۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه

۱۸تیر، ۲۷سال بعد؛ خامنه‌ای در روزی‌که نسخه اصلاحات را پیچید خاک می‌شود

 


۲۷ سال از ۱۸تیر۱۳۷۸ که نیروهای رسمی امنیتی و «انصار حزب‌الله»، گروه فشار «علی خامنه‌ای» به کوی دانشگاه تهران حمله کردند و اعتراضات مسالمت‌آمیز دانشجویان را به خاک و خون کشیدند، می‌گذرد. حالا درست در هجدهم تیر، علی خامنه‌ای به خاک سپرده می‌شود؛ مردی که با حکم حکومتی خود نیم‌چه آزادی بیان که در اواخر دهه هفتاد در ایران به‌دست آمده بود را از میان برد و رویای چندین نسل برای دموکراسی را ناتمام گذاشت.۱۸تیر۷۸ بارها از سوی روزنامه‌نگاران، فعالان دانشجویی و مدنی به نقطه عطف مبارزه مردم ایران علیه استبداد قلمداد شده است، اما نقطه بی‌برگشتی نیز در زندگی شخصی و اجتماعی انسان‌هایی بوده که آن‌روزها یا دانشجو بودند یا روزنامه‌نگار و برای مبارزه با استبداد به خیابان آمده بودند.

این گزارش در گفت‌وگو با «آسیه امینی»، روزنامه‌نگار و شاهد سرکوب اعتراضات در تیرماه۷۸ و «احمد باطبی»، دانشجوی معترضی که بازداشت شد، ۱۷‌ماه شکنجه شد و به اعدام محکوم شد، اما نهایتا حکمش شکست، درباره نقش خامنه‌ای و تاثیر سرکوب تیر۱۳۷۸ بر زندگی ایرانیانی است که امید به تغییر از راه اصلاحات بسته بودند، امیدی که دیگر از میان رفته است.

***

۱۸تیر۱۳۷۸؛ نقطه عطفی در تاریخ مبارزه ایرانیان علیه استبداد 

در ادبیات رایج حکومت از اعتراضات دانشجویی به تحدید آزادی مطبوعات که با بستن روزنامه «سلام» در تیرماه۱۳۷۸ آغاز شد، با «غائله ۱۸تیر» یاد می‌شود و آن را کار «دشمن» می‌دانند. علی خامنه‌ای شخصا در این مفصل‌بندی نقش داشته و در چندین سخنرانی آن را بازگو کرده است. او در نخستین سخنرانی‌اش در ۲۱تیر۱۳۷۸، سرکوب دانشجویان و به خاک و خون کشیدن کوی دانشگاه تهران را «بسیار خطا و ناروا» خواند و گفت قلبش «جریحه‌دار» شده است. با این‌حال، در بخش دیگری از گفته‌هایش خطاب به دانشجویان گفت که «مراقب دشمن باشید و از شناسایی غریبه‌ها که در لباس خودی، در همه جا داخل می‌شوند، غفلت نکنید، دست‌های پنهان را ببینید.» 

بعد از بازداشت و شکنجه دیگر مثل برادر و خواهرهایم نشدم

بسیاری از فعالان دانشجویی، روزنامه‌نگاران و فعالانی که شاهد ۱۸تیر و سرکوب آن روزها بودند، بر نقش مستقیم خامنه‌ای بر این رویداد تاکید دارند. او بارها در برهه‌های مختلف رهبری‌ مطلقه‌اش بر ایران از سوی منتقدان و مخالفانش بابت این نقش‌آفرینی مورد سوال قرار گرفته بود؛ سوالی که تا زمان مرگش هرگز به آن پاسخ نداد. برعکس همیشه دشمن را مقصر می‌دانست و ۱۸تیر هم مانند دیگر اعتراضات به رهبری خودکامه او، در نظرش توطئه دیگری از دشمن بود. 

