با اینکه بسیاری از ایرانیان تجربیات آسیبزای جمعی، از جمله کشتار دیماه و پیش از آن، سرکوب، فشار و فقر گسترده طی بیش از چهار دهه، را از سر گذراندهاند، پرداختن به مسئله آسیبدیدگی پس از آتشبس، لایهای دیگر از این تجربههای سهمگین را آشکار میکند.
تحقیقات روانشناسی نشان میدهند که توقف درگیریهای نظامی، برخلاف تصور رایج، لزوماً به بهبود فوری سلامت روان منجر نمیشود. در بسیاری از موارد، پایان جنگ نهتنها با کاهش رنج روانی همراه نیست، بلکه میتواند به افزایش یا بروز تأخیریِ نشانههای آسیب روانی بینجامد. از این منظر، آتشبس را نمیتوان نقطه پایان آسیبدیدگی روانی دانست، بلکه باید آن را آغاز مرحلهای تازه در مواجهه ذهنی با تجربههای جنگ در نظر گرفت.
در طول جنگ، ذهن انسان عمدتاً در وضعیت بقا قرار دارد. تمرکز بر تهدیدهای فوری، تصمیمگیری سریع و تلاش برای حفظ ایمنی، بخش عمده توان ذهنی را به خود اختصاص میدهد. در چنین شرایطی، بسیاری از افکار و احساسات عمیق فرصت بروز پیدا نمیکنند، زیرا اولویت اصلی واکنش به خطر است، نه درک آن. با کاهش تهدید مستقیم و برقراری آتشبس، این وضعیت تغییر میکند و ذهن بهتدریج وارد مرحلهای میشود که در آن فرد به آنچه گذشته فکر میکند و با آن روبهرو میشود.
یکی از مفاهیم مهم در این زمینه، بروز تأخیریِ آسیب روانی ست. مطالعات نشان دادهاند که نشانههای اختلال استرس پس از سانحه ممکن است نه در زمان اوج درگیری، بلکه ماهها یا حتی سالها پس از آن ظاهر شوند. این امر تا حد زیادی به این دلیل است که در زمان جنگ، فرصت کافی برای درک و هضم تجربهها وجود ندارد. پس از آتشبس، با کاهش فشار بیرونی، خاطرات، تصاویر و احساسات سرکوبشده دوباره فعال میشوند و خود را در قالب اضطراب، بیقراری یا بازگشت مکرر صحنههای گذشته نشان میدهند.
در بسیاری از موارد، سطح پریشانی روانی پس از پایان درگیری کاهش نمییابد، بلکه حتی افزایش پیدا میکند. بازگشت به محیطهای تخریبشده، مواجهه با فقدان عزیزان، از دست رفتن خانه و شغل و دیدن پیامدهای عینی جنگ، تجربهای سنگین و مداوم ایجاد میکند.
برای مثال، بر اساس گزارشها، در جریان جنگ اخیر، تنها در استان خوزستان بیش از ۱۰۰ هزار کارگر بهدلیل تخریب صنایع و تعطیلی واحدهای تولیدی شغل خود را از دست دادهاند. چنین فجایعی، که فقط اقتصادی نیستند و مستقیماً بر زندگی خانوادهها اثر میگذارند، با افزایش اضطراب، ناامنی و تنشهای بیشتر خانوادگی همراهاند.
افزون بر این، نبود اطمینان نسبت به آینده و ترس از تکرار درگیری، مانع از شکلگیری احساس امنیت پایدار میشود. در نتیجه، فرد در وضعیتی قرار میگیرد که هم با گذشته درگیر است و هم با آیندهای نامطمئن.
از این منظر، آتشبس را میتوان نوعی “فضای روانی جدید” دانست، که اغلب با نشخوار ذهنی، بازگشت مکرر خاطرات و احساس ناامنی پایدار همراه است. در این مرحله، افراد تلاش میکنند برای آنچه رخ داده معنا پیدا کنند؛ تلاشی ضروری برای ترمیم روانی که در عین حال میتواند با سردرگمی و رنج همراه باشد، بهویژه زمانی که پاسخ روشنی برای آنچه اتفاق افتاده وجود ندارد.
در عین حال، آسیبهای جنگ تنها در سطح فردی باقی نمیمانند. جنگ بهطور عمیق به روابط اجتماعی، اعتماد میان افراد و ساختارهای حمایتی آسیب میزند و نوعی آسیب جمعی ایجاد میکند. پس از آتشبس، جوامع اغلب با تضعیف انسجام اجتماعی، کاهش اعتماد و اختلال در نهادها مواجه میشوند. این نیز نشان میدهد که بهبود روانی صرفاً یک فرآیند فردی نیست، بلکه به بازسازی روابط، بازگشت اعتماد و ایجاد معنا در سطح جمعی وابسته است.
