رویآوردن به سکوت در مواجهه با تجربههای آسیبزای مکرر و فشرده را نمیتوان صرفاً به ناتوانی در بیان این تجربیات، عادی سازی یا بیتفاوتی نسبت به آنها تقلیل داد. این خاموشی بیان، نتیجه یک فرایند واحد نیست، بلکه حاصل درهمتنیدگیِ پیچیده چند فرایند روانی ست که میتوانند بصورت همزمان یا بهدنبال هم در مواجهه با وقایع فاجعه بار فعال شوند.
در بسیاری از موارد، این فرایند با فعال شدن ناگهانی و اغلب ناخواسته شبکههای حافظه مرتبط با تجربههای آسیبزا آغاز میشود؛ آن هم در مواجهه با محرکهایی که ممکن است ظاهراً بیارتباط به نظر برسند. این فعالسازی میتواند بهسرعت سطح برانگیختگی هیجانی را افزایش دهد و ظرفیت درک و کنار آمدن آگاهانه با تجربه را کاهش دهد. در ادامه، پاسخهای خودکار بدن و ذهن وارد عمل میشوند. این واکنشها، که شامل گسست، کاهش دسترسی به زبان، یا خاموش شدن موقت بیان هستند، بیشتر در سطح ناخودآگاه عمل میکنند و کارکردی تنظیمی دارند:
کاهش شدت تجربهای که از آستانه تحمل فرد فراتر رفته است. در این مرحله، فرد ممکن است تجربه را احساس کند، اما توانایی تبدیل آن به کلام بهطور موقت مختل شود. در کنار این واکنشهای خودکار، فرایندهای آگاهانهتری نیز میتوانند شکل بگیرند. یکی از مهمترین آنها اجتناب است. اجتناب به معنای فاصله گرفتن از افکار، احساسات یادآورها یا بیانِ تجربه آسیبزاست و اغلب بعنوان تلاشی برای کنترل یا کاهش ناراحتی روانی عمل میکند. این راهبرد، هرچند در کوتاهمدت از شدت برانگیختگی میکاهد، در بلندمدت با محدود کردن مواجهه و فهم و هضم تجربه، به تداوم وضعیت میانجامد.
از این منظر، آنچه بهصورت “در سکوت ماندن”یا “خاموش شدن بیان”دیده میشود، میتواند حاصل مسیرهای متفاوتی باشد:
گاه نتیجه ناتوانی موقت در تبدیل تجربه به کلمه و معنا، گاه پیامد واکنشهای خودکار بدن به محرک های هیجانی، و گاه حاصل پرهیز آگاهانه از مواجهه با تجربه. در بسیاری از موارد نیز، این عوامل بهصورت درهمتنیده عمل میکنند.
در روانشناسی تروما، این وضعیت بعنوان نشانه درگیری همزمان چند سطح از کارکرد روان در نظر گرفته میشود؛ از فرایندهای عصبی گرفته تا سازوکارهای ذهنی و دفاعی. به این معنا، مسئله صرفاً غیبت گفتار نیست، بلکه نوعی سازمانیافتگی خاص در پاسخ ذهن به تجربهای ست که از ظرفیت معمول پردازش فراتر رفته است.
در سطح نوروبیولوژیک، شواهد نشان میدهد که در شرایط استرس شدید، تعادل میان سامانههای هیجانی و نواحی مرتبط با زبان مختل میشود. افزایش فعالیت ساختارهایی مانند آمیگدالا، همراه با کاهش کارکرد نواحی قشری درگیر در پردازش زبانی، میتواند به وضعیتی منجر شود که در آن تجربه در سطح حسی فعال باقی میماند، اما مسیر تبدیل آن به کلام موقتاً مسدود میشود.
در سطح پردازش ذهنی، این وضعیت با اختلال در روایتسازی همراه است. تجربههای آسیبزا غالباً بهصورت گسسته، ناپیوسته و گاه پیشزبانی ذخیره میشوند و بهسادگی در قالب یک روایت منسجم قرار نمیگیرند.از این منظر، آنچه بهصورت سکوت دیده میشود، در واقع نوعی تراکم است: انباشتِ تجربههایی که هنوز به ساختار نمادین و قابل انتقال تبدیل نشدهاند.
در سطح جمعی نیز، کاهش یا تعلیق بیان را نمیتوان بهسادگی معادل بیتفاوتی دانست. در شرایطی که یک جامعه با حجم بالایی از رویدادهای تهدیدآمیز و خشونتبار مواجه است، احتمال تحریک شدنهای مکرر و در نتیجه، افزایش پاسخهای اجتنابی و خاموشی بیان بالا میرود. در این وضعیت، آنچه دیده میشود نه فقدان آگاهی، بلکه دشواری در حفظ پیوستگی میان تجربه، معنا و واکنش است.
در مجموع، آنچه بصورت خاموشی یا تعلیق بیان در بستر تروما ظاهر میشود، را میتوان فاصلهای میان «تجربه زیسته» و «امکان نمادپردازی» دانست؛ فاصلهای که نه حاصل یک علت واحد، بلکه نتیجه تعامل پیچیده محرک های هیجانی، واکنشهای خودکار و الگوهای اجتنابی است. بازگشت از این وضعیت به بیان، مستلزم شرایطی ست که در آن ایمنی روانی، ظرفیت تنظیم هیجان و امکان شکلگیری تدریجی معنا فراهم شود.
در بستر آنچه از دیماه تاکنون در ایران گذشته و همچنان ادامه دارد، نمیتوان تجربههای روانی افراد را جدا از زمینه جمعی آنها فهمید. در چنین شرایطی، آنچه بهصورت کاهش بیان، عقبنشینی از گفتن یا حتی نوعی بیحسی ظاهری دیده میشود، لزوماً نشانه بیتفاوتی نیست، بلکه میتواند بازتاب تلاش ذهن برای حفظ تعادل در وضعیتی باشد که از ظرفیت معمول کنار آمدن فراتر رفته است.
از این منظر، تابآوری نیز نه به معنای «ادامه دادن بدون تأثیرپذیری»، بلکه به معنای امکان یافتن فضاهایی برای تجربه، درک و معنا دادن به این وضعیت است. چنین فرایندی، پیش از هر چیز، مستلزم بهرسمیت شناختن آن چیزی ست که افراد و جامعه در حال تجربه آن هستند. بدون این بهرسمیتشناسی، آنچه بعنوان سکوت یا کنارهگیری دیده میشود، ممکن است نه کاهش یابد و نه به بیان تبدیل شود، بلکه در سطحی پنهانتر تداوم پیدا کند.
در چنین بستری که فشارهای معیشتی، از جمله بیکاری گسترده و نامعلومیِ وضعیت جنگی، اوضاع را بحرانیتر میکند، حتی امکانهای محدود برای پیوند و گفتوگو میتواند به ترمیم تدریجی این گسست کمک کند. شکلگیری شبکههای حمایتی و تلاش برای ایجاد حداقلی از ثبات، از دل پیوندهای انسانی برمیآید، جایی که تجربهها نامگذاری میشوند و معنا بهصورت جمعی بازساخته میشود، و اهمیتی حیاتی دارد. در این میان، حفظ تعادل میان آگاه ماندن و مراقبت از خود نیز ضروری است؛ «فاصلهگیری سنجیده» از منابع تنشزا نه انکار، بلکه بخشی از حفظ توان روانی ست، توانی که امکان ادامه دادن و بازسازی فردی و جمعی را فراهم میکند.
دكتر نورايمان قهارى، روانشناس