۱۴۰۵ تیر ۳۱, چهارشنبه

آیا مردم ایران به حقیقت حساسند؟

 

 

رزا محتسب

در روزگار بحران، جنگ، اعتراض و قطبی‌شدن جامعه، پرسش از نسبت مردم با حقیقت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. آیا انسان‌ها در چنین شرایطی بیش از گذشته به دنبال واقعیت می‌روند یا برعکس، آنچه را که با باورها و هویتشان سازگار است ترجیح می‌دهند؟ چرا گاهی ارائه‌ی شواهد و داده‌های مستند نه ‌تنها باعث تغییر نظر مخاطب نمی‌شود، بلکه خشم و واکنش منفی او را برمی‌انگیزد؟

این پرسش‌ها به‌ویژه برای روزنامه‌نگاران، فکت‌چکرها و فعالان رسانه‌ای اهمیت دارد؛ کسانی که کارشان سنجش ادعاها و جدا کردن واقعیت از روایت‌هاست. تجربه‌ی سال‌های اخیر در ایران نیز نشان می‌دهد واکنش مردم به یک واقعیت ثابت، بسته به شرایط سیاسی و اجتماعی، می‌تواند کاملاً متفاوت باشد.

رزا محتسب عضو تحریریه‌ی فکتنامه با توجه به تجربه‌ی چند سال درستی‌سنجی رویدادهای ایران، در پاسخ به پرسش آسو، نشان می‌دهد که چرا گاهی مسئله‌ی اصلی مردم، درست یا غلط بودن یک ادعا نیست، بلکه جایگاه آن ادعا در منظومه‌ی باورها و اهدافی است که برای خود ساخته‌اند.

«آیا مردم ایران نسبت به حقیقت حسّاسند؟» واقعیت این است که این سؤال بزرگی است و پاسخ قاطعی برای آن نداریم. اولین پاسخی که به ذهنم می‌رسد این است که فکر نمی‌کنم مواجهه‌ی مردم ایران با «حقیقت و واقعیت» تفاوت معنا‌داری با مردم دیگر کشورها داشته باشد، یا لااقل اگر دارد من از آن بی‌خبرم. اما می‌توانیم با توجه به واکنش‌هایی که مخاطبان به درستی‌سنجی‌های ما نشان می‌دهند یک دسته‌بندی و توصیف کلی از این مواجهه ارائه کنیم که شاید بتواند وضعیت را روشن‌تر کند. تأکید به این موضوع هم ضروری است که سر و کار ما در درستی‌سنجی با واقعیت است و نه لزوماً با حقیقت که بیشتر جنبه‌ی نظری و تفسیری دارد. چون درستی‌سنجی (فکت‌چک) اساساً با گزاره‌های قابل‌سنجش سروکار دارد نه با تفسیرهای فلسفی و ارزشی.

بر اساس تجربه‌ی ما در فکت‌نامه الگوی مواجهه‌ی مردم با فکت‌ها، متناسب با اینکه موضوعِ فکت‌چک چه باشد و در کدام زمان و موقعیت انجام شده باشد متفاوت است و حساسیت‌های متفاوت برمی‌انگیزد. یک فکت‌چک ثابت در زمان جنگ، صلح، آتش‌بس و یا اعتراضات واکنش‌های متفاوتی می‌گیرد و یک فکت مشخص، بسته به اینکه خوانندگانش چقدر خوشحال، خسته و یا عصبانی باشند اثرهای متفاوتی می‌گذارد.

 


کتاب یادداشت‌های هوشنگ سیحون که به تازگی انتشارات رهسپاران منتشر کرده، دیدگاه‌ها و نظرات یکی از مهم‌ترین و اثرگذاراترین معماران معاصر و صاحب سبک ایران است که دوازده سال پیش در خرداد ۱۳۹۳ در ونکوور در غربت تبعید درگذشت.

سیحون در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید که دلیل چاپ این یادداشت‌ها «ارائه‌ی یک قسمت از ناشناخته‌هایی از تاریخ معماری» بوده است، و بخشی از کتاب «توضیحاتی در باب بعضی از کارهای خودم برای پژوهشگران و دانشجویان جوان رشته‌ی معماری است که اغلب سؤالاتی در این موارد دارند.»

