در ستایش زندگیِ عادی بعد از جنگ
زری یوسف
چند روز از آتشبس گذشته است؟ این جنگ دوم چند روز به درازا کشید؟ اعتراضات کی تمام شد؟ کی شروع شد؟ بین اعتراضات و جنگ دوم چند روز فاصله بود؟ اینھا سؤالاتی است که مدام از خودم میپرسم، اما جواب دقیقش را نمیدانم. ذھنم تمرکز ندارد که تاریخ دقیقشان را مشخص کنم. شاید باید مثل رابطهھای از دسترفته تعداد سالھا و روزھا و دقیقهها و ثانیهھا را بشمارم.
اگر یک زندگی معمولی میداشتم، اگر یک زندگی نرمال میداشتم، شاید من ھم مثل خیل عظیم جمعیت جھان الان در حال شمارش روزھایی بودم که مثلاً یاری را از دست داده بودم، در سوگ دوستی اشک ریخته بودم، در رثای کاری که برایم اھمیت داشت و آن را از دست داده بودم، زانوی غم به بغل گرفته بودم. اما سوگ این از دست دادنھا و از دست رفتنھا کجا و آنچه ما در این چند سال گذشتهی نه خیلی دور تجربه کردهایم، کجا؟
ما ایرانیھا انگار ھیچوقت زندگی معمولی نداشتهایم. ھر کداممان، از ھر وقتی به دنیا آمدهایم، پا به دنیایی گذاشتهایم که تقریباً اختیار ھیچ چیزش دست خودمان نبوده است، الا اینکه زور زندگی زیاد است و ما این اختیار را داریم که با آن ھمراه بشویم. جنگ دوازده روزه که تمام شد، بھت حاصل از جنگی ناگھانی ــ ھر چند که بسیاری ھشدارش را از مدتھا پیش داده بودند و انتظارش را میکشیدند، مردم را در چنان بھتی فرو برد که تا نزدیک به یک ماه تھران مثل شھر ارواح شده بود. آتشبس اعلام شده بود، جنگ تمام شده بود و کاروانھای پیروزی در شھر راه افتاده بود، اما جریان زندگی تا چند ھفته در تھران خاموش ماند. کافهھا و پاتوقھا که پیش از آن گاھی از جمعیت چنان پر بودند که جای سوزن انداختن نبود؛ و صندلی کافهھا در پیادهروھا و حضور آدمھا راه را سد میکرد، آن روزھا چنان خالی بودند که بعضی وقتھا صحنههایی از فیلمھای وسترن قدیمی را به ذھن متبادر میکردند؛ جایی که صدای ھوھوی باد به گوش میرسید و خاربوتهھا با وزش باد از اینسو به آنسو میرفت.
تھرانِ آن روزھا ــ شھری چنین سوت و کور را شاید نشود با ھیچ کلمهای درست توصیف کرد. کووید ھم چنین بلایی بر سر تھران نیاورده بود. شھر ساکت بود، مردم ھم انگار آگاهانه سکوت اختیار کرده بودند، انگار اگر حرف میزدند، طلسمی میشکست و نمیخواستند این طلسم را بشکنند. چراغ خانهها تک و توک روشن بود و این روشناییھا خبر از زندگی نداشت. لامپھای خانهها را روشن میگذاشتند تا دزد نیاید.
مدتی طول کشید تا کم کم آدمھا پیدایشان شد و به سر خانه و زندگیشان برگشتند، مھربانی بیسابقهای ھم میانشان پدیدار شد که غم این سکون و سکوت و خفتگی را شست و برد. عطشی که پس از آن روزھا برای چنگ زدن به زندگی میان مردم دیده میشد، ھمدلی و ھمیاری و مھری که در کوچه و خیابان بیدریغ نثار یکدیگر میکردند، سیاھی و خستگی روزھایی را که از سر گذرانده بودند، با خود برد. زور زندگی چربید و اینبار ھم مردم از میان خاکسترھا برخاستند و زندگی را از سر گرفتند.
این بار جنگ از پس روزھایی از راه رسید که مردم عزادار بودند و روزھای چنان سختی را از سر گذرانده بودند که حتی تجربهی یک روزش به مخیلهی بخش عظیمی از مردم جھان ھم نمیتواند خطور کند. این بار جنگ طولانیتر شد، اما مردم در قیاس با جنگ دوازده روزه خیلی زودتر به خیابانھا برگشتند، زودتر کافهھا را پر کردند، زودتر ورزش کردن را از سر گرفتند، به سفرھای نوروزی رفتند، و از ھمه مھمتر زودتر به زندگی برگشتند.
