به دلیل تمایل دولت به دانستن تعداد افراد و میزان منابعی بود که داشت. رشد علم و فناوری در قرن نوزدهم و بیستم تا حدی به دلیل نیازهای جنگ بود. البته هیچ کس این روش را انتخاب نمی کند، اما فکر می کنم باید بدانیم که جنگ گاهی می تواند منافع ناخواسته به همراه داشته باشد. اکثر دولت ها تغییراتی ایجاد می کنند که به نفع مردم است، اما هدف آن ها این است که منابع انسانی خود را برای جنگ بهتر بسیج کنند.

پس از جنگ کریمه که در آن روسیه به طرز فاجعه باری شکست خورد، الکساندر دوم نظام رعیت داری را در روسیه لغو کرد تا نظام سربازگیری اجباری را اصلاح کند: او تلاش کرد بوروکراسی را مدرن کند، قوه قضائیه را ایجاد کند و در نظام آموزشی سرمایه گذاری کرد و دولت او و دولت های بعدی روسیه ساخت راه آهن را تشویق کردند. تمام این ها به خاطر جنگ بود، اما همانطور که گفتم، جنگ پیامدهای ناخواسته هم دارد.

جنگ می تواند به زنان سود برساند و همین طور بوده است.

جنگ همچنین می تواند برای جامعه مفید باشد – البته، این راهی نیست که ما بخواهیم انتخاب کنیم. جنگ می تواند برای گروه خاصی از مردم در جامعه مفید باشد. برای مثال، جنگ می تواند به زنان سود برساند و چنین بوده است. قبل از جنگ جهانی اول، دیدگاه غالب در بریتانیا این بود که زنان حق رأی دادن ندارند. گفته می شد که دادن حق رأی به آن ها بی فایده است چون آن ها به همان افرادی رأی می دهند که همسرانشان دارند، و بنابراین باید هر رأی را دو بار بشماریم. یا گفته می شد که زنان نمی توانند درباره مسائل پیچیده تصمیم بگیرند، این نوع تصمیمات مخصوص مردان است. استعداد آن ها در مدیریت خانواده است و نه در مواجهه با مشکلات بزرگ جامعه. آنچه در طول جنگ جهانی اول رخ داد این بود که به زنان موقعیت هایی داده شد که قبلاً تصور می شد برای آن ها مناسب نیست. آن ها شروع به انجام کارهایی کردند که مردان مسئول آن به جنگ رفته بودند. در نتیجه، دولت و حتی کسانی که مخالف حق رأی زنان بودند به این نتیجه رسیدند که زنان حق رأی دارند. حتی پیش از پایان جنگ در سال ۱۹۱۸، در حالی که جنگ هنوز ادامه داشت، دولت قانونی را تصویب کرد که به زنان حق رأی می داد—به دلایلی، محدودیت هایی وضع کرد: فقط زنان بالای ۳۰ سال می توانستند رأی دهند. تصور می شد زنان زیر ۳۰ سال برای رأی دادن خیلی جذاب هستند.

به این ترتیب، جنگ همچنین مزایایی به همراه دارد. در قرن بیستم، دو جنگ جهانی فاصله بین ثروتمندان و فقرا را کاهش داد، زیرا در زمان جنگ باید تمام منابع جامعه را بسیج می کردید و در نتیجه، مالیات ها با سرعتی جمع آوری می شد که در زمان صلح غیرقابل تصور بود. طبق گفته والتر شیندل، توماس پیکتی و دیگران (که من قانع کننده می دانم)، آنچه آن ها «کاهش بزرگ اختلاف» بین بسیار فقیر و بسیار ثروتمند می نامند، بین دهه ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ رخ داد و عمدتاً نتیجه جنگ بود.

