۱۴۰۴ بهمن ۵, یکشنبه

اعتراضات ۲۰۲۵: بازداشت و احضار حداقل ۷۵۹ شهروند در کشور

 

اعتراضات ۲۰۲۵: بازداشت و احضار حداقل ۷۵۹ شهروند در کشور

در جریان اعتراضات سراسری حداقل ۲۲ شهروند در شهرهای کرمان، تهران، سمنان و لمر در ایلام بازداشت شدند. همچنین، ویدیویی از اعترافات اجباری پنج تن از این شهروندان منتشر شده است که مشخص نیست تحت چه شرایطی ضبط شده است. از سوی دیگر، عبدالرضا کندهاری، معلم، و محسن باویر در روزهای اخیر در شهرهای نیشابور و عبدالنان بازداشت شدند. علاوه بر این، سازمان استخبارات سپاه دست کم ۷۳۵ نفر را در کشور بازداشت و احضار کرد.

۱۴۰۴ بهمن ۲, پنجشنبه

گزارش هەنگاو از کشتە شدن هشت زن در جریان اعتراضات اصفهان، کرمانشاه و گیلان

 

گزارش هەنگاو از کشتە شدن هشت زن در جریان اعتراضات اصفهان، کرمانشاه و گیلان

هشت شهروند زن از جملە سە شهروند کورد و دو شهروند گیلک به نام‌های ملیکا شاهمرادی، الهام زینلی، طیبە رضایی، پریسا تقیبی، پروانه خُجندی‌ راد، فاطمه طبیبی، نیلوفر مسعودی و زهرا محمودپور در جریان اعتراضات مردمی در کرمانشاه(کرماشان)، گیلان و اصفهان کشتە شدند. با احتساب این موارد شمار زنان کشته شده در این اعتراضات به ٤٢ نفر رسید.

۱۴۰۴ بهمن ۱, چهارشنبه

آرمان اسکویی، ۳۰ ساله از مشهد،

 

https://www.instagram.com/reel/DP_JhXnCGj6/?igsh=eGhzaDM0Ym1mZG1y


آرمان اسکویی، ۳۰ ساله از مشهد، در زندان وکیل‌آباد، در بلاتکلیفی مطلق به‌سر می‌برداو هنگام قدم‌زدن با سگش توسط بسیج بازداشت شد. با سابقه بازداشت قبلی‌اش، با شدت بیشتری برخورد کردند. پیگیری شکایتش بی‌پاسخ ماند و با ناتوانی در تأمین کفالت، به اطلاعات سپاه و سپس زندان منتقل شد.اتهامات؟ *حمایت از اسرائیل، توهین به رهبری، تبلیغ علیه نظام.*صدای آرمان باشیم؛ صدای بی‌صدایان. هموطن تو هم در این راه همراه ما باش

۱۴۰۴ دی ۲۹, دوشنبه

صد و دهمین هفته کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» در ۵۶ زندان

 

صد و دهمین هفته کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» در ۵۶ زندان

زندانیان شرکت کننده در کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» در بیانیه جدید خود مرگ خامنه‌ای را آغاز پایان نظام ولایت فقیه دانستند

شیما قوشه، وکیل شماری از نوکیشان مسیحی بازداشت شد

 

شیما قوشه، وکیل شماری از نوکیشان مسیحی بازداشت شد

شیما قوشه، وکیل دادگستری ساکن تهران، روز جمعه ۲۶ دی‌ماه، توسط نیروهای امنیتی در منزل شخصی خود بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد. وی وکالت برخی از نوکیشان مسیحی را برعهده داشت.

گزارشی از بازداشت دوازده شهروند در هشت شهر ایران طی اعتراضات دیماه

 

گزارشی از بازداشت دوازده شهروند در هشت شهر ایران طی اعتراضات دیماه

در جریان اعتراضات دی ماه دوازده شهروند دیگر از جمله چهار شهروند زن در شهرهای تهران، نهاوند، نورآباد ممسنی، اراک، کرج، مشهد، لنگرود و شیراز بازداشت شده‌اند که در این میان چهار شهروند در تهران، دو شهروند در نهاوند و در هرکدام از دیگر شهرها یک نفر بازداشت شده است.

۱۴۰۴ دی ۲۸, یکشنبه

وضعیت پیروان سایر ادیان در اعتراضات ایران


 نگار هاشمی

 

اعتراضات سراسری فعلی ایران از روزهای نخست زمستان ۱۴۰۴ آغاز شد که تقریباً با اواخر دسامبر ۲۰۲۵ همزمان است. این موج ابتدا با اعتراضات اقتصادی شکل گرفت؛

۱۴۰۴ دی ۲۷, شنبه

تشدید فضای امنیتی زاهدان همزمان با استقرار گسترده نیروهای نظامی اطراف مسجد مکی

 

تشدید فضای امنیتی زاهدان همزمان با استقرار گسترده نیروهای نظامی اطراف مسجد مکی

به گزارش رسانک، امروز جمعه ۲۶ دی‌ماه ۱۴۰۴، فضای ملتهب و به‌شدت امنیتی شهر زاهدان همچنان ادامه دارد و همزمان با افزایش نگرانی نهادهای امنیتی از احتمال شکل‌گیری تجمعات اعتراضی، نیروهای نظامی و امنیتی با استقرار گسترده در سطح شهر، به‌ویژه در خیابان‌ها و مسیرهای منتهی به مسجد مکی زاهدان، تدابیر کنترلی را تشدید کرده‌اند؛ اقدامی که در ادامه روند چند روز گذشته، موجب سنگین‌تر شدن فضای امنیتی و محدودیت محسوس در رفت‌وآمد شهروندان شده است.

۱۴۰۴ دی ۲۳, سه‌شنبه

پرسش و پاسخ با قاضی پیشین دادگاه حقوق بشر اروپا، پاول لمنز: «تضمین احترام به حقوق بشر کار تیمی است»

 

پرسش و پاسخ با قاضی پیشین دادگاه حقوق بشر اروپا، پاول لمنز: «تضمین احترام به حقوق بشر کار تیمی است»

حاجیره حسین خان

پل لمنز به عنوان قاضی در دادگاه حقوق بشر اروپا
(تصویر: دانشکده حقوق دانشگاه KU Leuven)

پل لمنس (°۱۹۵۴) در سال ۲۰۱۲ به عنوان قاضی بلژیکی در دادگاه اروپایی حقوق بشر در استراسبورگ، فرانسه به کار خود آغاز کرد. در سپتامبر ۲۰۲۱، دوره نه ساله او به پایان رسید. در این مصاحبه، او درباره کارش در دربار صحبت می کند.