«احمد باطبی»، عکاس خبری، روزنامه‌نگار و فعال حقوق‌بشر در تیرماه ۱۳۷۸ دانشجو بود و چون پیراهن خونین یکی از دانشجویان را در دست گرفته بود و تصویرش در نشریه «اکونومیست» منتشر و جاودانه شد، بازداشت شد. او ۱۷ماه را در سلول انفرادی و تحت شکنجه بود و یکی از ۴دانشجوی بازداشت‌شده‌ای بود که حکم اعدام گرفت. در کنار او، «منوچهر محمدی»، «عباس دلدار» و «مهرداد لهراسبی»، نیز محکوم به اعدام شده بودند؛ این احکام البته بعدا شکست و به زندان‌های طولانی‌مدت تبدیل شد. باطبی سرانجام پس از تحمل نُه‌سال حبس توانست در فروردین۱۳۸۷ از ایران خارج شود.

آقای باطبی درباره روزهای بازداشت و شکنجه‌اش به ایران‌وایر می‌گوید که آن‌زمان شکنجه برایش مفهوم کنونی را نداشته است: «نسل من اولین جریان دانشجویی پر سر و صدا و شاید تاثیرگذار بعد از اعدام‌های دهه ۶۰ بودیم. جمهوری اسلامی ارتباط نسل بعد جنبش دانشجویی را با بعد قطع کرده بود. یا دانشجوها در دهه ۶۰ اعدام شده بودند یا در انقلاب فرهنگی کلا پاکسازی شده یا فرار کرده بودند آمده بودند خارج از کشور. کسی نبود به ما یاد بدهد که اگر زندان رفتید چه کار بکنید. ما با یک ذهن پاک و شفاف وارد زندان شدیم. آن‌جا آزمون و خطا شروع شد. شاید باورتان نشود و خنده‌تان بگیرد. اولین‌بار که بازجو شروع کرد من را زدن، من باورم نمی‌شد که یک آدمی بتواند بایستد و آدم دیگری را بزند. به بازجو می‌گفتم، آقا درد میاد برای چی می‌زنی. می‌فهمی درد میاد؟ بازجو هم خودش گیج شده بود و می‌گفت می‌زنم که دردت بیاید. رابطه ما یعنی همین. می‌خواهم بگویم این‌قدر این ذهن بی‌تجربه و پاک وارد این ماجرا شد و نتیجه‌اش شد تجربه‌های سختی که ما را آن‌جا ساخت.»

باطبی به مقاومتش در مقابل شکنجه‌گرانش هم اشاره کرده و می‌گوید: «بازجو یک بار به من گفت لباست را در بیار. من لباسم را درآوردم، به من گفت شورتت را هم در بیار. من اصلا اجازه ندادم این کلمه را تمام کند. همان‌جا لباسم را درآوردم و ایستادم مقابلش. شوکه شده بود که من الان باید التماس کنم که نکن این‌کار را؟! هر کاری کرد لباسم را نپوشیدم و وقتی فرستاد سلولم، لباس‌هایم را زدم زیر بغلم و لخت و عور تو راهروها راه رفتم تا رسیدم به سلولم. زندانی‌های دیگر هم بودند که شکنجه را معکوس می‌کردند و ابزار را از دست بازجو می‌گرفتند.»

آقای باطبی در بخش دیگری از گفته‌هایش درباره اولین‌باری که بازجوها او را اعدام مصنوعی کردند، به ایران‌وایر می‌گوید:«فکر می‌کردم می‌خواهند ببرند اتاق شلاق یا به قول خودشان اتاق عرعر، ولی دیدم به آن سمت را نبردند و وقتی من را بردند به آن اتاق دیگر. دیدم چند چارپایه هست. به من گفت برو وایستا روی چارپایه. من را گذاشت روی چارپایه و طناب را انداخت گردن من و دیدم آدم‌های دیگر هم چپ و راست من هستند. آورده بودند دار بزنند. به من گفتند اعتراف کن پاک شوی، قبل از این‌که کشته شوی پاک بشوی و آن دنیا یک خیر و برکتی باشد و خدا تو را ببخشد. این را تند تند تکرار می‌کردند. من خیلی نمی‌شنیدم و آن حالت عصبی آن‌قدر برای من پر فشار بود که نمی‌فهمیدم چه می‌گویند.»