در این میان، برخی افراد ممکن است جنگ یا حتی بمباران را نه صرفاً بعنوان تهدید، بلکه بعنوان راهی برای رهایی از وضعیت موجود تصور کنند. این نگاه معمولاً زمانی شکل میگیرد که فرد احساس میکند هیچ مسیر تدریجی یا کمهزینهای برای تغییر وجود ندارد و تنها یک اتفاق بزرگ و ناگهانی میتواند شرایط را دگرگون کند. چنین باوری در کوتاهمدت میتواند فشار روانی را کاهش دهد و به رنج معنا بدهد، زیرا نوعی انتظار برای تغییر ایجاد میکند.
با این حال، وقتی جنگ واقعاً رخ میدهد، فاصله میان این تصور و واقعیت آشکار میشود. در این نقطه، فرد نهتنها با ترس، فقدان و ناامنی روبهروست، بلکه با فروپاشی امیدی که به آن تکیه کرده بود نیز مواجه میشود. این تضاد میتواند به سردرگمی، تعارض درونی و افزایش شدت آسیب روانی منجر شود، زیرا چیزی که قرار بود نجاتبخش باشد، خود به منبع رنج تبدیل شده است.
این تعارض، که میتوان آن را در قالب ناهماهنگی شناختی و آسیب اخلاقی فهمید، شدت آسیب روانی را افزایش میدهد. فرد ممکن است دچار احساس گناه، سردرگمی یا از دست دادن اعتماد به قضاوت خود شود.
در این حالت، آسیبدیدگی تنها ناشی از رویدادهای بیرونی نیست، بلکه از فروپاشی معنا و امید نیز تغذیه میکند. به بیان دیگر، وقتی چیزی که قرار بوده نجاتبخش باشد به منبع آسیب تبدیل میشود، تجربه روانی پیچیدهتر و عمیقتر میشود.
تحقیقات روانشناسی نشان میدهند که زندگی در شرایط عدم قطعیت مداوم میتواند به اندازه خودِ رویدادهای آسیبزا، فشار روانی ایجاد کند. وقتی فرد نمیداند چه چیزی درست است، به چه کسی میتوان اعتماد کرد و آینده چه خواهد شد، دچار فرسودگی ذهنی میشود. این وضعیت میتواند به افزایش اضطراب، بیحسی عاطفی، کاهش اعتماد به دیگران و حتی بحران در احساس هویت منجر شود.
در اینجا، روانشناسی رهایی افق گستردهتری پیش میگذارد و به ما نشان میدهد که نه آسیبدیدگی را میتوان صرفاً در درون فرد جستوجو کرد و نه ترمیم را به سطح فردی تقلیل داد، بلکه هر دو را باید در بستر اجتماعی، سیاسی و تاریخیای فهمید که خشونت، بیثباتی و بیعدالتی را بازتولید میکند. از این منظر، رنج روانی مردم تنها حاصل آن چیزی نیست که تجربه کردهاند، بلکه به شرایطی نیز گره خورده است که این رنج را پدید آورده و تداوم بخشیده است.
در چنین وضعیتی، روانشناسی رهایی بر آگاهی، همبستگی و کنش جمعی تأکید میکند. وقتی ساختارهای رسمی، چه در سطح داخلی و چه خارجی، به تأمین امنیت و حمایت روانی جامعه اهمیت نمیدهند و حتی برای حمله به آن برنامه ریزی میکنند، شبکههای اجتماعی اهمیت بیشتری پیدا میکنند. خانواده، دوستان، گروههای محلی و شکلهای گوناگون همیاری اجتماعی میتوانند احساس تنهایی را کاهش دهند، اعتماد را تا حدی بازسازی کنند و زمینهای اولیه برای ثبات روانی فراهم آورند. در این معنا، امید نه چیزی است که از بالا اعطا شود، بلکه امکانی است که در دل رابطهها و تجربههای مشترک شکل میگیرد.
پس از آتشبس، دورهای شکل میگیرد که عرصه همزمان سه تجربه است: بازگشت آسیبهای گذشته، فشارهای دشوار اکنون و ابهام نسبت به آینده. به همین دلیل، آتشبس را نباید پایان آسیب دانست، بلکه باید آن را یکی از حساسترین مراحل مواجهه روانی با جنگ فهمید. بهبود روانی تنها با توقف خشونت جنگی حاصل نمیشود، بلکه نیازمند بازسازی همزمان زندگی روانی، اجتماعی و معنایی انسانهاست.
در شرایطی که بسیاری از افراد در ایران با فشار همزمان تهدیدهای بیرونی و محدودیتها و سرکوب درونی روبهرو هستند و حمایتی در دسترس نیست، این فرایند بیش از هر چیز بر شبکههای مردمی و پیوندهای انسانی تکیه دارد.
در همین بستر است که امید به “نجات بیرونی”، چه در قالب جنگ و چه مداخله دیگران، بیشتر بعنوان پاسخی به بنبست تجربه میشود تا راهحلی واقعی؛ انتظاری که اغلب در مواجهه با واقعیتهای پیچیدهتر فرو میریزد.
از این رو، بازسازی و امکان تغییر، بیش از هر چیز به توان درونی جامعه، همبستگی و بازشناختن خود بعنوان نیروی اصلی تغییر وابسته میماند.