و سوال دیگری که بارها پرسیده می شود این است: آیا جنگ یک مسئله زیستی است یا فرهنگی؟ بیشتر موجودات—از حشرات گرفته تا پرندگان و پستانداران—نسبت به قلمرو خود بسیار آگاه هستند. انواع موجودات از لانه، درخت، سنگ و زمین کوچک خود دفاع و مبارزه می کنند. موجوداتی که به ما نزدیک ترند (شامپانزه ها) ظاهراً به صورت گروهی عمل می کنند تا از قلمرو خود دفاع کنند یا چیزهای مطلوب را بدزدند (مثلاً حیوان ماده). اکثر شامپانزه ها به نظر می رسد پرخاشگر و تهاجمی باشند. با این حال، برای اینکه امیدم را از دست ندهم، باید بگویم که نمونه های متناقضی وجود دارد، منظورم بابون ها است. توصیف رفتار آن ها در این محیط خانوادگی مناسب نیست، اما خلاصه اینکه آن ها زیاد عشوه می روند و دعوا نمی کنند. به این ترتیب، می توان گفت که جبرگرایی زیستی وجود ندارد؛ زیست شناسی احتمالاً ایجاب می کند که ما، به عنوان یک گونه حیوانی، تمایل بیشتری به جنگیدن و سازماندهی خود برای جنگ داشته باشیم، اما این یک عامل جبری نیست.

شکی نیست که عوامل فرهنگی اهمیت دارند. نوع جامعه ای که در آن زندگی می کنید اغلب جنگ و سبک جنگ را تعیین می کند. یونانی ها پیاده و در دشت ها جنگیدند که تا حدی اختیاری بود. آنها نمی خواستند سوار بر اسب بجنگند. کوچ نشینان، مثلاً مغول ها، سوار بر اسب می جنگیدند چون آن جهان متعلق به آن بود.

در حالی که دلایل جنگ را می توان به چند گروه متمایز تقسیم کرد—سود مادی، دفاع، ایدئولوژی و احساسات (از غرور تا حس انتقام)—جوامع مختلف به دلایل متفاوتی می جنگند. در قرون وسطی و آغاز عصر مدرن، کشورها بر اساس اراده خانواده حاکم وارد جنگ می شدند. اکثر مردم کشور مشورت نمی شدند؛ دلیل آغاز جنگ این بود که یکی از حاکمان جنگ خاصی را برای رسیدن به هدف خاصی به راه انداخته بود. در دوران مدرن، این وضعیت تغییر کرده و ما به عنوان شهروندان نقش برجسته تری در انواع جنگ ها یافته ایم.

MyJewishlearning


فکر می کنم بزرگ ترین تغییر در آغاز قرن ۱۹ رخ داد. قبل از قرن ۱۹، جنگ ها محدود بودند، هدف بسیار مشخصی داشتند و معمولاً جنگ هایی میان حاکمان بودند. این جنگ ها جنگ میان مردم عادی یا کسانی که مشورت نمی شدند، نبودند. مردم عادی گاهی به زور برای خدمت نظامی فراخوانده می شدند؛ در قرن ۱۸، زمانی که ارتش شب ها حرکت می کرد، نگهبانان باید مستقر می شدند زیرا سربازان از هر فرصتی برای فرار استفاده می کردند. در واقع، بیشتر ارتش ها اگر کمی هوش داشتند، شب ها حرکت نمی کردند. این بسیار خطرناک بود و بسیاری از اعضای ارتش ممکن بود از دست بروند.

آنچه نخستین بار وضعیت را تغییر داد، انقلاب آمریکا بود که این ایده را گسترش داد که مردم حق دارند حکومت خود را انتخاب کنند و دولت وظیفه ای نسبت به مردم دارد؛ رویداد دیگری که تغییرات بزرگی به همراه داشت، انقلاب فرانسه بود. انقلاب فرانسه به تبدیل مردمی که صرفاً تابع حاکمان خود بودند به شهروند تبدیل شد. انقلاب فرانسه منشأ این ایده بود که مردم فرانسه نیز در حکومت خود سهم دارند و کشورهای دیگر نیز از آن بهره می برند. وقتی نقشی در انتخاب دولت دارید، طبیعتاً باید در دفاع از آن شرکت کنید و در نتیجه، تغییر جالبی رخ داد که ماهیت سربازان نظامی را تغییر داد.