او سپس ادامه می‌دهد: «زیر چشم‌بند دیدم که صندلی نفر کناری‌ام را زدند. پاهایش حالت سیخ سفت شد و شروع کرد تکان‌خوردن و من از زیر چشم‌بند که نگاه می‌کردم بدنم شروع کرد لرزیدن. این از ترس نبود، چون من آرزویم این بود که زیر پای من را هم بکشند تا این فشار تمام شود و خلاص شوم ولی نکردن این‌کار باعث می‌شد سیستم عصبی‌ام از هم بپاشد. مفاصلم صدا می‌داد. انگشت‌ها را که می‌شکنند صدا می‌دهد، آن‌طوری شروع کرده بود مفاصلم صدا می‌داد. شروع کردم لرزیدن و صداهای این‌ها کش آمد، یه نوار موسیقی را که می‌گذاری کش می‌آید صداها همین جوری کش می‌آمد. این‌قدر کش آمد که صداهایشان تبدیل به یک سوت شد توی گوش من.»

باطبی صبح به‌هوش می‌آید و چون گردن‌درد داشته فکر می‌کند که اعدام شده و مرده است: «به خودم گفتم اگر مرده باشم می‌توانم از دیوار سلول رد شوم. دستم را کوبیدم به دیوار سلول و دستم درد گرفت. دیدم نه نمردم و هستم ولی گردنم درد می‌کند و تو همین پرسشی که من این‌جا چه‌کار می‌کنم، مردم یا نمردم، دیدم در سلول باز شد و صبحانه آمد و من تازه متوجه شدم که نمردم و زنده‌ام و این یک فشار شکنجه بود. کاری که بازجو با من کرد ترس از مرگ را برای من ریخت.»

او درباره تاثیر این شکنجه‌ها با زندگی‌اش به ما می‌گوید: «شاید اسم این را بشود گذاشت نقطه سقوط انسانیت، دیگر خودتان نیستید. برای تمام عمرتان دیگر مفهوم مرگ تغییر می‌کند. وقتی عزیزان‌تان می‌میرند شما گریه نمی‌کنید. بی‌محابا می‌شوید. بسیاری از لذایذ زندگی که یک انسان طبیعی باید داشته باشد برای شما بی‌معنی می‌شود و اصلا نگاه‌تان به فلسفه زندگی تغییر می‌کند اتفاقی که برای من افتاد از آن لحظه به بعد این بود که من دیگر مثل برادر و خواهرهایم نتوانستم به زندگی ادامه دهم، مثل آدم عادی نمی‌توانم بروم یک مسافرت، یک جای جدید، یک جایی بروم از زیبایی لذت ببرم.»

باطبی در ادامه نیز با تاکید بر این‌که برای جمهوری اسلامی چیزی باقی نمانده و مطابق الگوی انقلاب‌های دیگر جهان، سقوط آن نزدیک است، می‌گوید: «به لحاظ منطقی و جامعه شناختی ما به مرحله آخر رسیدیم. این‌که دارم می‌گم نه رویا فروشی است نه آرزو، این‌ها فکت جامعه شناختی است و اگر قیاس بکنید با شرایط مشابه در تاریخ بشری ما رسیدیم به انتهای این داستان. قدری دیگر تحمل لازم است و قدری دیگر خردمندی لازم است. خردمندی یعنی بچه‌های ما کمترین هزینه را در این راه پرداخت کنند و بیشترین سود را ببرند. این ساختار فرو می‌ریزد، می‌خواهد امروز باشد یا یک سال دیگر ولی بیشتر از این‌ها طول نخواهد کشید چون منبعی وجود ندارد که جمهوری اسلامی بتواند استفاده کند.»

به‌خاطر شغلم هر روز تهدید می‌شدم

آسیه امینی، شاعر، روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر مسایل اجتماعی در تیرماه ۱۳۷۸ روزنامه‌نگار بود. همسرش جواد منتظری، عکاس خبری بود و خانم امینی که در تاکسی متوجه شده بود خوابگاه پسرانه دانشگاه تهران مورد حمله قرار گرفته به او خبر داد و هر دو به امیرآباد شمالی رفتند. عکس‌هایی که منتظری از آن روزها برداشته است، جزو اسناد این واقعه تاریخی در ایران است؛ عکس‌هایی که با دقت از نگاتیو آن‌ها نگهداری می‌کند.  ایران‌وایر تصاویر و روایت‌های منتظری در مستندی با نام «شتک خون؛ روایت تصویری اعتراضات ۱۸‌دی» منتشر کرده است. 