بخش اول کتاب، نگاه سیحون به معماری ساسانی و تأثیر آن بر معماری غرب است و بخش دوم شرحی است بر پنج اثر ماندگار او در ایران یعنی آرامگاه ابوعلی سینا، نادرشاه، خیام، کمال‌الملک و فردوسی.

سیحون می‌نویسد: «ایران ما کشوری است مقدس و دربرگیرنده‌ی گنجینه‌ای پرارزش و بی‌همتا از فرهنگ و ادب و هنر. ایران گوهری است تابناک که در تاریکی‌های اعماق قرون اطراف خود را روشن کرده و سرمشق‌ها و رهنمودهای پرارزشی به سرزمین‌ها و مردمان دیگر عرضه داشته است. به طوری‌که تاریخ مدون فرهنگ‌ها پیوسته با احترام و افتخار از آن یاد می‌کند. متأسفانه این گنجینه و میراث پرارزش به دست ما میراث‌خوارانی رسیده است که از اهمیت و قدر و قیمت آن بی‌خبریم و در نگهداری‌اش بی‌اندازه کوتاهی و سستی کرده و می‌کنیم.»

سیحون ایران را موزه‌ای می‌داند که «پر از شاهکارها و آثار معماری عمومی و خصوصی، شهری و روستایی، که تماماً چه از دید ایرانی‌های اهل فن و مطلع و چه از نظر خارجیان نمونه‌هایی جالب‌توجه و باارزش‌اند که هم‌وطنان ما با بی‌تفاوتی از کنار آن‌ها می‌گذرند و کوچک‌ترین فکری برای حفظ و نگهداری آن‌ها ندارند.»

سیحون در یادداشت‌های خود معماری ایران را به دوره‌ی ساسانی پیوند می‌دهد و این که چطور چهار قرن پیش از اسلام، ساسانیان با ساختن کاخ تیسفون یا طاق کسری، که بقایای آن در سی کیلومتری بغداد قرار دارد، نمادی از معماری را می‌سازند و بعدها همین معماری ساسانی به کشورهای دیگر از طریق آسیای صغیر و کنستانتینوپل (قسطنطینه)؛ ارمنستان و قفقاز و سوریه و سواحل مدیترانه به غرب می‌رود.

از نظر سیحون، معماری رومی و یونانی و ایرانی کم‌کم با هم در هم می‌آمیزند و «از این در هم جوشی معماری بیزانس پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد (معبد ایاصوفیه).» و این معماری از طریق معبد ایاصوفیه «نه تنها به امپراتوری شرق، بلکه به سرزمین‌های غرب نیز انتقال داده می‌شود.»

انسان، آخرین سنگر؛ از فریاد برانژه تا شلیک کمیسر مولدووان

 


 فرشته قادری

سه گلوله آخر

به انتقام مادر!

صحنه‌ای ماندگار از فیلم «کمیسر متهم می‌کند». کمیسر مولدووان، که مادرش را اعضای گارد آهنین به تازگی کشته‌اند، سه گلوله آخر را در هفت‌تیرش جاگذاری می‌کند؛ با خونسردی تمام روی سن سینمای خالی می‌آید و سه نفر از اعضای زبده‌ی گارد آهنین را، که در انتهای سینما پناه گرفته‌اند، با همان سه گلوله از پا در می‌‌آورد. 

فیلم کمیسر متهم می‌کند (۱۹۷۴) ماجرای رومانی در سال ۱۹۴۰ را روایت می‌کند. فیلم با فضایی خفقان‌آور آغاز می‌شود، آن زمان که یک دیکتاتوری نظامی-فاشیستی به پشتیبانی نازی‌ها به حکومت رسیده است. حکومت رومانی با شبه‌نظامیانی به نام گارد آهنین ائتلاف کرده بود که در فیلم، اعضای آن با کت‌های چرمی مشکی و ظاهری مخوف نمایان می‌شوند. همین گروه مسئول کشتار زندانیان سیاسی معترض در زندان ویراگا (در اصل، زندان ژیلاوا در بخارست) بودند. 

حکومت و مقامات فاسد پلیس برای خواباندن صدای مردم و فریب افکار عمومی، کمیسر مولدووان را که وابستگی سیاسی ندارد، مسئول پرونده‌ی کشتار زندانیان می‌کنند. اما مولدووانِ سرسخت و فسادناپذیر بلای جان آنان می‌شود و با افشای دست‌داشتن گارد آهنین در قتل‌ها، آنها و مقامات رومانی و قوه‌ی قضاییه را رسوا می‌سازد. 