۱۴۰۴ دی ۲۲, دوشنبه

نبردی که باختیم

 

نبردی که باختیم

سوتلانا الکسیویچ: سخنرانی جایزه نوبل ادبیات ۲۰۱۵

تصویر بزرگ تاریخ توسط افراد «بزرگ» و رویدادهای بزرگ ساخته می شود. سنگینی این تصویر صدای رنج مردم «کوچک» در زندگی روزمره را خفه می کند. سوتلانا الکسیویچ تلاش می کند ساختار روایت تاریخی را دگرگون کند تا این صداها و داستان های کوچک شنیده شوند.


من تنها در این تالار نایستاده ام... صداهایی با من هستند، صدها صدا. آن ها همیشه با من بوده اند، از وقتی بچه بودم. من بیرون از شهر بزرگ شدم. ما کودکان دوست داشتیم بیرون بازی کنیم، اما با تاریک شدن شب، صدای زنان خسته روستا که روی نیمکت های نزدیک کلبه هایشان نشسته بودند، با هم مخلوط می شد. هیچ کدام شوهر، پدر یا برادری نداشتند. بعد از جنگ جهانی دوم، حضور مردان در روستای ما را به یاد ندارم: در طول جنگ، یک چهارم بلاروسی ها یا در خط مقدم یا با پارتیزان ها کشته شدند. بعد از جنگ، ما کودکان در دنیای زنان زندگی می کردیم. آنچه بیشتر از همه به یاد دارم زنانی هستند که درباره عشق صحبت می کردند، نه مرگ. آن ها داستان هایی از خداحافظی با مردان عزیزشان در روز قبل از فرستاده شدن به جبهه، انتظار برایشان و اینکه هنوز منتظر بودند، تعریف کردند. سال ها گذشت، اما انتظاراتشان برآورده نشد: «مهم نیست که دست و پا برایش باقی نمانده باشد، خودم اینجا و آنجا او را می برم.» نه پا... فکر می کنم از کودکی یاد گرفته ام عشق چیست...

این ها فقط چند مورد از ملودی های غمگین همسرانی است که می شنوم...

صدای اول: چرا می خواهی این چیزها را بدانی؟ داستان غم انگیزی است. من شوهرم را در زمان جنگ ملاقات کردم. من بخشی از خدمه تانک بودم که به برلین فرستاده شده بودند. یادم می آید که کنار رایشتاگ ایستاده بودم – شوهرم هنوز ازدواج نکرده بود – که به من گفت: «بیایید ازدواج کنیم. خیلی ناراحت بودم—ما تمام جنگ را بین خاک و خاک و خون زندگی کرده بودیم و جز حرف های بی شرمانه چیزی نشنیده بودیم. گفتم: «اول زنانگی ام را برایم برگردان: برایم گل بیاور، کلمات شیرین بی معنی در گوشم بگو. وقتی مراسم من تمام شد، برای خودم لباس می دوزم.» و او کاملاً درک می کرد. یکی از گونه هایش به شدت سوخته بود، آثار زخم ها روی گونه اش افتاده بود و من می توانستم اشک ها را روی آثار زخم ها ببینم. گفتم: «باشه، با تو ازدواج می کنم.» باورم نمی شود که این را گفتم... اطراف ما چیزی جز خاکستر و آجر نبود: این یک جنگ بود.

صدای دوم: ما نزدیک نیروگاه هسته ای چرنوبیل زندگی می کردیم. در نانوایی کار می کردم، دامپلینگ درست می کردم. شوهرم آتش نشان بود. ما تازه ازدواج کرده بودیم و همه جا دست هم را گرفته بودیم، حتی وقتی برای خرید می رفتیم. روزی که راکتور منفجر شد، شوهرم در ایستگاه آتش نشانی سر کار بود. پیراهن آستین دار و لباس های معمولشان بود که برای کمک رفتند – انفجاری در نیروگاه هسته ای رخ داده بود، اما لباس خاصی نداشتند. زندگی ما به این مسیر رفت... تو میدانی... آن ها تا پایان شب تلاش کردند تا آتش را خاموش کنند و در معرض حجم عظیمی از تشعشعات قرار گرفتند که برای سلامت انسان خطرناک بود. صبح روز بعد، آنها مستقیماً به مسکو فرستاده شدند. خستگی شدید ناشی از تشعشع... تو بیشتر از چند هفته زنده نخواهی ماند. شوهرم قوی بود، ورزشکار بود و آخرین کسی بود که مرد. من به مسکو رفتم و گفتند که او در بخش مراقبت های ویژه است و اجازه نمی دهند کسی او را ببیند. التماس کردم و گفتم: «دوستش دارم.» «سربازان دارند از آن ها مراقبت می کنند. کجا فکر می کنی می خواهی بروی؟» «من او را دوست دارم،» با من بحث کردند، «این دیگر مردی نیست که تو دوست داری، حالا بدنی است که باید ضدعفونی شود. می فهمی؟» و من مدام به خودم تکرار می کردم: من عاشق هستم، من عاشق شده ام ... وقتی شب فرا رسید، از پله های اضطراری بالا رفتم تا آن را ببینم. یا نگهبانان شب، لطفاً... به آن ها پول می دهم تا مرا راه بدهند... من او را رها نکردم... تا آخرین لحظه کنار او بودم. چند ماه پس از مرگش، دختری به دنیا آوردم، اما او بیشتر از چند روز زنده نماند. دختر... خیلی خوشحال بودیم که او به دنیا آمد و من او را کشتم. او جانم را نجات داد، تمام تشعشعات را جذب کرد. خیلی کوچک بود... میز کوچک... من هر دوی آن ها را دوست داشتم. آیا ممکن است کسی را با عشق کشت؟ چرا عشق و مرگ اینقدر نزدیک اند؟ آن ها همیشه کنار هم قرار می گیرند. چه کسی می تواند توضیح دهد چرا؟ زانو می زنم کنار قبر...

وقتی در خیابان قدم می زنم و کلمات، عبارات و فریادها را می شنوم، همیشه فکر می کنم: چه رمان هایی گم می شوند بدون اینکه اثری باقی بگذارند!

صدای سوم: اولین باری که یک آلمانی را کشتم... من ۱۰ ساله بودم و پارتیزان ها مرا به مأموریتی می بردند. آن آلمانی یک روز روی زمین افتاده بود، زخمی... به من گفتند تفنگش را بردارم. به سمتش دویدم، او تفنگ را با دست هایش گرفته بود و آن را به سمت صورتم نشانه رفته بود. او نتوانست اولین تیر را شلیک کند، من شلیک کردم... کشتن یک انسان وحشت زده باعث نشد که من ... و در طول جنگ دیگر هرگز به او فکر نکردم. خیلی ها کشته شدند، ما در میان مردگان زندگی می کردیم. تعجب کردم که سال ها بعد، ناگهان خواب آن آلمانی را دیدم. کاملاً بی تکلف بود... من هم بارها همان خواب را دیدم... من پرواز می کنم و او اجازه نمی دهد که پرواز کنم. افتادن... پرواز، پرواز... این موضوع مرا جذب می کند و با هم سقوط می کنیم. می خواهم در یک تله بیفتم. یا می خواهم بلند شوم، بلند شوم، اما او نمی تواند، من به خاطر او نمی توانم پرواز کنم. همان خواب... این موضوع دهه هاست که مرا آزار می دهد... نمی توانستم خوابم را به پسرم بگویم. یک کودک بود – من نمی توانستم. برایش قصه های پریان خوانده ام. پسرم حالا بزرگ شده – اما هنوز نمی توانم...