آنچه در قرن ۱۹ رخ داد این بود که اروپا به طور گسترده صنعتی شد، جامعه پیچیده تر شد، سازمان های مردمی بزرگ تر و قدرتمندتر شدند و این به معنای مرگبارتر شدن جنگ ها بود. اروپا و کشورهایی در سراسر جهان که راه اروپا را دنبال کردند، اکنون قادر به انجام کشتارها در مقیاسی بزرگ تر و بسیار مؤثرتر بودند. سلاح های نظامی کارآمدتر شدند و به لطف قدرت صنعتی اروپا، ایالات متحده و سایر نقاط جهان، ارتش ها توانستند مدت بیشتری در میدان نبرد بمانند و تعداد بسیار بیشتری نیرو اعزام و تأمین آن ها فراهم شد. در زمان های قدیم، ارتش فقط در زمستان می توانست در بخش کوچکی از کشور مستقر شود، به شرطی که تدارکات موجود باشد، اما اکنون امکان اعزام ارتش برای مدت طولانی در مثلاً جبهه شرقی یا غربی وجود داشت.

برای درک بزرگی جنگ، این مثال را در نظر بگیرید: در سال ۱۸۱۲، فرانسه با ۶۰۰ نفر۰۰۰ سرباز به روسیه حمله کردند؛ در سال ۱۸۷۰، آلمان با ۱۲ میلیون نفر به فرانسه حمله کردند؛ در سال ۱۹۱۴، آلمان ۳ میلیون نفر را برای جنگ بسیج کرد. به این ترتیب، جنگ بسیار، بسیار بزرگ تر می شد و انگیزه برای شروع جنگ در حال تغییر بود.

در مورد این وضعیت هشدارهایی داده شده بود. ژنرال فون ملتکه، که فرماندهی ارتش را در نبرد منتهی به پیروزی آلمان بر فرانسه بر عهده داشت، در یکی از آخرین بیانیه های عمومی خود هشدار داد: «ما از جنگ میان دولتمردان به جنگی میان مردم تبدیل شده ایم... این موضوع پیامدهای متعددی خواهد داشت. وقتی جنگی میان مردم آغاز شود، وقتی احساسات مردم در خطر باشد، متوقف کردن آن بسیار دشوار خواهد بود.... هفت سال، سی سال، چه کسی می داند، و وای بر کسی که در اروپا آتشی روشن می کند و اولین فتیله بشکه باروت را روشن می کند.»

آنچه در قرن ۲۰ دیدیم، ظهور جنگ در مقیاس وسیع بود. البته، واکنش هایی وجود داشته است: نهادهای بین المللی تأسیس شده اند و تلاش هایی برای یافتن راه هایی برای جلوگیری از جنگ صورت گرفته است. فکر می کنم هیچ کدام از این اقدامات تا کنون موفقیت آمیز نبوده اند.

پس تنها کاری که امروز کردم این بود که همه را تشویق کردم که جنگ را جدی بگیرند، سعی کنند آن را درک کنند و درباره واکنش ها به جنگ تأمل کنند. فکر می کنم فقط با تأمل بر جنگ است که می توانیم بفهمیم چگونه با آن برخورد کنیم، چگونه آن را مدیریت کنیم، چگونه آن را کنترل کنیم و شاید چگونه از وقوع آن جلوگیری کنیم (اگرچه احتمال آن بسیار کم است).

 

ترجمه: هامون نیشابوری

 


گزارش مستند از دوازدهمین روز جنگ؛ گسترش جنگ در خلیج فارس، هشدار درباره استفاده نظامی از بنادر غیرنظامی و تشدید حملات در ایران

  گزارش مستند از دوازدهمین روز جنگ؛ گسترش جنگ در خلیج فارس، هشدار درباره استفاده نظامی از بنادر غیرنظامی و تشدید حملات در ایران گزارشی مستند...