مولدووان، کمیسری است ورزیده، زیرک و آماده، با کلاه شاپو و بارانی خاکستری بلند، که با صدایی بم و خش‌دار حرف می‌زند. با چهره‌ای مصمم، سرسخت و کاریزماتیک. هنرپیشه‌ای که نقش او را بازی می‌کند کسی نیست جز خود کارگردان سرجیو نیکولائسکو. حتی صحنه‌ی نهایی فیلم، غلت‌خوردن مولدووان روی تپه پس از اصابت ده‌ها گلوله، تنها با یک برداشت و توسط خودِ

«درها را بگشایید»، روایت مهوش ثابت از سال‌های زندان

 


«درها را بگشایید»، روایت مهوش ثابت از سال‌های زندان

مریم فومنی

کتاب «درها را بگشایید»، خاطرات مهوش ثابت از زندان، با ماجرای پیکر مردی بهائی که تازه درگذشته، در اتاق قاضی‌ دادگاه انقلاب مشهد شروع می‌شود. مهوش ثابت، به نمایندگی از گروه «یاران ایران» که مدیریت امور جامعه‌ی بهائیان را برعهده دارند، به دادگاه انقلاب مشهد رفته بود تا درباره‌ی دفن مردی در گورستان بهائیان توضیح دهد. اما این مراجعه‌ی اداری ساده، به‌تدریج به بازجویی و حبس با چشم‌بند منجر شد. به قول خودش، جرمش این بود که «جنازه‌ای در قطعه‌ی اشتباهی از زمین دفن شده بود.» مردی از یک خانواده‌ی بهائی درگذشته بود و خانواده‌اش بنا به وصیت او، درخواست دفنش در گورستان بهائیان را داده بودند، اما قاضی پرونده می‌گفت که او دیگر بهائی نبوده و نباید در میان مرتدان دفن می‌شده. مهوش با طنز تلخی که در سراسر کتاب رد پایش دیده می‌شود، می‌نویسد: «راستش را بخواهید، من مرد درگذشته را نمی‌شناختم. هرگز او را ندیده بودم. اما چون بارها و بارها مجبور شدم توضیح بدهم که بوده، چرا و کجا دفن شده، کم‌کم احساس می‌کردم با آن روح بی نوا آشنایی نزدیکی پیدا کرده‌ام. حتی داشتم نگران می‌شدم که این همه تشریفات اداری مانع آرامش او در قبر شده باشد. متأسفانه در فرم قضائی جایی برای شوخی نبود، حتی از نوع سیاه و تلخش. وگرنه شاید وسوسه می‌شدم بنویسم که اگر خانواده‌اش نظرشان عوض شده، کاملاً آزادند جنازه را از خاک بیرون بیاورند و جای دیگری دفن کنند. ما که اعتراضی نداشتیم و مطمئن بودم خود متوفی هم اهمیتی نمی‌داد.» (صص ۸-۹)

زینب پاشا، شیر زن دلاور آذربایجان

 