فلوبر خود را «قلمی به شکل انسان» می نامد؛ من خودم را «گوش انسان شکل» می نامم. وقتی در خیابان قدم می زنم و کلمات، عبارات و فریادها را می شنوم، همیشه فکر می کنم: چه رمان هایی گم می شوند بدون اینکه اثری باقی بگذارند! آن ها در تاریکی ناپدید می شوند. ما نتوانسته ایم این جنبه بحث برانگیز زندگی انسانی را در ادبیات منعکس کنیم. ما برایش ارزش قائل نیستیم، از آن شگفت زده نمی شویم، از آن لذت نمی بریم. اما این جنبه برایم جذاب است و مرا مجذوب خود می کند. من عاشق نحوه صحبت کردن مردم هستم. من صدای خالص انسانی را دوست دارم. این بزرگ ترین عشق و اشتیاق من است.

راه رسیدن به این تالار طولانی بود – چهل سال طول کشید، از مردی به شخص، از یک صدا به صدای دیگر. نمی توانم بگویم همیشه این مسیر را رفته ام. بارها مردم مرا شوکه و ترسانده اند. من هم لذت و هم نفرت را تجربه کرده ام. گاهی قلبم می خواست آنچه شنیده ام را فراموش کند، به زمانی برگردد که در نادانی خودم زندگی می کردم. با این حال، چند بار شکوه مردم را دیده ام و قلبم می خواست گریه کند.

من در کشوری زندگی می کردم که از کودکی به ما آموخته بودند که بمیریم. آن ها درس مرگ را به ما آموختند. آنها گفتند که انسان ها وجود دارند تا همه چیز خود را از دست بدهند، بسوزانند و فدا کنند. به ما آموخته بودند که مردان مسلح را دوست داشته باشیم. اگر در کشور دیگری بزرگ شده بودم، نمی توانستم به این شکل بروم. شر بی رحم است و باید خودت را علیه آن واکسینه کنی. ما در میان جلادان و قربانیان بزرگ شدیم. والدین ما در ترس زندگی می کردند و همه چیز را به ما نمی گفتند – و اغلب اصلاً چیزی نمی گفتند – اما هوای زندگی ما آلوده بود. شر چشم خود را بر ما نبست.

من پنج کتاب نوشته ام، اما احساس می کنم همه شان یک کتاب هستند. کتابی درباره داستان یک آرمان شهر، یک آرمان شهر... ورلام شالاموف یک بار نوشت: «من در یک نبرد بزرگ شرکت کردم، نبردی که در آن شکست خوردم، تا واقعاً بشریت را احیا کنم.» من داستان های کسانی را می نویسم که می خواستند پادشاهی آسمانی را بر زمین بسازند. بهشت! شهر آفتاب! آنچه در نهایت باقی ماند، دریایی از خون و ویرانی برای میلیون ها نفر بود. زمانی بود که هیچ دیدگاه سیاسی قرن بیستم نمی توانست با کمونیسم (یا همان «انقلاب اکتبر» که نماد آن است) رقابت کند، زمانی که هیچ چیز نمی توانست عمیق تر و احساسی تر از کمونیسم بر روشنفکران و مردم جهان تأثیر بگذارد. ریموند آرون «انقلاب روسیه» را «تریاک روشنفکران» نامید. اما ایده کمونیسم دست کم دو هزار سال قدمت دارد. این را می توان در آموزه های افلاطون درباره جامعه ای سالم و ایده آل، در رویاهای آریستوفان از زمانی که «همه چیز متعلق به همه خواهد بود» مشاهده کرد. در آثار توماس مور و توماسو کامپانلا ... بعداً، سنت سایمون، فوریه، و رابرت اوون. چیزی در روح روس ها وجود دارد که آن ها را وادار می کند این رویاها را به آزمایش بگذارند.

بیست سال پیش، با «امپراتوری سرخ» شوروی، با اشک و نفرین، وداع کردیم. حال می‌توانیم با آرامش بیشتر به آن گذشته، به عنوان تجربه‌ای تاریخی، نگاه کنیم. چنین کاری اهمیت دارد، چون بحث‌ها درباره‌ی سوسیالیسم به کلی فروکش نکرده‌اند. نسل جدید با تصویر متفاوتی از دنیا بزرگ شده، اما جوان‌ها دوباره به خواندن مارکس و لنین رو آورده‌اند. در شهرهای کوچک روسیه موزه‌های جدیدی برای استالین ساخته‌اند، و یادمان‌های جدیدی برای بزرگ‌‌داشتِ او بر افراشته‌اند. «امپراتوری سرخ» به باد رفته، اما «انسان سرخ»، انسان اشتراکی، می‌ماند. دوام می‌آورد.

پدر من این اواخر درگذشت. تا آخر عمر به کمونیسم باور داشت. کارت عضویت‌اش در حزب را نگه داشته بود. نمی‌توانم خودم را به استفاده از صفت «سووک» (Sovok) – عنوان تحقیرآمیزی که برای ذهنیت شورویایی به کار می‌برند، متقاعد کنم چون در این صورت باید آن را در مورد پدرم، نزدیکان خودم، و دوستان‌ام هم به کار ببرم. اما همه یک خاستگاه دارند: سوسیالیسم. آرمان‌خواهان فراوانی بین آن‌ها هستند: رمانتیک‌ها. امروزه گاهی آن‌ها را «رمانتیک‌های برده‌منش» می‌خوانند. بردگان آرمان‌شهر، اوتوپیا. فکر می‌کنم همه‌ی آن‌ها می‌توانستند زندگی‌های متفاوتی داشته باشند، اما زندگی شورویایی را انتخاب کردند. چرا؟ مدت‌ها به دنبال جواب این سؤال گشته‌ام – سرتاسر کشور پهناوری را زیر پا گذاشته‌ام که زمانی «اتحاد جماهیر شوروی» خوانده می‌شد، و هزاران نوار ضبط کرده‌ام. جواب سوسیالیسم بود، و خیلی ساده این زندگی ما بود. من سرگذشت سوسیالیسم «داخلی» و «خانگی» را، جزء به جزء، گردآوری کرده‌ام. سرگذشت اثراتی را که این سوسیالیسم بر روح بشر گذاشت. مجذوب آن فضای کوچکی شدم که «انسان»اش می‌خوانیم، یک فرد. در واقع، همه‌چیز همین‌جا در همین «فرد» اتفاق می‌افتد.

