۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

چیزی تقریباً شبیه اندوه

 






چیزی تقریباً شبیه اندوه

در جهانی که انسان هر روز با تصاویر جنگ، سرکوب، فقر، تبعیض و فرسودگی روانی مواجه است، امید گاهی به مفهومی دور، شکننده یا حتی غیرواقعی تبدیل میشود. بسیاری از انسان‌ها نه فقط از نظر اقتصادی یا سیاسی، بلکه در سطحی عمیق‌تر، از نظر روانی نیز درگیر نوعی خستگی و ناامیدی جمعی‌اند؛ خستگی‌ای که به‌تدریج توانِ رؤیا بافتن، اعتماد کردن و تصور آینده ای بهتر را سخت میکند. در چنین جهانی، برخی گاه در مرزِ میان اندوه و بی‌حسی و گسست اجتماعی زندگی میکنند؛ جایی که رنج آن‌قدر تکرار میشود که حتی توانِ سوگواری و همدلی، حتی با خویشتن، از انسان گرفته میشود.

مواجهه‌ مداوم با خشونت، مرگ و رنج انسانی میتواند به «بی‌حسی عاطفی» یا نوعی گسست روانی منجر شود، واکنشی دفاعی که ذهن برای جلوگیری از فروپاشی اش به کار میگیرد. اما این واکنش برای همه یکسان نیست. برخی افراد، به‌واسطه‌ تاب‌آوری، معنا‌بخشی، هویت اخلاقی، اهدافِ رهایی‌بخش، و حمایت اجتماعی، همچنان توانایی مواجهه و روایت رنج را حفظ میکنند، و بسیاری دیگر عامدانه چشم خود را بر رنج جهان میبندند و از کسانی که رنج را نام می‌برند، روایت میکنند و در برابرِ آن می‌ایستند، فاصله میگیرند.
بااین‌حال، تروما تنها پدیده‌ای فردی نیست؛ ساختارهای طبقاتی، جنسیتی، قومی و سیاسی تعیین میکنند چه کسانی بیشتر در معرض خشونت، فقر، آوارگی و ناامنی قرار میگیرند و چه کسانی امکان فاصله‌گیری، درمان و ترمیم دارند. از این منظر، رنج روانی نه فقط در ذهن، بلکه توسط ساختارهای نابرابر اجتماعی تولید و بازتولید میشود.

لئونارد کوهن در ترانه‌ «تقریباً شبیه اندوهِ بلوز» (Almost Like the Blues) روایتی تلخ و شاعرانه از همین وضعیت ارائه میدهد، از جهانی که در آن خشونت، جنگ، رنج و فرسودگیِ اخلاقی آن‌قدر عادی شده‌اند که انسان میان اندوه، بی‌حسی و گسستِ اجتماعی معلق میماند. در شعر او، نوعی شرمِ جمعی جاری‌ست؛ شرمِ انسانی که گاه برای تاب آوردن، نگاهش را از رنجِ دیگری برمیگرداند. حسی از اینکه همه، و خود او نیز، به شکلی، در این تاریکی سهیم اند؛ حتی اگر فقط، و گاهی دقیقاً چون فقط، تماشاگر بوده باشند.

کوهن نشان میدهد که نامیدنِ چنین فجایع و هراس‌های عظیمی صرفاً با عنوانِ «بلوز» یا «اندوه»، خود نوعی کوچک‌سازیِ رنج است؛ راهی که انسان گاه از طریق آن، حقیقتِ خشونت و فاجعه را از خود دور میکند تا بتواند تاب بیاورد. او همزمان نشان میدهد که چگونه زبانِ روزمره، در توصیفِ رنجِ واقعی و ابعادِ حقیقیِ فاجعه، اغلب قاصر و ناکافی است. او چنین می‌سراید:

«مردمانی را دیدم که از گرسنگی در حال مرگ بودند. کشتار بود، تجاوز بود. روستاهایشان در آتش میسوخت و آن‌ها میکوشیدند فرار کنند. جرأت نمیکردم در چشم‌هایشان نگاه کنم؛ چشمم به کفش‌هایم دوخته شده بود. همه‌چیز سوزان و تراژیک بود، چیزی شبیه اندوه؛ میان هر فکرِ خشونت‌آلود، انگار باید کمی بمیرم، و وقتی فکر کردن تمام میشود، مرگِ بیشتری در راه است. شکنجه هست، کشتار هست، کودکانی که در جنگ ناپدید میشوند، و جهانی که آرام‌آرام حسِ انسان بودن را از دست میدهد. برای همین، گذاشتم قلبم یخ بزند تا از این تباهی در امان بمانم.پدرم میگوید «تو برگزیده‌ای»، مادرم میگوید «نه»؛ و من به روایتِ رنجِ مردمانِ رانده‌شده گوش میدادم؛ به کولی‌ها، به یهودیان. خوب بود، خسته کننده نبود، تقریبا مثل اندوه بود. آن دانایِ بزرگ میگوید نه خدایی در آسمان هست و نه جهنمی در زیرِ زمین؛ اما من دعوتی داشته‌ام که یک گناهکار نمیتواند ردش کند: چیزی شبیه رستگاری ست، چیزی تقریبا شبیه اندوه.»

تداومِ خشونت، ترس و فرسودگیِ جمعی اغلب به سودِ ساختارهای قدرتی ست که از انسانِ خسته، پراکنده و بی‌تفاوت کمتر مقاومت می‌بینند، زیرا بی‌حسی روانی میتواند توانِ همدلی، کنش جمعی و حساسیت اخلاقی را تحلیل ببرد.
اما راهِ مقاومت، نه غرق شدنِ کامل در رنج و نه خاموش‌کردنِ احساسات است، بلکه حفظِ آگاهی بدون فروپاشی است؛ یعنی مراقبت از سلامت روان، حفظ پیوندهای انسانی، روایت‌کردنِ حقیقت، مشارکت اجتماعی، حتی در کوچک‌ترین شکل آن، و ساختنِ معنا در دلِ بحران.

شاید در زمانه‌ای که رنج به امری روزمره تبدیل شده، مهم‌ترین شکلِ مقاومت، حفظِ ظرفیتِ احساس‌کردن باشد؛ تواناییِ آنکه انسان، با وجودِ خستگی و فرسودگی، هنوز بتواند رنجِ دیگری را ببیند و اجازه ندهد عادت به خشونت، حسِ انسان‌بودن را به‌طور کامل خاموش کند، و اجازه ندهد تکرارِ خشونت به اطاعتِ بی‌پرسش از قدرت تبدیل شود و حساسیتِ اخلاقی را تا آنجا تحلیل ببرد که اعمالی چون شکنجه، عادی، تطهیر یا حتی ستایش شوند.

چریکه‌ی تارا از زبان «زن، زندگی، آزادی»

  منصوره شجاعی روزهایی که بهرام بیضائی فیلم «چریکه‌ی تارا» را می‌ساخت ، روزهایِ رؤیازاییِ مردمان ایران بود. و او از معدود هنرمندان و روشنفک...