آسیه امینی و همسرش، یکی از روزهای اعتراضات تیر۱۳۷۸ در محدوده میدان فاطمی تهران توسط نیروهای امنیتی بازداشت و به فروشگاه «پاتن جامه» نبش میدان فاطمی منتقل می‌شوند. یک مامور اسلحه را به شکم خانم امینی می‌گیرد و هر دو آن‌ها بازجویی و تهدید می‌شوند. سرانجام آدرس و شماره تلفن‌هایشان گرفته می‌شود و رهایشان می‌کنند؛ آزار اما تمامی ندارد. در روزها و هفته‌های پیش رو، فردی که اسلحه به شکم خانم امینی گرفته بود هر روز صبح زود یا دیروقت شب تماس می‌گرفته و تهدید می‌کرده است. به نحوی که آن‌ها فکر می‌کنند بهتر است برای زندگی به چابهار بروند: « اسلحه روی شکم من بود. ما را جدا از هم نگه داشته بودند آدرس خانه و شماره تلفن‌ها را گرفتند. ما ناچار بودیم واقعیت را بنویسیم چون اسلحه بالای سرمان بود. این‌ها هر روز صبح خیلی زود زنگ می‌زدند و دیرهنگام زنگ می‌زدند و حرف‌شان این بود با ما همکاری کنید و اگر همکاری نکنید، آدرس خانه‌تان را داریم، هر اتفاقی ممکن است بیفتد.»

سرانجام نامه آسیه امینی خطاب به محمد خاتمی که به پیشنهاد عبدالله نوری، مدیرمسوول روزنامه خرداد و رییس جواد منتظری صورت گرفته بود، باعث قطع شدن تلفن‌های تهدیدآمیز می‌شود: «این تلفن‌ها قطع شد اما تاثیری که بر زندگی ما گذاشته بود، تاثیر رفع شدنی نبود. هم به لحاظ روانی و هم شرایط زندگی از هم پاشیده بودیم. در آن زمان خیلی جوان بودیم و این حرف‌ها برایمان نو بود. خیلی‌ها را شنیدید که طرف معلم، هنرمند و فیلمساز است و می‌گوید ما سیاسی نیستیم. این یک گمراهی است که جمهوری اسلامی به ما تحمیل کرده، زندگی عادی داشتن یک خواسته سیاسی است و همه مردم باید بتوانند کارشان را انجام دهند و در صنف‌شان امنیت داشته باشند بدون این‌که کسی تهدیدشان کند. وقتی شما از طرف ارگان رسمی حکومت تهدید می‌شوید، این یک اتفاق سیاسی است و باید در برابرش یک صدای اعتراضی بلند شود. حالا این صدای اعتراض اگر سیاسی تلقی می‌شود، تقصیر ما نیست.»

خانم امینی در ادامه با تاکید بر این‌که ۱۸تیر شروع یک اتفاق بود و مسیر زندگی آن‌ها را تغییر داد، می‌گوید: «مشی ما هم آن زمان تغییر کرد و فهمیدیم این‌که کسی می‌گوید اصلاح طلبیم را نمی‌شود اساسا به این حرفش تکیه کرد. امیدی داشتیم که این‌ها کاری کنند. ما بخشی از مردمی بودیم که به جمهوری اسلامی فرصت دادیم تا به مردم فرصت زندگی بدهد. در این‌که جمهوری اسلامی امروز به این جایی رسیده که بخش عمده‌ای از ما مردم به جز مرگ آن، رفتن آن و فروپاشی آن آرزویی نداریم، جز جمهوری اسلامی کسی مقصر نیست. هر ۱۸ تیر داغی است بر دل ما ولی گفتن و اجازه ندادن برای فراموشی‌اش یک وظیفه ملی است.»

عهدنامه ترکمانچای

  عهدنامهٔ ترکمانچای ، پیمانی است که در روز پنجشنبه، ۱ اسفند ۱۲۰۶ خورشیدی (۵ شعبان ۱۲۴۳ قمری) مطابق با ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ میلادی در پی جنگ‌های ا...