درست بعد از جنگ (جهانی دوم)، تئودور آدورنو، در بهت و هراس، نوشت: «شعر سرودن بعد از آشویتس وحشی‌گری است.» آموزگار من، آلِس آداموویچ، که امروز اسم‌اش را با امتنان به زبان می‌آورم، احساس می‌کرد که شعر گفتن درباره‌ی کابوس‌های قرن بیستم اهانت به مقدسات است. هیچ‌چیزی نمی‌توان خلق کرد. باید حقیقت را چنان که هست عرضه کرد. به یک «ابَر-ادبیات» نیاز داریم. شاهدان باید سخن بگویند. کلام نیچه به ذهن‌ام می‌آید: هیچ هنرمندی نمی‌تواند واقعیت را تاب بیاورد. نمی‌تواند آن را از جا تکان دهد.

من در کشوری زندگی کردم که مردن را از کودکی به ما آموخته بودند. به ما درس مرگ می‌دادند. می‌گفتند وجود انسان‌ها برای آن است که هرچه دارند ببازند، بسوزانند، و خود را قربانی کنند.

همیشه درگیر این نکته بوده‌ام که، حقیقت در یک دل و یک ذهن جا نمی‌گیرد، حقیقت به نوعی پراکنده و پاره پاره است. حقیقت‌های فراوانی وجود دارند، حقیقت‌ها متنوع اند، و در جهان پخش و پراکنده می‌شوند. داستایفسکی به ما آموخت که انسان درباره‌ی خود چیزهایی بسیار بیش از آن می‌داند که در ادبیات ثبت شده است. پس، من چه باید بکنم؟ من سرگذشت روزمره‌ی احساسات، افکار، و کلمات را ثبت می‌کردم. زندگیِ زمانه‌ی خودم را ثبت می‌کردم. به سرگذشت روح و روان علاقه‌مند بودم. زندگانی روزمره‌ی روح و روان، آن چیزها که تصویر بزرگ تاریخ عموماً ندیده می‌گیرد، یا خوار می‌شمارد. من به تاریخِ گم‌شده می‌پردازم. اغلب، و حتی حالا، می‌شنوم که می‌گویند کاری که می‌کنم ادبیات نیست، ثبت اسناد است. امروزه، ادبیات چیست؟ چه کسی می‌تواند به این سؤال جواب دهد؟ ما پرشتاب‌تر از هر زمان دیگری زندگی می‌کنیم. محتوا از فرم جدا می‌شود. آن را متلاشی و متحول می‌کند. هرچیزی مرزهای خودش را پشت سر می‌گذارد: موسیقی، نقاشی – حتی کلمه‌ها در سندها از مرزهای مستندات در می‌گذرند. مرزی بین واقعیت و خلاقیت وجود ندارد، و یکی به دیگری راه می‌برد. شاهدان بی‌طرف نیستند. با تعریف کردن یک ماجرا، انسان‌ها آفرینش‌گری می‌کنند، با زمان دست و پنجه نرم می‌کنند، همچنان که پیکرتراشی با مرمر. هم هنرپیشه می‌شوند هم خالق.  

من به آدم‌های کوچک علاقه دارم. آدم‌های کوچکِ بزرگ، به تعبیر خودم، چون رنج و مشقت، آدم‌ها را بزرگ می‌کند. در کتاب‌های من، این آدم‌ها سرگذشت‌های کوچک خودشان را می‌گویند، و تاریخ کلان هم به موازات آن گفته می‌شود. ما فرصت آن را نداشته‌ایم که بفهمیم چه بر سر ما آمده، و هنوز می‌آید؛ واقعاً نیاز داریم که از این‌ها حرف بزنیم. پیش از همه، باید اقلاً آن‌چه را که اتفاق افتاده شرح بدهیم. از این کار هراس داریم، دل‌مان نمی‌خواهد با گذشته‌ی خودمان رودررو شویم. در تسخیرشدگان داستایفسکی، شاتوف در آغاز گفت‌وگوی‌شان به استاورگین می‌گوید: «ما دو موجودی هستیم که در بی‌کران به هم برخورده‌ایم ... برای آخرین بار در دنیا. پس این لحن را کنار بگذار و مثل یک انسان حرف بزن. دست کم یک بار، با صدای یک انسان حرف بزن.» 

گفت‌وشنود من با شخصیت‌های اصلی کتاب‌های‌ام کم و بیش به همین شیوه آغاز می‌شود. آدم‌ها البته از دوران خودشان حرف می‌زنند، نمی‌توانند در خلأ حرف بزنند. اما راه یافتن به روح و روان انسان آسان نیست، راهی است که تلویزیون و روزنامه‌ها، و خرافات قرن، با تعصب‌ها و تقلب‌ها آن را ناهموار کرده‌اند. در این‌جا مایل ام صفحاتی از دفتر خاطرات‌ام را بخوانم، تا نشان دهم آن دوران چگونه گذشت ... چگونه آن ایده مرد ... چگونه این راه را دنبال کردم ...

 

۱۹۸۵-۱۹۸۰

دارم کتابی درباره‌ی جنگ می‌نویسم ... چرا درباره‌ی جنگ؟ چون ما اهل جنگ ایم – همیشه یا در حال جنگیدن بوده‌ایم و یا در حال آماده شدن برای جنگ. دقیق‌تر که نگاه کنیم، همه‌ی افکار ما حول محور جنگ است. در خانه، در خیابان. به همین خاطر است که جان آدم در این مملکت این قدر ارزان است. همه‌چیز در «دوران جنگ» خلاصه می‌شود.

