اگرچه مخالفت با جنگ بهطور کلی کنشی اخلاقی است، اما من در این یادداشت استدلال میکنم در جنگ فعلی و در میانه ضرورت فلج کردن ساختار سرکوب، اگرچه توام با فاجعه غیرقابل توجیه مرگ غیرنظامیان، شعار بیقیدوشرط «نه به جنگ» بدون پایان یافتن جمهوری اسلامی دیگر شعاری مسئولانه و اخلاقی نیست.
در بحث جنگ، معمولا افکار عمومی میان دو قطب سادهسازیشده گرفتار میشود: یا باید بیقید و شرط با جنگی که در جریان است همراه شد، یا باید بیقید و شرط خواهان توقف فوری آن شد. اما موقعیت در برخی موارد تراژیکتر از آن است که بشود با سادهسازی با آن برخورد کرد.
اینجا تراژدی صحبت درباره جنگ فعلی جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل در این است که هیچ یک از این دو پاسخ ساده، بهتنهایی قادر به توصیف ابعاد فاجعهای نیست که در جریان است، چرا که مساله ایران فقط جنگ نیست؛ مساله، نسبت جنگ با حکومتی است که پیشتر نشان داده در شرایط احساس خطر، آمادگی دارد جامعه را با ابعادی بیسابقه سرکوب کند.
ضرورتی ندارد حتی وقتی موافق جنگ هستیم آن را رمانتیک ببینیم، جنگ حتی وقتی با شعار آزادی آغاز میشود، بوی مرگ، ویرانی و بیثباتی میدهد. من پیش از این بارها در مخالفت با جنگ و آنچه «دموکراسی بمبارانی» خوانده میشود، نوشتهام. با این حال معتقدم درباره جنگ فعلی مساله به این سادگی نیست که با گفتن «جنگ بد است» بتوان خیال خود را راحت کرد.
پایان مشروعیت اخلاقی؛ وقتی حکومت به ماشین کشتار بدل میشود
در بسیاری از کشورها، مخالفت با جنگ بهطور طبیعی به معنای دفاع از جان، مال، آزادی و آرامش مردم است، اما به جمهوری اسلامی که میرسد مساله به این سادگی نیست.
حکومت ایران سالهاست بزرگترین تهدید علیه جان مردم است. وقتی حکومت نه حافظ جان و امنیت و آزادی شهروندان بلکه عامل مستقیم کشتار آنان باشد، نمیتوان با دستگاهها و چارچوبهای متعارف اخلاقی و سیاسی درباره جنگ و صلح قضاوت کرد.
دفاع از جنگی علیه جمهوریاسلامی که نتیجه آن میتواند همارز مداخله بشردوستانه باشد، نه از سر شیفتگی به قدرتهای خارجی است و نه از سر توهم درباره نیتهای آنها.
حکومتی که در واکنش به حضور اعتراضی نزدیک به هفت میلیون نفر از مردم در خیابانهای ایران در تنها دو شب، به جای عقبنشینی یا دستکم سرکوب با کمترین هزینه جانی، دست به کشتار بیرحمانه زد و نزدیک به ۴۰ هزار معترض بیسلاح را قتلعام کرد، خود را از دایره هر ادعای مشروعیت اخلاقی بیرون انداخته است.
اینجا دیگر با «سرکوب داخلی» در معنای رایج یا حتی «اختلاف سیاسی» حاد در یک نظام سیاسی غیردموکراتیک مواجه نیستیم. آنچه رخ داد جنایت علیه بشریت بود.
اینجا بحث بر سر یک ماشین سرکوب است که بقای خود را بر خون مردم بنا کرده است. به این ترتیب، در برابر حکومتی که به شکلی ساختاری و تصاعدی از خشونت مرگبار بیسابقه در مقیاس تاریخی علیه شهروندان استفاده میکند، نمیتوان صرفا با زبان بیطرفی سیاسی حرف زد و در چارچوب دستگاههای مفهومی معمول استدلال کرد.
در چنین وضعیتی، دفاع از «مداخله» نه از سر علاقه به جنگ، بلکه از دل بنبستی تاریخی سر برمیآورد که در آن مردم از همه مسیرهای عادی برای تغییر محروم شدهاند.
وقتی اعتراض مدنی به شکلی مطلقا بیسابقه و خونین سرکوب شده و هر شکل از مطالبهگری با زندان، شکنجه و اعدام روبهرو شده است، طبیعی است که بخشی چشمگیر و موثر از جامعه به این نتیجه برسد که بدون تضعیف قهرآمیز ماشین سرکوب با مداخله یک قدرت نظامی خارجی، امکان نجاتی وجود ندارد.