در طول تاریخ و در میان مردم ترک تبار آذربایجان “زن” همواره منزلت اجتماعی مهم و جایگاه بلندی داشته است، تا جایی که در‌این سرزمین زنان همپای مردان در کارهای مهم اجتماعی و سیاسی شرکت داشته و در مواقعی به جایگاه شایسته‌ای نیز دست یافته‌اند.(۱) “زینب پاشا”، نمونه‌ای شاخص از‌ این زنان آذربایجان است که در مقطعی از تاریخ معاصر‌ایران نقش قابل تأمل و ارزشمندی را در قبال جامعه خود ‌ایفا نموده است.
زینب‌پاشا معروف به”بی بی شاه زینب”، “زینب باجی”، “ده باشی زینب”، “زینب پاشا”، در محله قدیمی‌”عمو زین‌الدین*” تبریز و در یک خانواده روستایی به دنیا آمده است. پدرش شیخ سلیمان از افراد فقیر محله عمو زین‌الدین محسوب می‌گردید.(۲) از زندگانی زینب پاشا در دوره کودکی و جوانی و از خانواده وی منابع، اطلاعات زیادی به دست نمی‌‌دهند، ولی آنچه مسلم است‌ این نکته می‌باشد که “زینب پاشا” در رنج و عذاب و محنت و سختی روزگار گذرانیده و‌ این چنین بوده است که صاحب اراده قوی و آهنین گشته است. دکتر سیروس برادران شکوهی (استاد تاریخ دانشگاه تبریز) در مورد کودکی وی به نکته جالبی‌‌اشاره کرده و می‌نویسد: زینب پاشا “… در کودکی در مکتب‌خانه محل درس خواند و به دلیل ماجراجویی و حساس بودن از دیگر همسالانش متمایز افتاد” (۳) با استناد به نوشته مذکور باید اذعان نمود که زینب پاشا از زنان باسواد و متفکر زمانه خود نیز محسوب می‌گردید، که‌این مسئله خود می‌تواند در بررسی علل قیام وی بر علیه استبداد و نابرابری در آن دوره مؤثر باشد.
در نشریه “آذربایجان” در مورد زینب پاشا آمده است: وی نمونه‌ای از زنان رشید و معروف تبریز می‌باشد که مانند بیشتر شخصیت‌های تاریخی آذربایجان راه به کتابها نیافته و فراموش شده است. زندگی و مبارزات ‌این زن شجاع در هاله‌ای از ابهام فرو رفته، ولی به علت اهمیت قیامش، نام وی زنده و خودش نیز مشهور می‌باشد.(۴) زینب پاشا پیشتاز بیداری زن قرنها ستمدیده ‌ایرانی است، وی در دوره ناصرالدین شاه قاجار، مهر سکوت تاریخ را از لب برمی‌دارد و “برای اولین بار در تاریخ ‌ایران با چهل نفر از شیر زنان تبریز علیه ستم پیشگان و به موازات آن علیه نابرابری‌های جنسی که نظام فئودالی و دیدگاه‌های سنتی بر زنان تحمیل کرده بود، به جنگ مسلحانه و پارتیزانی دست می‌زند و همه را در برابر دلاوری‌های شگفت انگیز خود به حیرت وا می‌دارد”.(۵) در فصلنامه ” گنجینه اسناد” در مورد زینب پاشا آمده است: ” چنین بر می‌‌آید که وی زنان را برمی‌انگیخت تا با نابرابری‌های اجتماعی و ستم چند لایه‌ای که بر زن وارد می‌شد، به پیکار بر خیزند”(۶) ‌این زن بالیاقت تبریزی، چنان رشادتی از خود نشان داده بود که در حق وی ترانه‌ها و شعرها سروده شد و در طی ‌این سالیان، ‌این سروده‌ها، زبان به زبان در میان مردم گشته و امروزه به دست ما رسیده است. محتکران و گرانفروشان تبریز نیز ضربه‌های سختی از زینب پاشا متحمل شده‌اند. هنوز هم که هنوز است کهنسالان تبریزی هر زنی را که ابراز رشادتی کند، در تعریف‌اش می‌گویند:” زنی است مثل زینب پاشا” و هر وقت با محتکر آزمندی مواجه شوند و از عهده‌‌اش بر نیایند با حسرت می‌گویند: ” فقط زینب پاشا از پس شما نامردان برمی‌‌آید”. (۷) آری او زنی بود که طعم تلخ گرسنگی را چشیده و آگاه به ستم زمانه و به فکر سیر نمودن گرسنگان و بی چیزان و دشمن سرسخت محتکران و انبارداران شکمباره و” مشوق زنان علیه نابرابری‌ها و بی عدالتی‌های زمان بود”.(۸) در یکی از ‌‌اشعاری که خلق در باره زینب و قهرمانی‌های وی سروده است، چنین آمده است:

۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه

نقد رهبر جمهوری اسلامی ایران

 


نقد رهبری جمهوری اسلامی ایران مجموعه انتقاداتی است که نسبت به بالاترین مقام نظام جمهوری اسلامی ایران، یعنی ولی مطلقهٔ فقیه و سازمان‌ها و نهادهای زیر نظرِ او مطرح می‌شوند؛ با این حال، انتقاد از عملکرد رهبری در زمان سید روح‌الله خمینی و سید علی خامنه‌ای و نیز انتقاد از نهادهای تابعه‌اش همچنان یکی از خطِ قرمزهای رسانه‌های ایران است و نزدیک شدن به این محدوده می‌تواند برای صاحبان این رسانه‌ها خطرآفرین باشد.[۱][۲] برای نقد رهبری باید در ابتدا از وظایف و قدرت رسمی و غیررسمی این «بلندپایه‌ترین مقام رسمی» کشور، اطلاع داشت.[پانویس ۱]