با شک و تردید شروع کردم. یک کتاب دیگر درباره‌ی جنگ جهانی دوم ... به چه درد می‌خورد؟ در یکی از سفرها، با زنی آشنا شدم که در دوران جنگ پزشک بوده. ماجرایی برای‌ام تعریف کرد. زمستان، از روی دریاچه‌ی لادوگا می‌گذشتند، که دشمن متوجه تحرکاتی می‌شود و شروع به تیراندازی می‌کند. اسب‌ها و آدم‌ها روی یخ‌ها می‌افتند. ماجرا شب اتفاق افتاده بود. زن یک نفر را که فکر می‌کرده زخمی شده می‌گیرد و با خودش به کناره‌ی دریاچه می‌کشاند. به من گفت: «با خودم می‌کشیدم‌اش، خیس و لخت بود، فکر کردم لباس‌های‌اش پاره شده‌اند.» کنار دریاچه که می‌رسد، متوجه می‌شود یک سگ‌ماهی درشت زخمی را با خودش کشیده بوده. و ذهن‌اش درگیر رشته‌ی هولناکی از اتفاقات شرم‌آور می‌شود: آدم‌ها دارند زجر می‌کشند، اما حیوان‌ها، پرنده‌ها، ماهی: آن‌ها چه کار می‌کردند؟

در سفر دیگری، داستان پزشکی را شنیدم که در یگان سواره‌نظام خدمت کرده بود. در جریان یکی از نبردها، یک سرباز زخمی را با خودش به یک جان‌پناه می‌برد، و آن‌جا تازه متوجه می‌شود که سرباز آلمانی است. پای‌اش شکسته بوده و خون‌ریزی داشته. به هر حال، دشمن بود. زن چه کار باید می‌کرد؟ رفقای خودش آن بیرون در حال مردن بودند! با این حال، زن پای سرباز آلمانی را پانسمان می‌کند، و دوباره بیرون می‌خزد. یک سرباز روس را که از هوش رفته بوده با خودش به جان‌پناه می‌آورد. سرباز روس که به هوش می‌آید، می‌خواهد سرباز آلمانی را بکشد، و سرباز آلمانی که به هوش می‌آید، مسلسلی دست‌اش می‌گیرد و می‌خواهد سرباز روس را بکشد. زن این طور به خاطر می‌آورد: «اول به این یکی و بعداً به آن یکی سیلی زدم. پاهای همه‌مان غرق خون بود. خون همه با هم مخلوط شده بود.»

همیشه درگیر این نکته بوده‌ام که، حقیقت در یک دل و یک ذهن جا نمی‌گیرد، حقیقت به نوعی پراکنده و پاره پاره است. حقیقت‌های فراوانی وجود دارند، حقیقت‌ها متنوع اند، و در جهان پخش و پراکنده می‌شوند.

این جنگی بود که من هیچ‌وقت درباره‌اش نشنیده بودم. جنگ یک زن. این ربطی به قهرمانان نداشت. درباره‌ی عده‌ای از آدم‌ها نبود که قهرمانانه عده‌ی دیگری از آدم‌ها را می‌کشند. یک سوگواری مرسوم زنانه را به خاطر می‌آورم: «جنگ که تمام شد، در میدان نبرد راه می‌روی. آدم‌ها به پشت، روی خاک افتاده‌اند ... همه جوان، و بسیار زیبا. آن‌جا افتاده‌اند، و چشم‌های‌شان به آسمان خیره مانده. برای همه‌ی آن‌ها، از هردو طرف، غصه‌دار می‌شوی.» همین دیدگاه «برای همه‌ی آن‌ها، از هردو طرف» بود که به من الهام داد کتاب‌ام را درباره‌ی چه باید بنویسم: جنگ چیزی بیش از کشت و کشتار نیست. این تصویری است که از جنگ در خاطرات زنان ثبت می‌شود. این آدم الان داشت لبخند می‌زد و سیگار می‌کشید – و حالا دیگر نیست. زن‌ها بیشتر از هرچیزی از «ناپدید شدن» حرف می‌زدند، از این که چه‌طور در جریان جنگ همه‌چیز می‌تواند هیچ‌چیز شود. هم وجود انسان‌ها، هم زمانه‌ی آن‌ها. بله، جوان‌های هفده هجده ساله داوطلبانه عازم جبهه‌ها شده بودند، اما نمی‌خواستند آدم بکشند. و با این حال، آماده‌ی جان سپردن بودند. مردن برای وطن. و مردن برای استالین – این کلمه‌ها را نمی‌شود از تاریخ زدود.

کتاب من تا دو سال بعد، تا پیش از پروسترویکا و گورباچف، منتشر نشد. مأمور سانسور برای من نطق کرد: «با خواندن کتاب شما، دیگر هیچ‌کس به جنگ نخواهد رفت. جنگی که شما نوشته‌اید هولناک است. چرا هیچ قهرمانی در این جنگ نیست؟» من به دنبال قهرمان‌ها نبودم. من تاریخ را از لابه‌لای داستان‌ها و ماجراهای شاهدان و مشارکت‌کنندگانی می‌نوشتم که کسی توجهی به آن‌ها نداشت. هیچ‌کس هیچ‌وقت چیزی از آن‌ها نپرسیده بود. آدم‌ها چه فکر می‌کنند؟ ما واقعاً نمی‌دانیم آدم‌ها درباره‌ی افکار درخشان و ایده‌های بزرگ چه فکر می‌کنند. بلافاصله بعد از جنگ، یک نفر ماجرای یک جنگ را برای شما تعریف می‌کند، و چند دهه بعد، آن جنگ جنگِ دیگری است. چیزی در وجود آن آدم دگرگون می‌شود، چون سراسر زندگی‌اش را در آینه‌ی خاطرات‌اش می‌بیند. همه‌ی هستی خودش را. آن همه سال را چه‌طور سر کرده، چه‌ها خوانده، چه‌ها دیده، با چه آدم‌هایی آشنا شده. و حالا به چه باور دارد. و آخر این که، شاد و خوش‌بخت است یا نه. سندها هم موجودات زنده اند – همان طور که ما تغییر می‌کنیم، آن‌ها هم تغییر می‌کنند. 

من کاملاً متقاعد شده‌ام که دیگر هرگز زنان جوانی مانند دختران دوران جنگ در سال 1941 نخواهیم دید. سال 1941 نقطه‌ی اوج ایده‌ی «سرخ» بود، اوجی حتی بلندتر از دوران انقلاب اکتبر و زمان لنین. «پیروزی» آن‌ها هنوز «گولاگ» را در محاق می‌برد. من این زنان را از دل و جان دوست دارم. اما با آن‌ها نمی‌توانید درباره‌ی استالین حرف بزنید، یا درباره‌ی این واقعیت که بعد از جنگ، جسورترین و بی‌پرواترین پیروزان را دسته دسته سوار بر قطارها یک راست به سیبری فرستادند. بقیه به خانه برگشتند و سکوت پیشه کردند. یک بار شنیدم کسی می‌گوید: «تنها در زمان جنگ بود که آزاد بودیم. در خط مقدم جبهه.» رنج سرمایه‌ی ما است، رنج‌ها ذخایر طبیعی ما هستند. نه نفت و گاز – بلکه رنج. این تنها چیزی است که ما همیشه قادر به فرآوری آن ایم. همیشه دنبال جواب این سؤال بوده‌ام: چرا رنج ما به آزادی مبدل نمی‌شود؟ این همه رنج به راستی بی‌حاصل است؟ حق با چادایف بود: روسیه کشوری بدون حافظه است، فضای فراموشی تام و تمام، ذهنیتی که هیچ آشنایی با نقادی و درخودنگری ندارد. و در همین حال، کتاب‌های درخشان را زیر پاها تل‌انبار کرده‌ایم.

