ویدیو: ادوارد اسنودن، پیمانکار پیشین سازمان اطلاعاتی آمریکا، که در سال ۲۰۱۳ با انتشار اسناد محرمانه افشا کرد که آژانس امنیت ملی آمریکا بهطور گسترده ارتباطات و دادههای میلیونها نفر در سراسر جهان را زیر نظر داشته و جمعآوری میکند.
توجیه عبارتی مانند “بازگرداندن ایران به عصر حجر” با الگوهایی شناختهشده در روانشناسی خشونتهای جمعی همخوانی دارد. توجیهگران جنگ و “بازگرداندن ایران به عصر حجر” با علل ریشهای فقر و رنج واقعی مردم، از زبالهگردی و کارتنخوابی تا محرومیتهای اقتصادی، بعنوان فاجعهای انسانی و ساختاری بیگانهاند و با آن کاری ندارند؛ بلکه فقر را دلیلی برای توجیه تخریب بیشتر همان جامعه و ابزاری برای کسب قدرت مطرح میکنند.
در پژوهشهای مربوط به نسلکشی، این نوع استدلال با مفاهیمی مانند “انسانزدایی” توصیف شده است؛ وضعیتی که در آن یک جمعیت نه بعنوان انسانهایی دارای کرامت، زندگی ارزشمند، خانواده و آینده، بلکه بهصورت “باری بر شانه جامعه” یا جمعیتی کماهمیت معرفی میشود و مرگ آنان برای رسیدن به هدفی والاتر موجه جلوه داده میشود.
انسانزدایی دقیقاً از همان لحظهای آغاز میشود که رنج یک انسان دیگر نه بعنوان یک مصیبت انسانی، بلکه بعنوان امری قابل مهار یا هزینهای قابل قبول در مسیر یک هدف سیاسی معرفی میشود.
در چنین چارچوبی، نه مرگ غیرنظامیان، بهویژه تهیدستان، فاجعهای انسانی تلقی میشود و نه تخریب زیرساختهای حیاتی یک جامعه. برای مبلغان جنگ، اینها پیامدی قابل قبول و حتی “ضروری” جلوه داده میشوند. این منطق آنقدر شب و روز تکرار میشود تا در اذهانی که عادت به کنکاش ندارند و تنها در جستوجوی امیدند، بعنوان تنها راهحل ممکن جا بیفتد.
تاریخ نمونههای روشنی از اینگونه استدلال ها ارائه داده است؛ منطقی که در آن گروهی خود را محق میدانند تعیین کنند جان چه کسانی ارزشمندتر از جان دیگران است.
برای مثال در آلمان نازی، در برنامهٔ کشتار بیماران و معلولان، هزاران نفر از افراد دارای معلولیت و بیماران روانی با این استدلال که “زندگیهایی فاقد ارزش” یا “باری بر جامعه” هستند به قتل رسیدند.
همین است که امروز بارها میشنویم چگونه حامیان جنگ، نشسته در امنیت خارج، از فقر نه بعنوان نشانهای از بیعدالتی اجتماعی، که باید با حفظ جان مردمان تحت ستم و ارزشگذاری بر زندگی آنان برطرف شود، بلکه بعنوان بهانهای برای بیارزش جلوه دادن جان تهیدستان و عادیسازی یا اجتنابناپذیر جلوه دادن مرگ آنان در جنگ استفاده میکنند تا جنگطلبی خود و ویرانیهای روزافزونِ به بار آمده را توجیه کنند.
رسانهها در جا انداختن چنین گفتمانی سرآمدند و نقشی بسیار تعیینکننده دارند. هرچند رسانههای فارسیزبان، چه در داخل و چه در خارج از ایران، سالهاست که در فریب افکار عمومی جامعهٔ ایرانی از یکدیگر پیشی میگیرند، در این میان در خارج از کشور، جایزهٔ “بهترین اهرم تحمیق و تحقیر از طریق جنگ روانی” بیتردید به ایران اینترنشنال میرسد. مبارک باد!
تلویزیونی که هم در کشتار دیماه با صداگذاری ویدیوها، حذف، تغییر و تحریف اخبار و پخش عامدانهٔ اخبار جعلی دربارهٔ وضعیت رژیم، همدست کشتار جمعی مردم شد و هم امروز، بهجای برجسته کردن پیامدهای انسانی جنگ، به عادیسازی و توجیه جنگ میپردازد و بدینترتیب همدستی در فاجعه انسانیِ جدیدی را به کارنامهٔ خود افزوده است.
امروز، این رسانه میکوشد تهدید “بازگرداندن یک کشور به عصر حجر” را با استدلالهایی مانند فقر موجود در جامعه توضیح یا توجیه کند و بدینترتیب در ادامه بازتولید همین چارچوب غیرانسانیسازی سهیم میشود.
در چنین وضعیتی، رسانه دیگر صرفاً بازتابدهندهٔ وقایع نیست، بلکه به سازندهٔ چارچوبی تبدیل میشود که در آن خشونت قابل تصور، قابل توجیه و در نهایت قابل پذیرش جلوه داده میشود.
به این معنا که همانگونه که جمهوری اسلامی به جرمانگاری فقر میپردازد و ساختارش برای تنبیه تهیدستان و مردمان به حاشیه رانده شده تنظیم شده است، ایران اینترنشنال نیز، در نقش دستگاه پروپاگاندای نظم مطلوب آینده خود، به عادیسازی و اجتنابناپذیر جلوه دادن مرگ تهیدستان و طبقات محروم جامعه در جنگ دامن میزند، و در عمل، ماهیت و نگاه واقعی خود و نظم مطلوبش به طبقات محروم جامعه را آشکار میکند.
در مطالعات جنگ، خشونت و کشتار جمعی، بر ضرورت پاسخگوسازی کسانی تأکید میشود که در عادیسازی، توجیه یا مشروعیتبخشی به خشونت گسترده علیه یک جامعه نقش ایفا میکنند. تجربهٔ تاریخی نیز نشان داده است که جنگها تنها با سلاح آغاز نمیشوند؛ پیش از آنکه بمبی فروریزد، انسانزدایی در زبان، روایتهای توجیهگر و رسانهها برای آن مشروعیت میسازند.
به همین دلیل، پاسخگوسازی افرادی که در رسانهها بعنوان بلندگوی جنگ روانی و توجیهکنندهٔ چنین گفتمانهایی عمل میکنند، بخشی ضروری از دفاع از عدالت اجتماعی، انسانیت و کرامت مردم است.
از داوریِ تاریخ گریزی نیست!