رهبر در جمهوری اسلامی ایران، براساس قانون اساسی، به عنوان «عالی‌ترین مقام رسمی کشور» و «ولی فقیه» بر مردم ولایت مطلق دارد. از اختیارات قانونی وی می‌توان به تدوین سیاست‌های کلیِ نظام، نظارت بر اجرای آن و همچنین نصب و عزل برخی از مسئولان بلندپایهٔ کشوری و لشکری، همچون ریاست قوه قضائیه، صدا و سیما، مجمع تشخیص مصلحت نظام، بنیاد مستضعفان و ستاد اجرایی فرمان امام و نیروهای مسلح از جمله سپاه پاسداران را نام برد؛ خود رهبر در مواجه با انتقادات انگشت‌شماری که بیشتر در دیدار با دانشجویان در بیت رهبری، انجام می‌شود، انتخاب مدیران نهادهای حساس حکومتی را به معنای نظارت بر آن‌ها ندانسته و تأکید می‌کند که خود نیز به برخی از آن‌ها همانند صدا و سیما منتقد است. وی در بیشتر مواقع، از خود سلب مسئولیت می‌کند و انتخاب رئیس‌های نهادهای گوناگون را به معنای مدیریت آن‌ها نمی‌داند و از مسئولیت‌پذیری نسبت به عملکرد زیرمجموعه‌های خود، پرهیز می‌کند.[۳] شواهد نشان می‌دهد که نهادهای زیر نظر رهبری، همگی به صورت کاملاً هماهنگ با نهاد رهبری، عمل می‌کنند و انتقاد شخص رهبر از این نهادها (همان‌طور که در دیدارهای گوناگونش گفته) بیشتر دربارهٔ عملکرد مسئولان سازمان صدا و سیما است و از نظر وی، دستگاه‌های دیگر به‌ویژه سپاه پاسداران، به درستی، عمل می‌کنند. نقد خامنه‌ای به صدا و سیما نیز در اصل و به گفتهٔ خودش به دلیل نبودن «عناصر جوان و مؤمن و پُرانگیزه و انقلابی در بدنهٔ این دستگاه‌هاست» که باعث می‌شود «رسانهٔ ملی» در برخی از مواقع، خارج از مسیر اصلی «انقلاب»، حرکت کند.

۱۸تیر، ۲۷سال بعد؛ خامنه‌ای در روزی‌که نسخه اصلاحات را پیچید خاک می‌شود

 


۲۷ سال از ۱۸تیر۱۳۷۸ که نیروهای رسمی امنیتی و «انصار حزب‌الله»، گروه فشار «علی خامنه‌ای» به کوی دانشگاه تهران حمله کردند و اعتراضات مسالمت‌آمیز دانشجویان را به خاک و خون کشیدند، می‌گذرد. حالا درست در هجدهم تیر، علی خامنه‌ای به خاک سپرده می‌شود؛ مردی که با حکم حکومتی خود نیم‌چه آزادی بیان که در اواخر دهه هفتاد در ایران به‌دست آمده بود را از میان برد و رویای چندین نسل برای دموکراسی را ناتمام گذاشت.۱۸تیر۷۸ بارها از سوی روزنامه‌نگاران، فعالان دانشجویی و مدنی به نقطه عطف مبارزه مردم ایران علیه استبداد قلمداد شده است، اما نقطه بی‌برگشتی نیز در زندگی شخصی و اجتماعی انسان‌هایی بوده که آن‌روزها یا دانشجو بودند یا روزنامه‌نگار و برای مبارزه با استبداد به خیابان آمده بودند.

این گزارش در گفت‌وگو با «آسیه امینی»، روزنامه‌نگار و شاهد سرکوب اعتراضات در تیرماه۷۸ و «احمد باطبی»، دانشجوی معترضی که بازداشت شد، ۱۷‌ماه شکنجه شد و به اعدام محکوم شد، اما نهایتا حکمش شکست، درباره نقش خامنه‌ای و تاثیر سرکوب تیر۱۳۷۸ بر زندگی ایرانیانی است که امید به تغییر از راه اصلاحات بسته بودند، امیدی که دیگر از میان رفته است.