 

۱۹۸۹

در کابل هستم. دیگر نمی‌خواهم درباره‌ی جنگ بنویسم. اما این‌جا در دل یک جنگ واقعی ام. روزنامه‌ی پراودا می‌گوید: «ما به برادران افغان‌مان کمک می‎کنیم تا سوسیالیسم را بنا کنند.» جنگ‌آورها و جنگ‌افزارها همه‌جا هستند. دوران جنگ.

«جنگ که تمام شد، در میدان نبرد راه می‌روی. آدم‌ها به پشت، روی خاک افتاده‌اند ... همه جوان، و بسیار زیبا. آن‌جا افتاده‌اند، و چشم‌های‌شان به آسمان خیره مانده. برای همه‌ی آن‌ها، از هردو طرف، غصه‌دار می‌شوی.»

دیروز مرا به جبهه نبردند. «در هتل بمانید، خانم جوان. بعداً به درخواست شما پاسخ می‌دهیم.» در هتل نشسته‌ام، دارم فکر می‌کنم: خرده گرفتن به شهامت آدم‌ها و خطرهایی که به جان می‌خرند به نوعی غیراخلاقی است. دو هفته می‌شود که این‌جا هستم، و نمی‌توانم این فکر را از ذهن‌ام دور کنم که جنگ محصول سرشت مردانه است، سرشتی که درک درستی از آن ندارم. اما اسباب و آلات رایج جنگ‌ها بزرگ و باشکوه اند. به این کشف شخصی رسیدم که جنگ‌افزارها زیبا هستند: مسلسل‌ها، مین‌ها، تانک‌ها. انسان وقت زیادی صرف ساخت بهترین افزارها برای کشتن دیگر انسان‌ها کرده. جدال ابدی بین حقیقت و زیبایی. یک مین ایتالیاییِ نو نشان‌ام دادند، و واکنش من «زنانه» بود: «زیبا است. زیبا نیست؟» به دقت و با اصطلاحات نظامی برای‌ام توضیح دادند: اگر کسی روی این مین بپرد یا پای‌اش را این طوری روی آن بگذارد ... در این زاویه‌ی خاص ... چیزی جز یک مشت گوشت از او نمی‌ماند. آدم‌ها این‌جا از چیزهای غیرعادی طوری حرف می‌زنند که انگار چیزهایی عادی، و محتوم و مسلم، اند. خب، می‌دانید، جنگ است دیگر ... هیچ‌کس از دیدن این تصویرها به خشم نمی‌آید – مثلاً، تصویر مردی که روی زمین افتاده و نه تقدیر و طبیعت، بلکه یک انسان دیگر او را کشته است.

شاهد بارگیری یک «لاله‌ی سیاه» بودم (هواپیمایی که کشته‌ها را در تابوت‌های برنجی به خانه بر می‌گرداند). به اغلب مرده‌ها یونیفورم‌های نظامی قدیمی دهه‌ی چهل پوشانده‌اند، با شلوارهای چسبان؛ گاهی همین‌ها هم به تعداد کافی نیست. سربازها با هم حرف می‌زدند: «همین الان چند تای دیگر تحویل سردخانه دادند. بوی لاشه‌ی گراز می‌آید.» قصد دارم درباره‌ی این‌ها بنویسم. می‌ترسم هیچ‌کس در خانه حرف‌های مرا باور نکند. روزنامه‌ها فقط از راه‌های دوستی بین دو کشور می‌نویسند که سربازان شوروی هموار کرده‌اند.

با آن‌ها حرف می‌زنم. خیلی‌های‌شان داوطلبانه آمده‌اند. دعوت‌شان کرده بودند که بیایند. متوجه می‌شوم اکثراً از خانواده‌های تحصیل‌کرده اند، روشنفکران – معلم‌ها، دکترها، کتاب‌دارها – خلاصه، آدم‌های اهل کتاب. صادقانه در رؤیای آن بودند که به افغان‌ها برای بنا کردن سوسیالیسم کمک کنند. حالا به خودشان می‌خندند. جایی در فرودگاه را نشان‌ام دادند که صدها تابوت برنجی به شکل اسرارآمیزی زیر نور آفتاب می‌درخشیدند. افسر همراه‌ام نتوانست جلوی خودش را بگیرد: «که می‌داند؟ ... شاید تابوت من هم آن‌جا باشد ... مرا هم می‌تپانند توی آن تابوت ... این‌جا برای چه دارم می‌جنگم؟» از حرف‌های خودش هراسان شد، بلافاصله گفت: «این‌ها را یادداشت نکنید.» 

شب، خواب مرده‌ها را می‌بینم، همه چهره‌های بهت‌زده‌ای دارند: چه می‌گویی؟ منظورت این است که مرا کشته‌اند؟ من واقعاً کشته شده‌ام؟

با عده‌ای از پرستارها، با ماشین به یک بیمارستان مخصوص غیرنظامیان افغان رفتم – برای بچه‌ها هدیه می‌بردیم. اسباب‌بازی، شیرینی، کلوچه. من پنج تایی «تدی بیر» با خودم برده بودم. به بیمارستان رسیدیم، یک پادگان بی در و پیکر. هیچ‌کس چیزی بیشتر از یک پتو برای بستری شدن نداشت. یک زن جوان افغان پیش من آمد، بچه‌ای به بغل گرفته بود. می‌خواست چیزی بگوید – این ده ساله تقریباً همه این‌جا یاد گرفته‌اند که چند کلمه‌ای روسی حرف بزنند. یک اسباب‌بازی به بچه‌اش دادم، و بچه با دندان‌اش گرفت. با تعجب پرسیدم: «چرا با دندان؟» زن پتو را از روی بدن نحیف بچه کنار زد: هردو دست پسرک قطع شده بود. «بمباران روس‌های شما بود.» داشتم روی زمین می‌افتادم، یک نفر مرا گرفت.

 

 

دیدم که راکت های گراد ما روستاها را شخم زدند. یک قبرستان افغان دیدم، تقریباً به اندازه یکی از آن روستاها. جایی وسط قبرستان، یک زن افغان فریاد می زد. یاد گریه مادری در روستایی نزدیک مینسک افتادم وقتی تابوتی برنجی به خانه اش آورده شد. این فریادهای انسان ها یا حیوانات نبود... شبیه صداهایی بود که در قبرستان کابل شنیده بودم...