چند روز از آتشبس گذشته است؟ این جنگ دوم چند روز به درازا کشید؟ اعتراضات کی تمام شد؟ کی شروع شد؟ بین اعتراضات و جنگ دوم چند روز فاصله بود؟ اینھا سؤالاتی است که مدام از خودم میپرسم، اما جواب دقیقش را نمیدانم. ذھنم تمرکز ندارد که تاریخ دقیقشان را مشخص کنم. شاید باید مثل رابطهھای از دسترفته تعداد سالھا و روزھا و دقیقهها و ثانیهھا را بشمارم.
اگر یک زندگی معمولی میداشتم، اگر یک زندگی نرمال میداشتم، شاید من ھم مثل خیل عظیم جمعیت جھان الان در حال شمارش روزھایی بودم که مثلاً یاری را از دست داده بودم، در سوگ دوستی اشک ریخته بودم، در رثای کاری که برایم اھمیت داشت و آن را از دست داده بودم، زانوی غم به بغل گرفته بودم. اما سوگ این از دست دادنھا و از دست رفتنھا کجا و آنچه ما در این چند سال گذشتهی نه خیلی دور تجربه کردهایم، کجا؟
ما ایرانیھا انگار ھیچوقت زندگی معمولی نداشتهایم. ھر کداممان، از ھر وقتی به دنیا آمدهایم، پا به دنیایی گذاشتهایم که تقریباً اختیار ھیچ چیزش دست خودمان نبوده است، الا اینکه زور زندگی زیاد است و ما این اختیار را داریم که با آن ھمراه بشویم. جنگ دوازده روزه که تمام شد، بھت حاصل از جنگی ناگھانی ــ ھر چند که بسیاری ھشدارش را از مدتھا پیش داده بودند و انتظارش را میکشیدند، مردم را در چنان بھتی فرو برد که تا نزدیک به یک ماه تھران مثل شھر ارواح شده بود. آتشبس اعلام شده بود، جنگ تمام شده بود و کاروانھای پیروزی در شھر راه افتاده بود، اما جریان زندگی تا چند ھفته در تھران خاموش ماند. کافهھا و پاتوقھا که پیش از آن گاھی از جمعیت چنان پر بودند که جای سوزن انداختن نبود؛ و صندلی کافهھا در پیادهروھا و حضور آدمھا راه را سد میکرد، آن روزھا چنان خالی بودند که بعضی وقتھا صحنههایی از فیلمھای وسترن قدیمی را به ذھن متبادر میکردند؛ جایی که صدای ھوھوی باد به گوش میرسید و خاربوتهھا با وزش باد از اینسو به آنسو میرفت.
تھرانِ آن روزھا ــ شھری چنین سوت و کور را شاید نشود با ھیچ کلمهای درست توصیف کرد. کووید ھم چنین بلایی بر سر تھران نیاورده بود. شھر ساکت بود، مردم ھم انگار آگاهانه سکوت اختیار کرده بودند، انگار اگر حرف میزدند، طلسمی میشکست و نمیخواستند این طلسم را بشکنند. چراغ خانهها تک و توک روشن بود و این روشناییھا خبر از زندگی نداشت. لامپھای خانهها را روشن میگذاشتند تا دزد نیاید.
مدتی طول کشید تا کم کم آدمھا پیدایشان شد و به سر خانه و زندگیشان برگشتند، مھربانی بیسابقهای ھم میانشان پدیدار شد که غم این سکون و سکوت و خفتگی را شست و برد. عطشی که پس از آن روزھا برای چنگ زدن به زندگی میان مردم دیده میشد، ھمدلی و ھمیاری و مھری که در کوچه و خیابان بیدریغ نثار یکدیگر میکردند، سیاھی و خستگی روزھایی را که از سر گذرانده بودند، با خود برد. زور زندگی چربید و اینبار ھم مردم از میان خاکسترھا برخاستند و زندگی را از سر گرفتند.
این بار جنگ از پس روزھایی از راه رسید که مردم عزادار بودند و روزھای چنان سختی را از سر گذرانده بودند که حتی تجربهی یک روزش به مخیلهی بخش عظیمی از مردم جھان ھم نمیتواند خطور کند. این بار جنگ طولانیتر شد، اما مردم در قیاس با جنگ دوازده روزه خیلی زودتر به خیابانھا برگشتند، زودتر کافهھا را پر کردند، زودتر ورزش کردن را از سر گرفتند، به سفرھای نوروزی رفتند، و از ھمه مھمتر زودتر به زندگی برگشتند.