زنان تاثیر گزار- ماهرخ گوهرشناس، بنیان‌گذار مدرسه ترقی بنات

 


در میان زنانی که در تاریخ معاصر ایران در زمینه تعلیم و تربیت زنان و توانمند‌سازی آن‌ها تلاش زیادی کردند، «ماهرخ گوهرشناس» یکی از کسانی بود که در دو جبهه جنگید؛ یکی جبهه اجتماع و دیگری جبهه خانواده. 

او در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که با پیشرفت زنان مشکل زیادی داشتند؛ ماهرخ اما مانند بسیاری از زنانی که در مقابل کهنه‌پرستی ایستادند، مقاومت کرد و با بنیان‌گذاری مدرسه‌ «ترقی بنات»، قدم در راه باسوادی دختران گذاشت. او حتی بعد از اینکه همسرش با خشم او را تهدید به مرگ کرد هم، دست از تلاش برنداشت. 

ماهرخ گوهرشناس متولد ۱۲۵۱ شمسی بود. در مورد مادرش اطلاع زیادی نداریم، اما برخی از منابع، او  را دختر «حاجی میرزا جعفر تاجر»، معرفی کرده‌اند که با استناد به صحبت‌های نوه‌ او «قدسیه عماد»، می‌توان به این نکته رسید که بسیاری منابع نام همسرش را اشتباه به‌عنوان نام پدرش نوشته باشند. قدسیه عماد، پدر ماهرخ را «حاجی حسین جواهری» معرفی کرده است، جواهر‌فروشی که گویا از سوی ناصرالدین‌شاه، «مدیرالصنایع» لقب گرفته بود.

به گفته نوه‌ ماهرخ، خانواده آن‌ها که اصالتا اصفهانی بودند، از نخستین تاجران طلا در بازار تهران بودند و گرفتن چنین سمت و لقبی در این خاندان، امری مرسوم بوده است؛ لقبی که بعد از مرگ پدر به برادر ماهرخ رسید.

 آن‌طور که قدسیه عماد در کتاب «دفترچه خاطرات شانزده زن ایرانی» نوشته، خانه‌ آن‌ها در خیابان چراغ برق بود و تا سال‌ها نام مدیر الصنایع را در پلاک داشت. برادرش با‌توجه به شغل خانوادگی‌شان، فامیل گوهرشناس را انتخاب کرد.

پیش‌بینی‌های غلط و تحقق‌نیافته علی خامنه‌ای

 


در طول سه‌و‌نیم دهه رهبری «علی خامنه‌ای» بر ایران، پیش‌بینی‌ها و تحلیل‌های متعدد او در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، با نتایجی متفاوت مواجه شده و غلط از آب درآمده است. این گزارش، به ۹ مورد از این پیش‌بینی‌های اشتباه رهبر جمهوری اسلامی پرداخته است.

***

پیش‌بینی‌های خامنه‌ای در جمهوری اسلامی به‌طور عمومی مبنای عمل و تصمیم‌گیری نهادهای متعدد تحت رهبری او و البته دولت ایران است. به‌طور مثال، یکی از این پیش‌بینی‌ها، بی‌اثر کردن تحریم‌های ایالات متحده با در پیش گرفتن سیاستی به نام «اقتصاد مقاومتی» بود، اما این سیاست که از زمان ریاست‌جمهوری «حسن روحانی» آغاز شد و در تمام دوره سه ساله ریاست‌جمهوری «ابراهیم رئیسی» هم ادامه پیدا کرد، اینک چنان به بن‌بست خورده که دیگر در سیاست‌های رسمی از آن یاد نمی‌شود.

پیش‌بینی‌های خامنه‌ای هزینه‌سازی متعددی برای ایرانیان در ابعاد ملی و بین‌المللی داشته و همچنان خسارت‌های آن در زندگی روزمره شهروندان ایران محسوس است.

۱. فروپاشی نظام‌های غربی و آمریکا

خامنه‌ای بارها تاکید کرده که نظام سرمایه‌داری غرب، به‌ویژه ایالات متحده، به‌دلیل مشکلات داخلی و سیاسی در آستانه فروپاشی است.

در یکی از این پیش‌بینی‌ها که جمع‌بندی مواضع قبلی بود، خامنه‌ای در شهریور۱۴۰۲ در تهران، اظهارات قبلی خود را هم یادآوری کرد: «گفتیم آمریکا در حال ضعیف شدن است، یا قدرت‌های غربی، قدرت‌های استکباری در حال ضعیف شدن هستند. این یک شعار نیست، این یک واقعیت است و حرفی است که خود آن‌ها می‌زنند؛ خود آن‌ها می‌گویند شاخص‌های اقتدار آمریکا در دنیا رو به تنزّل است. مثل چه شاخص‌هایی؟ مثل اقتصاد؛ یکی از مهم‌ترین شاخص‌های اقتدار آمریکا اقتصاد قوی آمریکا بود که می‌گویند رو به تنزّل است.»