باید اعتراف کنم که آزادی من [از کمونیسم] همه چیز یک باره نبود. با اطرافیانم صادق بودم و آن ها به من اعتماد داشتند. هر یک از ما راه آزادی خود را داریم. قبل از اینکه به افغانستان سفر کنم، به «سوسیالیسم با چهره انسانی» باور داشتم. وقتی از افغانستان برگشتم، از همه توهمات آزاد بودم. وقتی پدرم را دیدم، گفتم: «تو مرا ببخش. تو مرا طوری بزرگ کردی که به ایده آل های کمونیستی باور داشته باشم، اما دیدن آن جوانان، همان نوجوانان شوروی، مثل شاگردانی که تو و مادرم به آن ها درس می دادید (والدینم معلم مدرسه روستا بودند)، دیدن آن ها که در کشور دیگری کسانی را می کشند که نمی شناختند، برای من کافی بود تا همه حرف هایت را خراب کنم. ما قاتل هستیم، پدر، می دانی؟»

بسیاری از مردم در حالی که از کمونیسم آزاد شده بودند، از افغانستان بازگشتند. اما نمونه های دیگری هم وجود دارد. جوانی مثل من در افغانستان به من فریاد زد: «تو یک زن هستی، درباره جنگ چه می دانی؟ آیا فکر می کنید مردم در جنگ، مثل کتاب ها و فیلم ها، مرگ باشکوهی دارند؟ دیروز دوستم کشته شد، به سرش شلیک شد، ده متر اینطور می دوید، می خواست مغزش نشت نکند..." هفت سال بعد، او به یک تاجر موفق تبدیل شد که عاشق روایت داستان های افغانستان است. او با من تماس گرفت و گفت: «این کتاب های تو چه فایده ای دارند؟ او دیگر آن جوانی نبود که بین زندگی و مرگ دیده بودم، مردی که نمی خواست در بیست سالگی بمیرد.

از خودم می پرسم چه نوع کتابی می خواهم درباره جنگ بنویسم. می خواهم کتابی درباره کسی بنویسم که شلیک نمی کند، نمی تواند به انسان دیگری شلیک کند و اصلاً از فکر جنگ رنج می برد. این مرد کجاست؟ من او را ملاقات نکرده ام.

 

1990-1997

ادبیات روسی جالب است زیرا تنها ادبیاتی است که داستان یک آزمایش انجام شده در یک کشور وسیع را روایت می کند. اغلب از من پرسیده می شود: چرا همیشه درباره تراژدی ها می نویسید؟ چون ما در چنین وضعیتی زندگی می کنیم. حالا ما در کشورهای مختلف زندگی می کنیم، اما «سرخ ها» همه جا هستند. همه محصول یک نوع زندگی هستند و خاطرات یکسانی دارند.

برای مدت طولانی، در برابر وسوسه نوشتن درباره چرنوبیل مقاومت کردم. نمی دانستم چگونه بنویسم، از چه ابزارهایی استفاده کنم یا چگونه به موضوع نزدیک شوم. دنیا تقریباً هرگز نام کشور کوچک من را که در گوشه ای از اروپا پنهان شده بود، نشنیده بود و حالا نامش همه جا روی لب ها بود. ما، بلاروسی ها، ساکنان چرنوبیل شده بودیم. اولین برخورد با ناشناخته. اکنون واضح بود: علاوه بر چالش های کمونیستی، قومی و اخیراً مذهبی، چالش های جهانی و دشوارتری نیز پیش رو داریم، هرچند اکنون قابل مشاهده نیستند. کمی بعد، پس از چرنوبیل، فضای دیگری شکل گرفت...

یادم می آید یک راننده تاکسی پیر از سر ناامیدی گفت که یک کبوتر به شیشه جلو خورده: «هر روز دو یا سه پرنده روی ماشین می افتند. اما روزنامه ها می گویند وضعیت تحت کنترل است.»

می خواهم کتابی درباره کسی بنویسم که شلیک نمی کند، نمی تواند به انسان دیگری شلیک کند و اصلاً از فکر جنگ رنج می برد. این مرد کجاست؟ من او را ملاقات نکرده ام.

آن ها برگ ها را در پارک های شهر جمع آوری کردند، از شهر بیرون بردند و سوزاندند. آن ها زمین آلوده را تکه تکه کردند و آن را سوزاندند – خاک را در خاک دفن کردند. و هیزم و علف را تا زمین جمع کردند. همه کمی دیوانه بودند. یک زنبوردار پیر به من گفت: «آن صبح به باغ رفتم، چیزی کم بود، صدایی آشنا. دیگر زنبوری اطراف نبود. من هم صدای زنبور نشنیدم. حتی یک زنبور هم نه! چی؟ چه رخ داده است? روز بعد، آنجا زنبوری نبود و روز بعد... سپس گفتند که حادثه ای در نیروگاه هسته ای رخ داده است – نه چندان دور از ما. با این حال، ما برای مدت طولانی چیزی درباره آن نمی دانستیم. تمام اطلاعات درباره چرنوبیل در روزنامه ها به زبان نظامی بود: انفجارها، قهرمانان، سربازان، تخلیه ها... کا گ ب در محل حضور داشت. آن ها به دنبال جاسوس و خرابکار بودند. شایعاتی پخش شده بود که این سقوط نقشه ای از سوی سرویس های اطلاعاتی غربی برای حمله به اردوگاه سوسیالیست ها بوده است. تجهیزات نظامی به چرنوبیل سرازیر شد و سربازان در راه بودند. همانند همیشه، رژیم طوری رفتار می کرد که گویی زمان جنگ است، اما در این دنیای جدید، سربازی با مسلسل براق فقط یک چهره تراژیک بود. تنها کاری که کرد این بود که مقدار زیادی تشعشع جذب کرد و وقتی به خانه برگشت مرد.

پیش چشم‌ام، آدم‌های پیش از چرنوبیل آدم‌های چرنوبیلی شدند. تشعشعات را نمی‌شد دید، نمی‌شد لمس کرد، نمی‌شد بو کشید ... دنیای اطراف من هم آشنا بود و هم ناآشنا. به محل سانحه سفر کردم، و به محض ورودم گفتند: گل نچین، روی چمنا نشین، از آب چاه ننوش ... مرگ همه‌جا پنهان شده، اما حالا مرگ دیگری در کار بود. نقاب تازه‌ای به صورت زده بود. شکل و شمایل ناآشنایی داشت. مسن‌ترهایی که سال‌های جنگ را تجربه کرده بودند دوباره از محل تخیله می‌شدند. به آسمان نگاه می‌کردند: «آفتاب دارد می‌درخشد ... نه دودی هست و نه گازی. هیچ‌کس تیراندازی نمی‌کند. چه‌طور ممکن است جنگ شده باشد؟ و ما دوباره باید راهی پناهگاه‌ها شویم.»

صبح‌ها همه روزنامه‌ها را می‌قاپیدند، تشنه‌ی اخبار تازه بودند، و بعد سرخورده روزنامه‌ها را کنار می‌انداختند. هیچ جاسوسی پیدا نکرده بودند. هیچ‌کس از دشمنان خلق نمی‌نوشت. دنیای بدون جاسوس‌ها و دشمنان خلق هم دنیای ناآشنایی بود. این آغاز یک اتفاق تازه بود. به دنبال ماجرای افغانستان، چرنوبیل هم اسباب رهایی ما شد.

 

 

برای من، جهان از هم پاشیده بود، اما در آن منطقه دیگر احساس نمی کردم بلاروسی، روسی یا اوکراینی هستم، بلکه نماینده گونه ای زیستی بودم که گونه اش احتمالاً منقرض خواهد شد. دو فاجعه همزمان رخ داده بود: در حوزه اجتماعی، آتلانتیس سوسیالیستی در حال غرق شدن بود؛ و در جهان، چرنوبیل رخ داده بود. فروپاشی امپراتوری همه را مضطرب کرده بود. مردم نگران زندگی روزمره شان بودند. چطور و با چه پولی باید بخرم؟ چگونه زنده بمانیم؟ به چه چیزی باید باور کنیم؟ این بار زیر کدام پرچم باید جمع شویم؟ یا باید یاد بگیریم بدون ایده های بزرگ زندگی کنیم؟ این سوال آخر هم برایم ناآشنا بود، چون هیچ کس تا به حال این گونه زندگی نکرده بود. صدها سوال پیش روی مرد «سرخ» بود و او تنها با خودش ماند. او هرگز به اندازه روزهای اولیه آزادی تنها نبود. من توسط مردم مات و مبهوت احاطه شده بودم. به صدایشان گوش دادم...

دفتر خاطرات‌ام را می‌بندم ...

بعد از فروپاشی امپراتوری، چه بر سر ما آمد؟ پیش‌تر، دنیا دوپاره شده بود: جلادان و قربانیان بودند – گولاگ بود؛ برادران و خواهران بودند – جنگ بود؛ و آدم‌های دارای حق رأی بودند – که به فن‌آوری و دنیای معاصر تعلق داشتند. دنیای ما هم دوپاره شده بود: آن‌ها که به زندان می‌افتادند و آن‌ها که به زندان می‌انداختند؛ حالا دودستگی بین اسلاودوستان و غرب‌گرایان است، بین «فاشیست‌ها – خائن‌ها» و میهن‌پرست‌ها. و آن‌ها که قدرت خرید دارند و آن‌ها که ندارند. به نظرم، این دودستگیِ آخر بی‌رحمانه‌ترین مصیبت در جمع مصایبی بود که بعد از سوسیالیسم اتفاق افتاد، چون تا چندی پیش همه با هم برابر بودند. انسان «سرخ» یارای آن را نداشت که به قلمرو آزادی پا بگذارد، همان آزادی که دور میز آشپزخانه رؤیای آن را در سر داشت. روسیه را بدون او قسمت کرده بودند، و هیچ سهمی به او نرسیده بود. تحقیرشده بود و به تاراج رفته. پرخاشگر، خطرناک.

این‌ها بخشی از نظراتی است که در سفرهای‌ام به گوشه و کنار روسیه می‌شنیدم ...

«مدرن‌سازی این‌جا فقط در مورد شاراشکاها، اردوگاه‌هایی که برای زندانی کردن دانشمندها ساخته‌اند، و جوخه‌های مرگ اتفاق می‌افتد.»

«روس ها واقعاً نمی خواهند ثروتمند شوند، آن ها از ثروتمند شدن می ترسند. یک روس چه می خواهد؟ فقط یک چیز وجود دارد: هیچ کس دیگر ثروتمند نیست. او نباید از خودش ثروتمندتر باشد.»

«اینجا آدم های صادقی نیستند، اما مقدس اند.»

«تو هیچ نسلی را نخواهی دید که شلاق نخورده؛ روس ها آزادی را نمی فهمند، آن ها به قزاق ها و شلاق ها نیاز دارند.»

«مهم ترین واژه ها در زبان روسی همین دو واژه هستند: جنگ و زندان. دزدی می کنی، خوش می گذرانی، و به زندان می روی. تو بیرون می آیی و دوباره به زندان می روی...»

«زندگی روسیه باید تحقیرآمیز و تحقیرآمیز باشد. سپس روح انسان بالا می رود، او درمی یابد که به این دنیا تعلق ندارد... هرچه وضعیت کثیف تر و خونین تر باشد، روح آدم بیشتر پر می شود...»

«هیچ کس نمی تواند انقلاب جدید یا دیوانگی دیگری را تحمل کند. همه چیز بی روح است. روس ها به افکاری نیاز دارند که مردم را به لرزه بیندازد..."

«بنابراین، زندگی ما رفت و آمد بین تیمارستان و پادگان است. کمونیسم مرده نیست، آن لاشه هنوز زنده است.»

می خواهم با اعتبار خودم بگویم که ما فرصتی را که در دهه ۱۹۹۰ در دسترس بود، از دست دادیم. سؤال پیش روی ما این بود: چگونه باید یک کشور داشته باشیم؟ کشوری قوی، یا کشوری شایسته که مردمش بتوانند با کرامت زندگی کنند؟ ما گزینه اول را انتخاب کردیم: یک کشور قوی. اکنون ما بار دیگر در عصر قدرت زندگی می کنیم. روس ها با اوکراینی ها می جنگند. با برادرشان. پدرم بلاروسی است و مادرم اوکراینی. بسیاری از مردم همین وضعیت را دارند. هواپیماهای روسی سوریه را بمباران می کنند...

عصری پر از امید جای خود را به عصر ترس داده است؛ زمان برعکس می شود، به عقب برمی گردد. زمانی که اکنون در آن زندگی می کنیم، قبلاً تجربه شده است...

گاهی شک دارم که کارم با تاریخ «مرد سرخ» به پایان رسیده باشد...

من سه سرزمین مادری دارم: سرزمین بلاروسی ام، زادگاه پدرم، جایی که تمام عمرم را در آن زندگی کرده ام؛ اوکراین، زادگاه مادرم، جایی که من به دنیا آمدم؛ و فرهنگ درخشان روسی که بدون آن نمی توانم خودم را تصور کنم. هر سه برای من بسیار عزیزند. اما در چنین روزی و در چنین زمانی، صحبت درباره عشق دشوار است.


سوتلانا الکسیویچ نویسنده بلاروسی است که در سال ۲۰۱۵ جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. آنچه خوانده اید ترجمه سخنرانی او در مراسم اهدای جوایز است.


ترجمه: نیما پناهه


گزارش مستند از دوازدهمین روز جنگ؛ گسترش جنگ در خلیج فارس، هشدار درباره استفاده نظامی از بنادر غیرنظامی و تشدید حملات در ایران

  گزارش مستند از دوازدهمین روز جنگ؛ گسترش جنگ در خلیج فارس، هشدار درباره استفاده نظامی از بنادر غیرنظامی و تشدید حملات در ایران گزارشی مستند...