با‌وجود بحران‌های متعدد، آمریکا همچنان یک قدرت بزرگ اقتصادی و نظامی باقی مانده و هیچ‌گونه نشانه‌ای که بتوان آن را تعبیر به فروپاشی کرد، در آن مشاهده نمی‌شود. با‌این‌همه، خامنه‌ای به پیش‌بینی‌های خود درباره ایالات متحده ادامه داده است. یکی از این موارد، یک سال پیش از انتخابات سال ۱۴۰۳ آمریکا بود: 

«به‌نظر من یکی از نشانه‌های انحطاط آمریکا، بر سر کار آمدن کسانی مثل رییس‌جمهور فعلی و رییس‌جمهور قبلی است. یک کشور سیصد میلیونی، سیصد و خرده‌ای میلیون، خودشان را می‌کُشند، یک رییس‌جمهور سر کار می‌آورند مثل ترامپ، که همه‌ دنیا او را دیوانه دانستند؛ بعد او ساقط می‌شود، یکی می‌آید مثل این (جو بایدن) که حالا شما قضایای این را دیگر می‌دانید. این دلیل انحطاط یک ملّت است؛ این دلیل انحطاط یک تمدّن است.»

یک سال پس‌از این پیش‌بینی، «دونالد ترامپ» دوباره رییس‌جمهور آمریکا شده و شاخص‌ها هم رشد اقتصادی ایالات متحده را نشان می‌دهند. واکنش بازارهای مالی هم به انتخاب مجدد ترامپ، مثبت بوده است.

برخی از پیش‌بینی‌های خامنه‌ای درباره آنچه او «افول آمریکا» می‌خواند، در اینجا قابل مشاهده است.

پانزده اشتباه فاحش جمهوری اسلامی

 


پانزده اشتباه فاحش جمهوری اسلامی

مصاحبه با محسن کدیور به بهانه صدمین روز تأسیس جرس

فرید ادیب هاشمی

خلاصه:
محسن کدیور، به ولی فقیه توصیه می کند که اگر می خواهد بماند، به جای حکومت کردن به نظارت بپردازد و اداره ی امور کشور را به دست نمایندگان واقعی مردم بسپارد. به اعتقاد وی آیت الله خامنه ای در صدد است با دنبال کردن سیاست مشت آهنین، مخالفانش را نقره داغ کرده و با خشکاندن ریشه ی حرکتهای اصلاح طلبانه به ملت بفهماند که یا باید او را بپذیرند و یا قبول کنند اغتشاش گرند، راه سومی وجود ندارد.او ضمن اشاره به پانزده اشتباه فاحش جمهوری اسلامی درطول حیات سی ساله خود، اقتدار زندان اوین را از اقتدار دانشگاه تهران و شریف بیشتر می داند. اوین سمبل و نماد جمهوری اسلامی است.

مقدمه:
“جرس” صد روزه شد. به همین مناسبت با دکتر محسن کدیور،یکی از اعضای شورای سیاست گذاری جرس در باره ی چگونگی شکل گیری و انتشار آن ، برنامه های آینده و موانعی که این رسانه ی نوپای جنبش سبز با آن روبروست گفت و گو کردیم.
محسن کدیور، اسلام شناس، متفکر نواندیش و استاد مدعو دانشگاه “دوک” در امریکاست. او فعالیت جرس را در صد روزگی، مدیون همکاری و تلاش سخت روزنامه نگارانی می داند که به سرعت به این رسانه ی نوپا پیوستند. او خبر داد که جرس اگر چه در صدد راه اندازی رایو و همچنین تلویزیون اینترنتی است اما پیشرفت و توسعه ی کارنیازمند کمک وسیع مالی هموطنان ایرانی است.

عهدنامه ترکمانچای

  عهدنامهٔ ترکمانچای ، پیمانی است که در روز پنجشنبه، ۱ اسفند ۱۲۰۶ خورشیدی (۵ شعبان ۱۲۴۳ قمری) مطابق با ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ میلادی در پی جنگ‌های ا...